داستان + پادکست

قسمت اول: «یه پرونده جدید!»

برای تغییر این متن بر روی دکمه ویرایش کلیک کنید. لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.

بوی خون اذیتم می‌کنه. نمی‌دونم هنوز زنده‌ هست یا نه. بدترین ساعت‌های عمرمون رو گذروندیم. هر چی گفتیم بیا ول کنیم و ماجرا رو تموم کنیم، گوش نکرد. گفت فقط همین یه کار باقی مونده و بعدش به تمام چیزایی که می‌خواییم، می‌رسیم… گیجم. نمی‌دونم کجا هستیم. ساعت چنده؟ احتمالاً تا الان همه فهمیدند. خدایا؛ اگر مامان و بابا فهمیده باشند چی؟!… درد می‌پیچه توی سرم. احساس می‌کنم سرم می‌خواد منفجر بشه. برای چندمین بار صدام را در گلو جمع می‌کنم و با تمام وجود داد می‌زنم: کمک… کمک… کسی صدای ما رو می‌شنوه؟… کمک…

  • سرگرد رسول حقی؟
  • بله بفرمایید.
  • ببخشید به صورت تلفنی مزاحم می‌شم. کار واجبی پیش اومده. گزارش یه پرونده مفقودی داریم. جناب سرهنگ فرمودند حتماً شما رسیدگی کنید.
  • اما پرونده قبلی رو تازه دیروز بستم. یه کم نیاز به استراحت دارم.
  • سرهنگ فرمودند مسئول رسیدگی به این پرونده فقط باید کارآگاه حقی باشه.
  • عجب… بسیار خب. توضیحات پرونده رو برام بفرستید. بگید سروان امیری بیاد دنبالم. تیم تحقیق اعزام شده؟
  • بله سرگرد.
  • خیلی خب؛ بگید یه تیم پشتبیانی هم آماده بشه تا با ما به محل حادثه اعزام بشه.
  • چشم سرگرد.

از قدیم عادت کردم هر پرونده‌ای رو از اول آرشیو کنم. طبق عادت، همین اول کار رکوردر شخصی خودم رو روشن می‌کنم و دکمه ضبط صدا رو می‌زنم:

ساعت 10:42 صبح روز دوشنبه 29 بهمن‌ماه. منتظرم تا سروان امیری بیاد دنبالم و بریم به مدرسه. چیزایی که تا الان فهمیدم این‌ها هستند؛ ساعت 9:07 امروز صبح از مدرسه پسرانه متوسطه دوم به پلیس آگاهی تماس گرفتند و خبر مفقودی سه تا از دانش‌آموزها رو دادند. بچه‌ها صبح وارد مدرسه شدند، کلاس اول رو شرکت کردند، اما دیگه توی کلاس دوم نبودند و هر چقدر هم مدرسه رو گشتند، پیداشون نکردند. شاید فرار کرده باشند از مدرسه. شاید کسی اومده سراغ‌شون. شاید هم می‌خوان موش و گربه بازی کنند و توی مدرسه یه جایی قایم شدند. هر سه تا شون دانش‌آموز پایه دهم هستند. بعد از اینکه فهمیدند بچه‌ها توی مدرسه نیستند، ناظم مدرسه حسابی ترسیده. اول به خانواده‌ها گفته و بعد که فهمیده اونها هم بی‌خبر هستند، بلافاصله به پلیس گزارش داده. احتمالا به خاطر پیراهن خونی یکی از بچه‌ها که نزدیک مدرسه پیدا شده، پرونده رو ارجاع دادند به اداره جنایی و جناب سرهنگ هم پرونده رو ارجاع داده به من. البته هنوز هیچی مشخص نیست و باید منتظر جواب آزمایش‌ها باشیم. فکر نمی‌کنم پرونده پیچیده‌ای باشه. تا امشب تمومش می‌کنم.

  • سرحالی یا نه؟!
  • سرحال؟! تا منظورتون از سرحالی چی باشه رییس.
  • یعنی آماده یه پرونده جدید هستی؟
  • یه کم خسته‌ هستم. ولی خب شما به ما یاد دادید همیشه باید آماده باشیم.
  • آفرین. آفرین. معلومه درس‌هات رو خوب یاد گرفتی امیری.
  • ارادت. درس پس می‌دم رییس.
  • از پرونده چیا می‌دونی؟
  • همون مواردی که از اداره اعلام شده خدمت‌تون. چیز بیشتری نمی‌دونم.
  • درباره مدرسه تحقیق کردی؟
  • بله رییس. یه چیزایی پرس و جو کردم.
  • فرم مربوط به حوادث مدرسه‌ای رو آوردی با خودت؟
  • بله بله… ایناهاش.
  • این فرم تغییری نکرده؟ خیلی وقته از این فرم استفاده نکردیم. چه افرادی باید پر کنند؟
  • طبق شیوه‌نامه، باید مدیر مدرسه به همراه معاونین مدرسه فرم رو پر کنند. البته به اضافه افراد مهم دخیل در پرونده. مثلا اگر معلم خاصی هست توی مدرسه یا فرد دیگه‌ای.
  • خب… غیر مدیر و معاونین توی این مدرسه دیگه چه افرادی باید فرم رو پر کنند؟
  • طبق بررسی‌های کلی من، مدرسه یه دونه سرایدار داره که بنظرم اون هم باید پر کنه. یه دونه مشاور هم داره که بنظرم مشاور هم باید پر کنه. از معلم‌ها و بچه‌ها چیز خاصی نمی‌دونم. فعلاً برای شروع بنظرم همین‌ها کافیه.
  • مشاور؟! یعنی مدرسه مشاور داره؟
  • بله دیگه. طبق قوانین آموزش و پرورش تحت یه سری شرایط باید مدرسه مشاور داشته باشه. البته فکر کنم زمان شما از این چیزا نبوده رییس.
  • نه بابا. مشاور دیگه چه صیغه‌ایه؟! البته خب خوبه. توی این دوره زمونه آدم یکی رو می‌خواد که باهاش درد دل کنه، صحبت کنه و خودش رو خالی کنه. خوبه توی مدارس مشاور باشه. حالا کی هست این مشاور؟
  • آقای مرآت ناصری. دکتری روانشناسی بالینی داره و از مهرماه توی این مدرسه مشغوله. عموماً بچه‌ها دوستش دارند و رابطه خوبی باهاش دارند.
  • این اطلاعات رو توی همین فرصت کم پیدا کردی؟
  • دیگه به هر حال حاصل شاگردی شما هست.
  • مزه نریز امیری… خب معلم و بقیه چی؟
  • چیز خاصی پیدا نکردم رییس. مدرسه 120 تا دانش‌آموز داره، 24 تا معلم داره، 4 تا معاون داره، سرایدار و مشاور رو هم که گفتم، و یه دونه حاج آقا هم هست که صبح‌های دوشنبه توی مدرسه بعد از زیارت عاشورا سخنرانی می‌کنه.
  • یعنی همین امروز صبح؟
  • قاعدتاً امروز صبح هم باید بوده باشه. اونطوری که من فهمیدم هر هفته روزهای دوشنبه مراسم زیارت عاشورا و سخنرانی دارند. دیگه نمی‌دونم امروز صبح هم برگزار شده یا نه.
  • خیلی خب… همون مدرسه هست؟ داخل کوچه؟ می‌بینیش؟
  • بله بله. خودشه رییس.
  • تیم تحقیق کارشون تموم شده؟ یا هنوز توی مدرسه هستند؟
  • نه رییس کارشون تموم شده؛ فرستادم برگردند اداره.
  • خیلی خب؛ به پشتیبانی بگو بیرون بمونند. فقط من و تو می‌ریم داخل مدرسه. بیرون مواظب اوضاع باشند.
  • چشم رییس.

از ماشین که پیاده می‌شم، قطرات تند بارون می‌خوره به صورتم. شال گردنم رو می‌پیچم دور سر و صورتم. سریع داخل مدرسه می‌شیم.

بچه‌ها سر کلاس هستند. کسی داخل حیاط نیست. یکی از بچه‌ها توی سرویس بهداشتی مشغول شستن دست‌هاش هست و زل می‌زنه به من. نگاهش یه جوریه ولی توجه خاصی نمی‌کنم. انتهای حیاط، راه‌پله‌ای رو می‌بینم که به ساختمون اصلی مدرسه متصله. به سمت راه‌پله راه می‌افتم و امیری هم پشت سرم میاد. یهو یه صدایی به گوشم می‌رسه. «کجا آقا؟ مگه کاروانسرا هست سرتون رو انداختید پایین دارید می‌رید؟» برمی‌گردم سمت صدا. سرایدار مدرسه است. مرد میانسالی است. نه چاق نه لاغر. با چتر راه افتاده به سمت ما. امیری یک قدم سمت سرایدار می‌ره و می‌گه «این چه طرز حرف زدنه؟ تنت می‌خاره عمو؟!» نگاهی به ساعتم می‌اندازم. فرصت این کارها رو ندارم! راهم رو کج می‌کنم و سمت راه‌پله می‌رم. سرایدار غُر غُر می‌کنه. توجهی نمی‌کنم و راهم رو ادامه می‌دم. امیری مجبوره کارتش رو دربیاره و سرایدار رو توجیه کنه. از دور صدای سرایدار رو می‌شنوم. «ببخشید جناب سرگرد. نفهمیدم پلیس هستید.» توجهی نمی‌کنم. پله‌ها رو بالا می‌رم. 12‌ تا پله. امیری خودش رو به من می‌رسونه. می‌رسم به پاگرد. وارد ساختمون اصلی مدرسه می‌شم. امیری مدام سرش می‌چرخه و دور و بر رو خوب نگاه می‌کنه. مدرسه نسبتاً بزرگیه. یه مدرسه دولتی در مرکز شهر. نور زیادی توی ساختمون نیست. کلاس‌های مختلف و تعداد زیادی اتاق می‌بینم. کنار هر اتاق، اسم اتاق زده شده؛ معاونت انضباطی، معاونت پرورشی، اتاق دبیران و… . انتهای راهرو اتاق مدیر هست. از دور صدای همهمه میاد. به سمت اتاق مدیر می‌ریم.

همراه با امیری وارد اتاق مدیر می‌شیم. اتاق خیلی شلوغه. همه مشغول بحث و دعوا هستند. با ورود ما، همه به ما نگاه می‌کنند. یکی که احتمال می‌دم مدیر باشه، از جای خودش بلند می‌شه و می‌گه «بفرمایید؟» نگاهی به در و دیوار اتاق می‌ندازم. «شما مدیر مدرسه هستید؟». انگار گیج شده باشه، هاج و واج می‌گه «امرتون؟ شما؟». اتاق خیلی شلوغه. می‌گم «سریع اینجا رو خلوت کنید. سریع. فقط خودتون بمونید.» یکی از افراد حاضر در اتاق صداش رو بلند می‌کنه و می‌گه «با اجازه کی وارد مدرسه شدی؟ از اولیا هستید؟» یه آدامس از توی جیبم در میارم و می‌اندازم توی دهنم. کارتم رو در بیارم. «کارآگاه حقی هستم از اداره جنایی. برای بار آخر می‌گم. سریع اینجا رو خلوت کنید.» همه هول می‌شن. یکی یکی از اتاق میرن بیرون. احتمال می‌دم معاونین مدرسه باشند. امیری رو می‌فرستم که بره فرم اظهار نظر اولیه رو بده بهشون تا پر کنند. مدیر شاکی و عصبانیه. «کی به شما گفته بیایید اینجا؟ یه مسئله کوچیکی اتفاق افتاده و خودمون حلش می‌کنیم.» روی یکی از صندلی‌ها می‌شینم. «مسئله کوچیک؟ منظورتون مفقود شدن سه تا از بچه‌ها است؟ همون‌هایی که پیراهن خونی یکی‌شون هم کنار مدرسه پیدا شده؟» مدیر هم پشت میزش می‌شینه. «به هر حال این چیزا زیاد توی مدرسه پیش میاد. خودمون حل می‌کنیم. شما بفرمایید. ممنون تشریف آوردید.» چهره‌اش مضطرب بنظر می‌رسه. «بهتره همکاری‌مون رو از همین اول سخت نکنید چون اصلا حوصله دعوا و مرافه ندارم… آقای صادقی، ناظم مدرسه، حدود ساعت 9 به پلیس آگاهی تماس گرفتند… از اول بگید چی شده؟» عرق می‌کنه. صداش رو صاف می‌کنه و بالاخره به حرف میاد. «والا نمی‌دونم چی بگم. زبونم بند اومده. سه تا از بچه‌ها صبح اومدند مدرسه. یهو غیب‌شون زده. خانواده‌ها هم خبری ندارند.» طعم موزی آدامسم کم‌کم داره میره. «این‌ها رو که می‌دونم. به کسی مشکوک هستید؟ دانش‌آموزها ویژگی خاص یا مشترکی داشتند؟ چیز خاصی پیدا نکردید؟» مدیر هنوز عصبانیه که چرا معاون مدرسه به پلیس خبر داده. لابد نگران آبروی خودش و مدرسه هست. هم عصبانیه، هم حیرون و ویرون. در این حالت صحبت هیچ فایده‌ای نداره. باید به خودش بیاد تا بشه صحبت کرد. «ببینید؛ آروم باشید. ما اینجا هستیم تا کمک‌تون کنیم. همکارم یه فرم میاره براتون. لطفا با دقت به سؤالات جواب بدید و بنویسید.»

از اتاق خارج می‌شم. امیری رو صدا می‌زنم تا یه فرم هم به مدیر بده. معاونین مدرسه توی اتاق‌ها‌شون مشغول پر کردن فرم هستند. امیری برمی‌گرده پیشم. «امیری؛ به بچه‌ها توی مرکز بگو یه زنگ بزنند به خانواده‌های بچه‌های گم شده. بپرسند مورد خاصی هست که بخوان بگن؟ اگه بچه‌هاشون اخیراً کار عجیب و غریبی کردند یا هر چیز مشکوکی، همین الان بگن. بگو هر چی سریعتر هم راه بیفتند سمت مدرسه.» امیری با تعجب می‌پرسه «یعنی توی مدرسه می‌خوایید باهاشون صحبت کنید؟ بهتر نیست بگم طبق روال معمول بیان اداره؟» نگاه سرزنش‌آمیزی به امیری می‌کنم. «بگو بیان مدرسه. همینجا صحبت می‌کنم باهاشون.» امیری باز ادامه می‌ده «آخه رییس طبق قوانین…» حرفش رو  قطع می‌کنم. «همین که گفتم. بگو سریع بیان مدرسه.» سرش رو تکون می‌ده و می‌گه «چشم رییس. هرچی شما بگید. الان به مرکز اعلام می‌کنم.»

گزارشی که قبل از وارد شدن به مدرسه از سمت مرکز برام فرستادند رو دوباره می‌بینم. نوشته شده این مدرسه دو تا کلاس دهم داره، دو تا یازدهم و دو تا دوازدهم. از مدارس خوش‌نام شهر هست و چندین بار رتبه برتر آموزشی و پرورشی رو کسب کرده. بچه‌های مفقود شده هر سه تا شون جزو پایه دهم هستند. نگاهی به راهروی رو به روی خودم می‌ندازم. دهم الف و یازدهم ب کلاس‌هاشون اینجا هست. احتمالا کلاس دهم ب و یازدهم الف طبقه بالا باشه. کلاس‌های بچه‌های دوازدهم احتمالا طبقه سوم باشه. یکی از بچه‌ها دهم الف بوده و دوتای دیگه، دهم ب بودند. دوباره نگاهی گزارش می‌کنم. اسم بچه‌ها سروش، پارسا و ارسلانه. امیری میاد سمتم. «رییس همه فرم‌ها رو پر کردند. فقط مدیر مونده.» معاونین مدرسه توی اتاق‌هاشون زیرچشمی دارند ما رو نگاه می‌کنند. «خیلی خب امیری؛ خوندی فرم‌ها رو؟ چیزی گیرت اومد؟» امیری فرم‌ها رو بالا و پایین می‌کنه. «نه رییس. چیز خیلی خاصی گیرم نیومد. اکثراً گفتند صبح بچه‌ها رو دیدند ولی یهو غیب‌شون زده.» خیلی وقته روی کلمات حساس هستم. «اکثراً؟ یا همه؟ دقیق بگو امیری.» امیری یه کم هول می‌شه. «رییس خیلی با دقت نخوندم. الان می‌خونم همه‌شون رو.» تلفنم زنگ می‌خوره. نمی‌تونم جواب ندم ولی سریع تمومش می‌کنم. امیری می‌گه «رییس اگر درگیر اون جریان هستید، می‌خوایید شما برید من کارها رو راست و ریس می‌کنم و خدمت‌تون گزارشش رو ارسال می‌کنم.» زیر لب آهی می‌کشم و می‌گم «نه ممنون. کاراش رو کردم. دخترم همراهش هست. مشکلی توی بیمارستان ندارند. باید سریعتر بچه‌ها رو پیدا کنم.» از آخر راهرو مدیر رو می‌بینم که سمتم میاد. «بفرمایید جناب سرگرد. فرمی که فرمودید خدمت شما.» نگاهی به فرم می‌ندازم. اطلاعات تکراری و خسته‌کننده. «فامیلی‌تون چی بود؟» جواب می‌ده «بهرامی هستم.» نگاهی به اتاق مدیر می‌کنم. «آقای بهرامی اتاق‌تون رو لازم دارم. سریعتر اتاق رو آماده‌ کنید. می‌خوام با تک تک معاونین و هر کسی لازم باشه صحبت کنم.» مشخصه که هنوز عصبانیه و تمایلی به حضور من در مدرسه نداره. «آخه جناب سرگرد واقعا نیازی به این کارا نیست. بچه‌ها احتمالا یکی دو ساعت دیگه پیداشون می‌شه. احتمالا رفتند همین دور و اطراف و برمی‌گردند. خودمون حلش می‌کنیم.» تقریبا آدامسم دیگه هیچ مزه‌ای نداره. چشم می‌دوزم به چشم‌های مدیر. «درک‌تون می‌کنم آقا بهرامی ولی بهتره کمک کنید چون ما به هر حال کارمون رو می‌کنیم چه با کمک شما چه بدون کمک شما. پس بهتره کمک کنید تا سریعتر این مشکل رو حل کنیم. بهتره برید اتاق‌تون سریعتر آماده کنید.» جوری می‌گم که دیگه ادامه نده. بهرامی زیر لب غُر غُر می‌کنه و می‌ره سمت اتاقش. زنگ تفریح مدرسه به صدا درمیاد. بچه‌ها از کلاس می‌ریزند بیرون. راهرو شلوغ می‌شه. امیری رو صدا می‌کنم. میاد نزدیکم. «امیری؛ به ترتیب دوستای نزدیک بچه‌های مفقود شده و معاونین مدرسه رو بفرست اتاق مدیر. صحبت‌ها رو شروع می‌کنیم. بهتره امروز بچه‌ها هم زودتر برن خونه. با مدیر هماهنگ کن.» امیری عینکش رو جا به جا می‌کنه و می‌گه «چشم رییس. فقط یه چیزی؛ مرکز با خانواده‌ها صحبت کرده. خانواده یکی از بچه‌ها گفته دیشب حال پسرش اصلا خوب نبوده. وقتی ازش سؤال کردند، چیز خاصی نگفته و بر خلاف همیشه، سر شب رفته توی جاش و خوابیده.» با دقت به حرف‌های امیری گوش می‌دم. «یعنی چی چیزی نگفته؟» امیری ادامه می‌ده «اسم پسره سروش هست. پدر و مادرش فقط فهمیدند حال روحی پسره خوب نیست. اونم هیچی به خانواده نگفته. ولی خب رییس متوجه یه سری چیزای دیگه هم شدم.» ساعتم رو نگاه می‌کنم. 11:31. «چرا قطره چکونی اطلاعات می‌دی امیری؟ جون بِکن بگو.» امیری انگشت اشاره می‌گیره سمت یکی از دانش‌آموز‌ها. «اون پسره رو می‌بینید؟» دقت می‌کنم. همون پسری هست که وقتی وارد مدرسه شدم، زل زده بودم بهم. «آره. دیدمش.» امیری ادامه می‌ده «اومد پیشم گفت دیروز دیده سروش با مشاور مدرسه داشته صحبت می‌کرده. وقتی سروش از اتاق مشاور اومده بیرون، داشته گریه می‌کرده. مشاور هم سریع از مدرسه رفته.» آدامسم رو آروم‌تر می‌جَوَم هرچند دیگه هیچ مزه‌ای نداره. «مشاور الان کجاست؟» امیری نفس عمیقی می‌کشه و می‌گه «از دیروز که رفته دیگه نیومده مدرسه. معلوم نیست کجاست. ولی اتاقش اونجاست.» به سرعت با امیری می‌ریم سمت اتاق مشاور. در قفله. سرایدار رو صدا می‌کنم. می‌گم بازش کنه. بدون چون و چرا باز می‌کنه.

 اتاق نسبتاً ساده و معمولی. یه میز مطالعه و چندتا گلدون گل و تعدادی زیادی کتاب و یادداشت. کشوهای میز رو می‌کشم. امیری تعجب می‌کنه. کشوهای میز، پر از پرونده‌های مختلف هست. روی اولین پرونده، بزرگ نوشته شده «سروش – دانش‌آموز پایه دهم؛ محرمانه».

کارآگاه

در سرویس مورد علاقۀ خود گوش کنید

اپل پادکستس

اسپاتیفای

ساوند کلاود

ناملیک

گوگل پادکستس

کست باکس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *