داستان + پادکست

قسمت سیزدهم: «نجات!»

برای تغییر این متن بر روی دکمه ویرایش کلیک کنید. لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.

صبح چهارشنبه است. ساعت 9 صبح. دو روز از مفقود شدن بچه‌ها می‌گذره. مجبور میشم همراه با مرآت ناصری بریم سمت مدرسه تا دست‌نوشته سروش رو پیدا کنیم. مرآت ناصری رو میارم توی ماشین خودمون. امیری رانندگی می‌کنه و من و مرآت ناصری هم عقب می‌شینیم. محض احتیاط، دست‌های ناصری رو بهم دستبند می‌زنم.

هر چند تقریباً برام روشن شده که توی ماجرای اصلی چندان دخیل نبوده و واقعاً دنبال بچه‌ها بوده که بهشون کمک کنه؛ اما کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کنه و فعلاً مثل یه زندانی باهاش رفتار می‌کنم تا ببینم چی میشه. ناصری متوجه خستگی زیاد من میشه و ازم می‌پرسه «چشمات خیلی خسته است سرگرد حقی! بهتر نیست یه کم استراحت کنی؟» نمی‌دونم داره تیکه می‌ندازه یا دلسوزانه میگه. به دلم میوفته بهش بگم. «آره؛ دیشب نتونستم خیلی بخوابم. مجبور شدم برم بیمارستان. همسرم سرطان داره و دائم مشغول شیمی‌درمانیه.» سکوت می‌کنه و بعد از چند لحظه‌ای مکث میگه «متأسفم؛ امیدوارم سریع‌تر خوب بشند. بالأخره هر کسی یه درد و  رنجی توی زندگیش داره. مهم اینه بتونیم کنار بیاییم و ببینیم می‌تونیم چیکار کنیم. مهم اینه که زاویه نگاه‌مون به اتفاقات درست باشه.» یاد حرف‌های دیشبش می‌افتم. بهش میگم «یعنی چی زاویه نگاه‌مون درست باشه؟» نگاه عمیقی به من میکنه و میگه «یعنی چیزی که درد و رنج واقعی نیست رو خیلی بزرگش نکنیم. یعنی اینکه بدونیم توی این دنیا لذت پایداری وجود نداره. خیلی‌ها هستند برای سلامتی‌شون هر روز ورزش می‌کنند ولی یهو وسط خیابون یکی بهشون میزنه و می‌میرند. خیلی‌ها برای فرار از مرگ مثلاً منطقه زندگی‌شون رو عوض کردند ولی دقیقاً جایی که میرند، شب به خاطر گازگرفتگی، می‌میرند. البته نمی‌خوام بگم ما بیکار بشینیم؛ باید تلاش‌مون رو بکنیم ولی فکر نکنیم همه چی دست ما است!» سری به نشونه موافقت تکون میدم. بهش میگم «لابد رنج و غم تو، از دست دادن مادرته. خدا رحمتش کنه.» با تعجب می‌پرسه «آره مادرم فوت کرده ولی تو از کجا می‌دونی که درد من اینه؟!» لبخندی میزنم و میگم «هنوز بوی عطر کول واتر روی لباست مونده.» گیج و سرگردون می‌پرسه «تو از کجا فهمیدی؟» بهش میگم «من پرونده‌هایی که توی مدرسه گذاشته بودی رو کامل خوندم. می‌دونم این عطریه که مادرت همیشه برات می‌خریده و تو هم همیشه از همین عطر استفاده می‌کنی. دیشب که توی مخروبه دیدمت و بوی عطر رو استشمام کردم، سریع فهمیدم.» سکوت می‌کنه و دیگه ادامه نمیده و هر دو، بقیه راه رو فکر می‌کنیم به رنج و درد و زاویه نگاه‌مون به اتفاقات… .

یه کم کلافه هستم. بعد از پیدا کردن دست‌نوشته سروش، مجبور شدم به حرف مرآت ناصری گوش بدم. امّا گفتم با وَن مخصوص بیاد. این دفعه من و امیری، تنها توی ماشین هستیم. ضبط صوتم رو در میارم و دکمه ضبط رو فشار میدم.

امروز؛ چهارشنبه اول اسفندماه، ساعت 11:45 صبح. امروز صبح بنا به گزارشی که مرآت ناصری داده بود، به مدرسه رفتیم و دست‌نوشته سروش رو از جایی که آدرس داده بود، پیدا کردیم. یه صندقچه کوچیک داخل باغچه حیاط مدرسه دفن شده بود و توی صندوقچه، مدارکی از گروه ساشا بود. سروش، عکس‌هایی از اعضای این گروه و یه سری اطلاعات مهم توی صندوقچه گذاشته بود. انگار با یه گروه ساده و معمولی طرف نیستیم! سروش نوشته بود درآمد ماهیانه این گروه، چیزی حدود 100 میلیارد تومنه! ساشا، تنها یه عضو از این گروهه و خود ساشا هم انگار از یه نفر دیگه دستور می‌گیره. حدس می‌زنم سروش مشغول جمع کردن اطلاعات بوده که در نهایت توسط گروه، ربوده میشه. از دست‌نوشته سروش یه سر نخ مهم به دست اومد که کلید حل اون معما رو مرآت ناصری می‌دونه. سروش توی دست‌نوشته‌اش گفته بود «ساشا چند باری ما رو برده توی یه مخروبه. نمی‌دونم اسم محله و خیابونش چیه. ولی می‌دونم دقیقاً رو به روی همون‌ بستنی فروشی هست که یه بار با مشاور مدرسه بستنی خوردم. فکر کنم یکی از جاهای اصلی ساشا، همون جا باشه…» مرآت ناصری می‌دونه منظور سروش چیه و داره کجا رو میگه. ولی چیزی به ما نگفت. گفت باید خودش هم با ما بیاد. چون وقت کافی ندارم و می‌خوام هر چه زودتر بچه‌ها و ساشا رو پیدا کنم، قبول کردم و قرار شد محل مورد نظر رو به ما بگه. در حال حاضر، مرآت ناصری توی ماشین جلویی هست و داریم به سمت مقصدی که سروش اشاره کرده بود، میریم. تمام.

بوی خون اذیتم می‌کنه. نمی‌دونم هنوز زنده‌ هست یا نه. بدترین ساعت‌های عمرمون رو گذروندیم. هر چی گفتیم بیا ول کنیم و ماجرا رو تموم کنیم، گوش نکرد. گفت فقط همین یه کار باقی مونده و بعدش به تمام چیزایی که می‌خواییم، می‌رسیم… گیجم. نمی‌دونم کجا هستیم. ساعت چنده؟ احتمالاً تا الان همه فهمیدند. خدایا؛ اگر مامان و بابا فهمیده باشند چی؟!… درد می‌پیچه توی سرم. احساس می‌کنم سرم می‌خواد منفجر بشه. برای چندمین بار صدام را در گلو جمع می‌کنم و با تمام وجود داد می‌زنم: کمک… کمک… کسی صدای ما رو می‌شنوه؟… کمک…

باز هم به یه مخروبه دیگه می‌رسیم. فاصله‌اش با شهر نسبتاً زیاده. مخروبه سوت و کوره و انگار کسی داخلش نیست. به تیم عملیات میگم خیلی آروم و بی‌سر و صدا وارد مخروبه بشند. تأکید می‌کنم که ساشا رو حتماً زنده می‌خوام. تیم عملیات وارد مخروبه می‌شند. آروم و بی‌سر و صدا. بهشون میگم وجب به وجب مخروبه رو بگردند. یه صدای خیلی آهسته به گوشم می‌رسه. دور و بر رو خوب نگاه می‌کنم. به امیری میگم «تو چیزی شنیدی؟» امیری با تعجب میگه «نه رییس. هیچ صدایی نشنیدم. اصلاً انگار کسی اینجا نیست!» گوشم رو تیز می‌کنم. مطمئنم یه صدایی شنیدم. یه صدای داد و بیداد ولی خیلی خیلی آروم و نامفهوم. به امیری میگم دوربین رو بده به من. سریع برام میاره. خوب مخروبه رو نگاه می‌کنم. یه بار، دو بار، سه بار… بالأخره از یه فاصله دور، سرِ سه تا آدم رو می‌بینم. به امیری میگم «پیداشون کردم. بدو بریم…»

بچه‌ها، طوری که نتونند فرار کنند، با زنجیر بسته شدند. حسابی درب و داغون هستند. وقتی ما رو می‌بینند، لبخند نرمی می‌زنند. تیم عملیات، سریع زنجیرها رو باز میکنه. مرآت ناصری با دست‌های دستبند زده شده‌اش، میره و بچه‌ها رو بغل می‌کنه. بچه‌ها از شوق گریه می‌کنند. دور و اطراف رو خوب نگاه می‌کنم. کسی جز ما اینجا نیست. امیری میگه «رییس؛ تیم‌های مختلف، همه جا رو گشتند. خبری از ساشا یا فرد دیگه‌ای نیست!» یعنی دوباره فرار کرده؟؟ لعنتی!

بچه‌ها رو سوار وَن می‌کنیم. یه کم آروم‌تر شدند ولی هنوز توی شُک هستند. تنها سر نخی که میشه به ساشا رسید، بچه‌ها هستند. ازشون می‌پرسم «می‌دونید ساشا کجاست؟» ولی جوابی نمی‌دند. بدن‌شون یخ کرده و از سرما می‌لرزند. دقیق نمی‌دونم چه بلاهایی توی این دو، سه روز به سرشون اومده. امیری میگه «فایده نداره رییس. توی شُک هستند. اصلاً انگار متوجه نیستند شما چی پرسیدید! بهتره بگیم خانواده‌هاشون بیان تحویل‌شون بگیرند.» به امیری میگم «ولی تنها سر نخ ما، دست همین بچه‌ها است. فعلاً برمی‌گردیم اداره.» امیری کمی مکث می‌کنه و میگه «یعنی می‌خوایید از بچه‌ها بازجویی کنید؟؟» بهش میگم «توقع داری بچه‌ها رو آزاد کنم؟ یادت رفته چیکار کردند؟ خواسته یا ناخواسته همدست ساشا بودند. هر چند ساشا سرشون رو کلاه گذاشته.» امیری چیزی نمیگه و فقط فکر میکنه. پوزخندی می‌زنم و ادامه میدم «نترس امیری. قرار نیست ازشون بازجویی کنم. یه فکر بهتر به ذهنم رسیده.» امیری متعجب، می‌پرسه «چه فکری رییس؟» بهش میگم «الآن تنها کسی که می‌تونه کمک‌مون کنه، مرآت ناصریه. بچه‌ها توی این شرایط به یه مشاور و روانشناس نیاز دارند تا باهاشون صحبت کنه و آروم‌شون کنه. باید از ناصری بخواییم درباره ساشا از بچه‌ها بپرسه.» امیری سرش رو به نشونه تایید تکون میده و میگه «به نظرتون همکاری میکنه؟؟» نفس عمیقی می‌کشم و میگم «فعلاً دستش زیر ساطور ما است! چرا کمک نکنه؟ مخصوصاً اینکه اگر وعده آزادی هم بهش بدیم! کمک می‌کنه… .»

کارآگاه

در سرویس مورد علاقۀ خود گوش کنید

اپل پادکستس

اسپاتیفای

ساوند کلاود

ناملیک

گوگل پادکستس

کست باکس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *