بعد از حدود یک ساعت به مخروبهای میرسیم که آخرین بار اونجا گوشی ساشا روشن بوده. همون کسی که به بچهها گفته در عوض انجام کاری، پول خوبی بهشون میده. احتمال میدم بچهها همینجا باشند. از ماشین پیاده میشم. تیمهای پشتیبانی قبل از ما رسیدند. میدونم که کارشون رو بلدند. توجیهشون میکنم و میگم دنبال سه تا پسر حدوداً 16 ساله هستیم. سعی میکنم خودم به طور مستقیم درگیر نشم و از دور مراقب اوضاع باشم. توی این جور مواقع بهتره از دور، صحنة درگیری رو ببینم. ممکنه بعضیها بخوان فرار کنند. اینطوری بهتر میتونم به میدون عملیات تسلط داشته باشم. به تیمهای پشتیبانی و عملیات میگم شروع کنند و همه رو بگیرند. دوباره بهشون یادآوری میکنم تا جایی که امکان داره، همه رو زنده بگیرند.

از دور صدای تیراندازی میشنوم. تیمهای ما با حدود بیست نفر درگیر شدند. از سه تا تیم، دو تا تیم رو فرستادم که درگیر بشند و یه تیم رو پیش خودم نگه داشتم. وسط مخروبه، انگار یه سوله هست. از دور با دوربین میبینم که دو، سه نفر روی سقف سوله، دارند تلاش میکنند تا فرار کنند. درگیری اینقدر زیاده که تیمهای توی صحنه اصلاً حواسشون نیست. دوربین رو میدم به امیری و بهش میگم «اونا رو میبینی؟» سقف سوله رو نشونش میدم. نگاهی میکنه و میگه «آره رییس. دیدمشون.» میزنم به شونه امیری و میگم «یالا. با پنج نفر از تیمی که اینجا موندند، برو بگیرشون. مواظب باش فرار نکند.» امیری سریع «چشم» میگه و راه میوفته.
…
بعد از حدود دو ساعت، درگیریها تموم میشه. همه رو زنده گرفتیم. 19 نفر توی مخروبه بودند. همه حدوداً 35 ساله. همه خلافکار و دزد و معتاد. دو نفر تیر به پاشون خورده و به بیمارستان منتقل شدند. امیری سریع آمار 19 نفر رو در آورده. ساشا بینشون نیست. بچهها هم نیستند. انگار اینجا مخفیگاه ساشا و تیمش بوده ولی الآن خبری از خودش نیست. بین این 19 نفر، مثل اینکه اون چند نفری که میخواستند فرار کنند، نفرات اصلیشون هستند. امیری فهمیده یه نفرشون دوست ساشا بوده. به چهرهاش نمیخوره ولی حدوداً 30 ساله است. یه آدامس از توی جیبم در میارم و شروع میکنم به جَویدن. به امیری میگم بِبَردش توی وَن تا همین جا باهاش یه صحبتی بکنم.
…

- من حتی فرصت یک دقیقه از دست دادن رو هم ندارم. سریع بهم بگو ساشا کجاست؟
- ساشا کیه دیگه؟ نمیشناسم.
- بقیه رفقات گفتند که تو دوست ساشا هستی.
- بقیه؟ حرفشون رو باور کردید؟ خنده داره… اونها این حرف رو زدند که من رو بندازند توی دردسر.
- یعنی تو هیییییچ کار بدی نکردی نه؟! یعنی باید الآن آزادت کنیم بری؟
- خب چرا؛ یه کمی توی محل مواد توزیع کردم. اما خیلی کم. همین. هیچ ربطی هم به ساشا فرخی ندارم. اصلاً نمیشناسمش.
- ساشا فرخی؟ من که فامیلیش رو نگفتم. چطوری فهمیدی فامیلی ساشا، فرخیه؟
- چی؟ ها؟ من گفتم فرخی؟ نه بابا. گفتم ساشا. ساشای خالی.
- باشه. پس نمیخوای حرف بزنی. خیلی خب. من آمار تو رو در آوردم. میدونم یه مادر پیر داری. اگر بفهمه افتادی زندون و میخوای اعدام بشی، حتماً از غصه دق میکنه. همین رو میخوای؟
- چی؟؟؟ اعدام؟؟؟ مگه چیکار کردم؟
- چی کار کردی؟ ساشا متهم به آدم رباییه. اگر حرف نزنی، تو هم شریک جرم شناخته میشی.
- باشه… باشه… . میگم. من زیاد ساشا رو نمیشناسم. پریشب اومد اینجا و گفت میخواد یه کار جدید شروع کنه. حسابی خر کیف بود. دیشب هم ساشا با خودش سه تا پسربچه آورد اینجا. امروز صبح هم، اول وقت رفتند. باور کنید از امروز صبح تا الآن ندیدمش و هرچی هم زنگ میزدم به گوشیش، خاموش بود. باور کنید راست میگم.
- کجا میشه ساشا رو پیدا کرد؟
- معمولاً پاتوقش همین جا است. هر دو، سه روز میاد و میاره. نمیدونم به غیر از اینجا کجاها میره. باور کنید دیگه هیچی نمیدونم.
- خیلی خب. معلوم میشه. فعلاً میری بازداشتگاه. بعداً میام مفصل به خدمتت میرسم.
…
اکثراً برگشتند اداره. دیگه کسی توی مخروبه نیست. فقط من و امیری و چندتا از مأمورها موندیم. تقریباً هیچی دستمون رو نگرفت. هیچ رد و نشونی باقی نمونده. امیری میگه ما هم برگردیم اداره. بهش میگم «اینجا تنها سرنخ ماست. نمیتونم به راحتی اینجا رو ول کنم و برگردم اداره.» امیری که حسابی سردش شده و دستش رو کرده توی کاپشنش، میگه «چاره چیه رییس؟ هرکی اینجا بوده رو گرفتیم. دو ساعته که اینجا وایستادیم ولی کسی نیومده. دیگه شب شده. بهتر نیست بریم؟» نگاهی به چشمهای امیری میکنم. مشخصه حسابی خسته شده. «تو برو اداره. کسایی رو که گرفتیم، بازجویی کن. ببین چیزی گیرت میاد یا نه.» امیری میگه «پس شما چی؟» نگاهی به مخروبه میندازم. «من یه کم دیگه میمونم. شاید ساشا سر و کلهاش پیدا بشه.» امیری ادامه میده «خب یه تیم اینجا میمونند تا مراقب اوضاع باشند. شما برید استراحت کنید.» لبخندی میزنم و میگم «آدم وقتی هدف مشخصی داشته باشه، دیگه خواب به چشمش نمیاد. وقتی بدونه باید چیکار کنه، دیگه خسته نمیشه. من میمونم ببینم خبری میشه یا نه. وقتی بخوام برگردم، به اداره میگم دوتا تیم بفرسته اینجا تا مراقب اوضاع باشه. تو برو. نگران نباش.» امیری خمیازهای میکشه و برمیگرده اداره. دیگه الآن فقط من و چندتا از مأمورها اینجا موندیم. از دور نگاهی به مخروبه میکنم. باور نمیشه هیچی گیرم نیومد. کلافه هستم. صدای همهمه به گوشم میرسه. نگاهی به پشت سرم میکنم. مأمورها دارند از ورود کسی به مخروبه جلوگیری میکنند. هوا تاریک هست و چیز خاصی معلوم نیست. بیشتر دقت میکنم و از تعجبم چشمام گرد میشه. با سرعت میرم سمتش… .











