پروندههای مشاور زیاد هستند. میدم امیری بخونه. خودم باید مشغول صحبت با معاونین و دانشآموزها و معلمها و بقیه بشم. سروش، ارسلان و پارسا؛ حدود 4 ساعت از مفقود شدنشون میگذره و هیچ خبری هم نشده. قبل از ورود ما، تیم اعزامی وجب به وجب مدرسه رو گشتند. فرضیه قایم شدن توی مدرسه منتفیه. یا خودشون رفتند بیرون، یا کسی بچهها رو برده بیرون. سرایدار به امیری گفته کسی که غریبه باشه از صبح نیومده مدرسه. ولی بین ساعت 8:30 تا حدود 9 مشغول چرت زدن بوده و دقیقا توی همین بازه زمانی بچهها غیب شدند… . بهرامی، مدیر مدرسه، اتاقش رو در اختیارم قرار داده. طبق تجربه، اول از خود دانشآموزها شروع میکنم. اولین نفر، یکی از همکلاسیهای پارسا است.
…
جلسه اول تحقیق:
اسم: پویا؛ از دوستان نزدیک پارسا
- چی؟
- حرفهات ضبط میشه. متوجه شدی؟
- بله.
- چند وقته با پارسا دوست هستی؟
- از همون مهرماه.
- از ویژگیهای پارسا برام بگو.
- چی مثلا؟
- ببین؛ من اصلا فرصت وقت تلف کردن ندارم. کمک کن سریعتر پارسا و بقیه دوستاش رو پیدا کنیم. باشه؟ از ویژگیهاش بگو. مثلاً درسخونه؟ اخلاقش چطوریه؟ چیز عجیبی ندیدی این اواخر؟ آخرین بار کی دیدی پارسا رو؟
- آخرین بار امروز صبح بعد سخنرانی حاج آقا صلواتی دیدمش.
- خب؟ چطوری بود؟ چیز خاصی نفهمیدی؟
- نه فقط توی خودش بود. سلام کردم ولی جواب نداد. انگار اصلا متوجه نشد.
- روزای قبل چی؟ چیز خاصی به تو نگفته بود؟… پویا… متوجه سؤالم شدی؟
- چی؟ ببخشید یه لحظه حواسم پرت شد. متوجه نشدم چی گفتید.
- حواست کجاست؟ اون چیه دستت؟
- این؟ هیچی. خلاصه امروز صبحه.
- خلاصه صبح؟ یعنی چی؟
- برنامه زیارت عاشورا رو میگم. هر هفته دوشنبهها حاج آقا صلواتی برامون حرف میزنه. خلاصه صحبتهاشون رو هم به همه میدن.
- خب؛ بخون برام.
- چی؟ این رو بخونم؟
- آره؟
- چیز خاصی نیست ها. یعنی اصلاً ربطی به پارسا نداره.
- اشکالی نداره. بخونش.
- باشه. «به نام خدای کار درست؛ باید انتخاب کنی. مىخواهى مثل بزغالهها زندگى كنى؟ مثل گنجشكها بميرى؟ مىخواهى در اين زندگى، مثل سگ ولگرد با رنجها و كابوسها به ديدار مرگ بروى؟… چطور مىتوانى شبهاى روشن و روزهاى سازنده نداشته باشى؟ شبهايى كه با خداوند پيوند بزنى و پيمان ببندى؛ و روزهايى كه براى خلق گرفتار و بىخبر، نور و شور و سرور بيافرينى…» بخونم بازم؟
- آره ادامه بده.
- «آدمها، چه در برابر رنجها و مصيبتها و چه همراه كامروايىها و دلخوشىها، به پوچى مىرسند و از خود مىپرسند كه: اين زندگى، با اينهمه رنج و يا اين زندگى محدود و كودكانه، كه همه چيز آن فراهم و آماده است، چه معنايى دارد؟ چه خاصيتى دارد؟[1]»
- کافیه… گفتی پارسا هم توی جلسه امروز صبح بوده؟
- بله.
- مطلب دیگهای هست که بخوای بگی؟
- نه.
- خیلی خب. میتونی بری.
[1]– برگرفته از آثار مرحوم حجةالاسلام و المسلمین علی صفایی حائری
….
صحبتهای پویا ذهنم رو مشغول میکنه. حواسم پرت مسائل خودم میشه. دقیقاً توی همین لحظات، همسرم توی بیمارستان داره شیمیدرمانی میشه. حدود یه ساله فهمیدیم که سرطان داره. صحبتهای امروز صبح حاج آقا صلواتی درباره رنج و سختی، من رو ناخودآگاه یاد مشکلات خودم میاندازه. سعی میکنم تمرکز کنم روی پرونده. طبق عادتم یه آدامس موزی میاندازم توی دهنم و میجَوم. پویا گفت پارسا امروز صبح بعد جلسه، یه حال عجیبی داشته. احتمال داره مربوط به صحبتهای حاج آقا صلواتی باشه. باید به امیری بگم زنگ بزنه تا بیاد مدرسه. لازمه با هم صحبت کنیم. مشغول فکر کردن هستم و از امیری میپرسم «نتونستید مشاور رو پیدا کنید؟» امیری میگه «نه رییس. معلوم نیست کجاست. من که بهش خیلی مشکوکم. به نظرم کار خود مشاوره!» به امیری میگم « برای قضاوت کردن فعلاً زوده… زود قضاوت نکن. بذار شواهد بیشتری پیدا کنیم.» میرم سراغ نفر بعدی. هوای اتاق سنگین شده. مجبور میشم اورکتم رو در بیارم. امیری یکی از دوستهای سروش رو وارد اتاق میکنه.
…

- جلسه دوم تحقیق؛
- اسم: امیر؛ از دوستان سروش
- هر حرف و اظهار نظرت ضبط، و بعداً محل ارجاع خواهد بود. متوجه شدی؟
- آره.
- با سروش دوست بودی. درسته؟
- خب که چی؟
- درست جواب بده. چقدر با سروش رفیق بودی؟
- یه کم. بعضی وقتها میرفتیم گیم نت. ولی دیگه این آخریها من رو دایورت کرده بود.
- دایورت کرده بود؟ یعنی چی؟
- یعنی دیگه با هم صحبتی نداشتیم.
- خب… حرف عجیبی؟ اتفاق خاصی؟ چیزی درباره سروش هست که بخوای بگی؟
- چی مثلا؟ احتمالا آنتن مدرسه همه چی رو بهتون گفته دیگه…
- آنتن مدرسه؟ منظورت چیه؟
- بابا شما خیلی مثبتین. همون پسره منظورمه که اومده بهتون گفته دیروز سروش با مشاور داشته صحبت میکرده دیگه. اینجا معروفه به آنتن.
- کار خوبی کرد گفت. فکر نکن پنهونکاری همیشه خوبه. الان جونِ دوستاتون در خطره و هر اطلاعاتی دارید باید بگید. چیز اضافهتری داری بگی؟
- اوهوم. خب آره. سروش از اول سال، یعنی از مهرماه، هی غر میزد. میگفت این چه زندگیه که ما داریم. همش توی فلاکت و نکبت هستیم. باید بذاریم بریم.
- یعنی مهاجرت؟
- په نه په… آره دیگه. منظورش این بوده که کلا باید رفت. از همون مهرماه هم با مشاور مدرسهمون صحبت میکرد. به استیلِ سروش نمیخورد بره با مشاور صحبت کنه ولی نمیدونم چرا هفتگی با مشاور جلسه داشت.
- با تو هم صحبت میکرد؟ چیا میگفت؟ تو چی بهش میگفتی؟
- آره بعضی وقتها با منم صحبت میکرد. میگفت زندگی خیلی سخت شده و اینا دیگه. ولی خب من با صحبتهای حاجی صلواتی خیالم تخت شده بود. سعی کردم به سروش هم بگم. ولی کلا گوش نمیداد. همیشه هم بهش گفتم که اِشتب میکنه.
- حاج آقا صلواتی مگه چی میگفتند؟
- خب حاجی صبحهای دوشنبه میاد مدرسه برامون حرف میزنه. نمیدونم از کجا، ولی فهمیده بود یکی از سؤالهای ما همین سختی زندگی و این حرفها است. صحبتهاشون برای من جالب بود. مثلا گفتند توی زندگی همیشه رنج و سختی هست ولی نباید فقط اونها رو دید. زندگی مثل یه تابلوی نقاشیه که اگه بخوای خیلی از نزدیک نگاه کنی، ممکنه لکههای سیاه، خیلی زشت باشه و از اون نقاشی خوشت نیاد. ولی وقتی یه کم از دورتر به همون نقاشی نگاه میکنی، دیگه اون لکههای سیاه خیلی هم زشت نیست. برای اینکه کنار رنگهای دیگه هست و ترکیب اینها، یه منظره فوقالعاده قشنگ رو ایجاد کرده. میفهمی چی میگم؟
- آره میفهمم.
- آره خلاصه… یا مثلا میگفتند ما انسانها توی زندگی اختیار داریم. یعنی باید انتخاب کنیم. و انتخاب هم جایی معنا داره که چندتا گزینه داشته باشیم برای انتخاب. گزینههای خوب و بد. یعنی اگر این سختیها توی زندگی نباشه، و همه چیز گل و بلبل باشه، اصلا دیگه انتخاب کردن معنی نداره[1].
- صحبتهای حاج آقا خوب یادت مونده.
- خب برام جالب بود. من که اهل این حرفها و این چیزا نیستم. ولی خب صحبتهای سروش باعث شده بود برای منم سؤال بشه. برای همین صحبتهای حاجی قشنگ توی ذهنم مونده. یادمه یه بار هم مثال آبگیری لیمو رو زدند. میگفتند وقتی میخوان آب لیموها رو بگیرند، اول از همه لیموهای خراب و سیاه رو از لیموهای سالم جدا میکنند. بعدش، آبِ لیموهای سالم رو میگیرند. یعنی لیموها رو داخل دستگاه میریزند تا آبش گرفته بشه و تفالههای لیمو و آبِ لیمو، از هم جدا بشه. میگفتند زندگی هم همینه. آدمهای خوب، سختیهای زیادی میبینند تا رشد کنند[2]. حرفهای جالبی میزدند.
- سروش هم توی جلسات حاج آقا بود؟
- آره بود. ولی خب کلاً حواسش یه جای دیگه بود. هی به من میگفت باید پول جور کنم تا بتونم برم. حتی به من گفت بیا با هم بریم پول در بیاریم. ولی من کلا توی این فازا نبودم.
- خیلی ممنون. نکته دیگهای هست که بخوای بگی؟
- نه. فقط یه چیز دیگه اینکه وقتی من بهش گفتم توی این فازا نیستم، دیدم کمکم رفت سراغ ارسلان و پارسا. خیلی با هم رفیق نبودند ولی کمکم اکیپشون شکل گرفت. برای منم جالب بود که چطوری این سه تا کنار هم جمع شدند؟! ولی فکر میکنم به همین موضوع مربوط باشه.
[1] – برگرفته از آثار آیت الله مصباح یزدی«ره»
[2] – بخشی از کتاب تمثیلات مرحوم حجةالاسلام والمسلمین حائری شیرازی
…
امیری رو صدا میکنم. سریع میاد توی اتاق مدیر. «پروندههای مشاور رو خوندی؟ اسمش چی بود؟ آها مرآت ناصری». صداش رو صاف میکنه و میگه «بله رییس. خوندم. چیزای جالبی داشت. ایشون عادت داشته ریز به ریز جلسات مشاوره رو یادداشت میکرده. حتی درباره خودش، درباره مدرسه، درباره قبل و بعد جلسات هم عادت داشته نکاتی مینوشته. تا الان فهمیدم سروش به طور جدی با مشاور ارتباط داشته. از حدود مهرماه». همینطور که آدامسم رو میجَوم، میگم «خسته نباشی دلاور! این رو که خودمم فهمیدم. دیگه چی فهمیدی؟» امیری صورتش رو کمی نزدیک من میکنه. انگار نمیخواد کسی جز من صداش رو بشنوه. «رییس من پرونده سروش رو که روی میز مشاور بود خوندم. انگار این دو نفر یعنی سروش و مشاور، دیروز با هم صحبت کردند. ولی یه چیز عجیبی دیدم. آخرین برگه پرونده به طرز ناشیانهای پاره و جدا شده. اما سربرگ اون ورقه توی پرونده جا مونده. بالای سربرگ تاریخ دیروز خورده. احتمال میدم خود مشاور اون صفحه رو از پرونده پاره کرده و بعدش هم از مدرسه رفته». به ساعت دیواری رو به روی خودم خیره میشم. «هنوز مشاور رو پیدا نکردید؟» امیری نفس عمیقی میکشه. «نه رییس. معلوم نیست کجاست. بچههای مرکز رد تلفنش رو زدند. از دیشب خاموش شده. مادرش فوت کرده و با پدرش زندگی میکنه. پدرش، بازنشسته است و خبری ازش نداره. مجرده و تنها زندگی میکنه». دفترچه یادداشتم رو باز میکنم. «خیلی خب؛ میگم بازپرس حکم ورود به خونه مشاور رو بنویسه. به محض اینکه حکم اومد، وارد خونه بشید و خوب بررسی کنید. حاج آقا صلواتی چی شد؟» انگار که چراغی توی ذهن امیری روشن شده باشه، میگه «آها ببخشید رییس. یادم رفته بودم بهتون بگم. با ایشون صحبت کردم. امروز صبح توی مدرسه، طبق معمول جلسه سخنرانی داشتند برای بچهها. آدم خوشمشربی هستند. قرار شد فردا بیان مدرسه تا صحبت کنید باهاشون.» نگاه تند و تیزی به امیری میکنم. «فردا؟ کی گفت فردا؟ زنگ بزن بگو سریعتر بیاد.» امیری به ساعت نگاه میکنه. «آخه رییس ساعت حدود دو ظهره. مدرسه باید تعطیل بشه. میخواید بگم اداره بیاد؟» یه کم فکر میکنم. اگر مدیر مدرسه گیر بده که چرا دارید توی مدرسه این کارها رو میکنید دردسر میشه. حوصله هماهنگی با مقامات بالا رو ندارم. «خیلی خب بگو بیاد اداره. اگر از خانواده بچهها هم کسی اومده، بهشون آدرس اداره رو بده. توی اداره ادامه میدیم. ولی یکی، دو نفر رو بذار مواظب مدرسه باشند». امیری که انگار به هدفش رسیده و خوشحاله که میخوایم برگردیم اداره، میگه «چشم رییس. حتما.» به مدیر و معاونین میگم جمع کنند و بیان اداره. خودمون هم جمع میکنیم و برمیگردیم اداره. هنوز بارون داره میباره.

ذهنم مشغول مشاور میشه. چرا از دیروز خبری ازش نیست؟ کجاست؟ چرا به مدیر مدرسه و خانواده سروش نگفته دیروز سروش باهاش صحبت میکرده؟ ذهنم پر از سؤال میشه. باید سریعتر بتونیم مشاور رو پیدا کنیم. پروندههایی که امیری بهم داده رو نگاه میکنم. زیاد هستند ولی حدود شش، هفت تا پرونده مرتبطتر با ماجرای ما هستند. روی هر کدوم هم اسم یکی از دانشآموزها نوشته شد. توی فاصله مدرسه تا اداره شروع میکنم به خوندن پروندهها.











