
صدای مأمورها تمرکزم رو بهم میریزه. به پشت سرم نگاه میکنم. انگار یه کسی میخواد وارد مخروبه بشه. نگاهی به سر و وضعش میکنم. توی تاریکی شب، چیز خاصی معلوم نیست. چهرهاش اصلاً معلوم نیست. با دقت بیشتری نگاه میکنم. وقتی خوبِ خوب نگاهش میکنم، یکهو میفهمم کیه! سریع میرم سمتش و دستش رو محکم میگیرم و میگم «سلام آقای مرآت ناصری!»
خیلی دنبال مشاور مدرسه گشتیم و پیداش نکردیم. حتی شواهدی وجود داشت که نشون میداد گم شدن بچهها کار مشاور مدرسه است. خیلی برام عجیبه که این وقت شب، اونم اینجا، سر و کلّهاش پیدا شده. دوست دارم قبل از اینکه منتقلش کنم اداره، همینجا باهاش صبحت کنم. به مأمورها میگم «کاری باهاش نداشته باشید.» دستش رو میگیرم و میبرم سمت ماشینم. آروم بهم میگه «ببخشید شما؟! جزو مأمورها هستید؟ چرا دستم رو گرفتی آقا؟ از کجا من رو میشناسی؟» همونطور که به سمت ماشین میبرمش، میگم «فکر نمیکردی ما اینجا باشیم نه؟! بالأخره به دام افتادی.» یه کم میترسه و میگه «یعنی چی؟ دام چیه؟ مگه من کاری کردم؟» قبل از اینکه سوار ماشینش کنم، خوب میگردمش که مبادا اسلحه با خودش داشته باشه. هیچی همراهش نیست. کنار صندلی راننده میشونمش و دستش رو به در، دستبند میزنم. از چهرهاش مشخصه حسابی جا خورده. هوا، تیرهتر شده و بارونِ نمنم، شروع به باریدن گرفته. میرم و میشینم روی صندلی راننده. دقیقاً کنار مرآت ناصری.
چند لحظهای سکوت میکنم. خوب میدونم که اینجور مواقع «سکوت» بیشتر از «حرف زدن» با روح و روان متهم بازی میکنه. سکوت یعنی سردرگمی، یعنی حس رها شدن در خلاء. سکوت برای هر کسی نیست. هر کسی تحمل سکوت رو نداره. سکوت میکنم تا ببینم واکنش مرآت ناصری یا همون مشاور مدرسه چیه. بالأخره بعد از چند لحظهای زبون باز میکنه؛ «معلومه این کارها برای چیه؟ نمیخوایید چیزی بگید؟» نگاه عمیقی بهش میکنم. «من نباید چیزی بگم. تو باید بگی. این مدت کجا بودی؟ چرا هر چی تماس میگرفتیم جواب نمیدادی؟ ما میدونیم بچههایی که گم شدند با تو در ارتباط بودند. بچهها پیش تو هستند؟ کجا هستند؟» دهنش خشک میشه و باز میمونه. بغض میکنه و از گوشة چشمش یه قطره اشک، سُر میخوره و میاد پایین. «مگه بچهها اینجا نبودند؟ بچهها رو پیدا نکردید؟» نمیفهمم چی میگه. شاید میخواد ادای آدم مظلومها رو در بیاره. «یعنی میخوای بگی بچهها پیش تو نیستند؟ یعنی تو نمیدونی بچهها کجا هستند؟» آه عمیقی میکشه و میگه «لعنتی! پس با بچهها از اینجا رفته. هر کاری کردم که بچهها رو پیدا کنم. هر چی دنبال ساشای لعنتی گشتم، نتونستم پیداش کنم.» به چشماش نگاه میکنم. چشمها نمیتونند دروغ بگند. حس میکنم داره راست میگه و از جای بچهها خبری نداره. ولی پس چرا این مدت گم و گور بوده؟ «این بازیها رو تموم کن. سریع جواب بده که فرصت نداریم. توی این مدت کجا بودی؟ تو که از بچهها اطلاعات خوبی داشتی، چرا نیومدی پیش پلیس و همه چیز رو بگی؟» بعد از اینکه بهش گفتم بچهها اینجا نبودند، حسابی رفته توی فکر. بعد از چند لحظهای مکث، صحبت میکنه. «آره؛ من قبل از گم شدن بچهها باهاشون در ارتباط بودم. حتی توی این مدت هم باهاشون در ارتباط بودم. من فقط میخواستم کمکشون کنم. از یه جایی به بعد حتی تصمیم گرفتم بیام و همه چیز رو بگم. ولی وقتی برگشتم مدرسه، شنیدم دستیارت من رو به عنوان مجرم داره به تو معرفی میکنه. راستش رو بخوای ترسیدم. اگر من رو میگرفتید دیگه هیچ کاری نمیتونستم بکنم. من اومده بودم که با کمک هم، بتونیم بچهها رو نجات بدیم ولی اگر خودم رو معرفی میکردم باید مستقیم میرفتیم بازداشتگاه.» صدای رعد و برق، میپیچه داخل ماشین. بیرون، حسابی داره بارون میاد. ناصری ادامه میده «اگر من رو میگرفتید، تا میومدم و بهتون ثابت میکردم که من خلافی نکردم و بچهها پیش من نیستند، چند روز از دست میرفت. مجبور شدم خودم پیگیر ماجرا بشم.» یه کم گیج شدم. بهش میگم «اینجا رو چه جوری پیدا کردی؟» میگه «داستانش خیلی مفصله. از طریق دوست ساشا… ببین؛ باور کن این چند روز، من خواب و خوراک نداشتم تا بچهها رو بتونم پیدا کنم و نجاتشون بدم.» پوزخندی میزنم و میگم «لابد الآن هم باید بذارم بری تا بچهها رو پیدا کنی آره؟ به خوبی و خوشی بری تا بچهها رو پیدا کنی. خوبه؟» سری تکون میده و میگه «با من هر کاری دوست داری بکن. فقط زودتر بچهها رو پیدا کن. ببین؛ من اگه کاری کرده بودم، پا نمیشدم با پاهای خودم، بیام اینجا. اصلاً چه لزومی داره من تک و تنها بیام اینجا؟ از من چیز خاصی گیرت نمیاد. وقتت رو تلف نکن. بچهها رو سریعتر پیدا کن.» ماشین رو روشن میکنم. باید برگردم اداره و مرآت ناصری رو تحویل بدم. امیدوارم امیری از صحبت با همتیمیهای ساشا چیزی گیر آورده باشه. به اداره بیسیم میزنم و میگم یه تیم مراقبت به مخروبه بفرستند تا مواظب اوضاع باشند.
…

توی مسیر برگشت به اداره، از ناصری میپرسم «خب آقای روانشناس! بیا فکر کنیم من باور کردم تو هیچ کاری نکردی. من تا الآن فهمیدم سروش دنبال پول بوده و پارسا هم میخواسته ادای بچه منفیها رو در بیاره. درباره ارسلان بهم بگو. میدونم که دربارهاش میدونی.» مرآت ناصری به بیرون نگاهی میندازه. بارون شدت گرفته. «ارسلان یه دانشآموز هیجانطلب و تکانشیه. دنبال هیجان و کارهای هیجانیه. اون دوتا رو هم خودت گفتی. سروش دنبال استعدادشه. دوست داره طبق استعدادهایی که داره عمل کنه. و فکر میکنه برای اینکه استعدادهاش شکوفا بشه، حتماً باید مهاجرت کنه. برای همین دنبال پوله!» سکوت میکنه. خوب به حرفهاش گوش میدم. «خب؛ بقیهاش رو بگو. انگار تو خیلی چیزها میدونی.» آهی میکشه و میگه «لابد وقتی برسیم اداره، باید هر چی بدونم رو توی یه تیکه کاغذ بنویسم. هر وقت رسیدیم، مفصل همه چیز رو برات مینویسم ولی بدون که از اونها چیزی گیرت نمیاد. از همه داستان من، اسم یه مکان در میومد که تو زودتر از من اونجا بودی!»
ساکت میشه و میره توی فکر. بهش میگم «داری به چی فکر میکنی؟» میگه «به بچهها. به اینکه چرا به این روز افتادند.» همونطور که رانندگی میکنم، یه آدامس از توی داشبورد برمیدارم و میجَوم. «توی سن بچهها این چیزا طبیعی نیست؟!» ناصری نگاهی بهم میکنه و میگه «اگه الآن درست فکر نکنند و دیدشون رو نسبت به زندگی درست نکنند، پس کی باید بفهمند زندگی یعنی چی؟ وقتی هفتاد سالشون بشه؟» حرفهای ناصری برام جالبه. بهش میگم «منظورت چیه؟ چه دیدی باید به زندگی داشته باشند؟» ناصری به افق نامعلومی خیره میشه و میگه «بچهها فکر میکنند همه زندگی باید خوشی و راحتی باشه. فکر میکنند هیچ رنج و دردی نباید توی زندگی باشه. زندگی تلخ، زندگیای نیست که پر از رنج و غم باشه؛ زندگیایه که آدم ندونه با حوادث و غمها و رنجها چیکار باید بکنه و چطوری باید رفتار کنه. زندگی تلخ اینه ولی بچهها و کلاً خیلی از آدمها تصور دیگهای از زندگی دارند.» نمیدونم چرا ناخودآگاه با شنیدن این جمله و اینکه ما نمیدونیم در برابر غمها و رنجها چیکار باید بکنیم، یاد جمله حاجآقا صلواتی میافتم که توی نامهاش به سروش گفته بود «دنیا رنج است اگر اسیرش باشی و سود است اگر امیرش شوی!» مرآت ناصری ادامه میده «میدونی چیه؟ راستش من فکر میکنم غم و رنج رو نمیشه از زندگی حذف کرد. تو فکر میکنی مثلاً اون کسی که داره توی اروپا زندگی میکنه، دیگه هیچ غم و غصهای نداره؟ نه بابا؛ اونها هم رنج و غم و غصه دارند. همه دارند. همه جا غبار رنج و غم، پاشیده شده. مهم اینه که بپذیریم زندگی ما، همراه با غم و رنجه و در قدم بعدی هم ببینیم چیکار میتونیم بکنیم. نوع نگاهمون به اتفاقات، زندگی ما رو میسازه.» شیشه ماشین کمی بخار کرده. به شیشه کنار دستم نگاهی میندازم. قطرههای بارون دونهدونه سُر میخوردند و از روی شیشه به سمت پایین حرکت میکنند. درست مثل صورت یه آدم که داره گلولههای اشک از چشمش به سمت پایین سُر میخوره. به ناصری میگم «یه جایی شنیدم که لذت و رنج، بیرون از ما، وجود نداره؛ نوع نگاه ما برای ما تعیین میکنه چی لذت هست و چی رنج.» ناصری لبخندی میزنه و میگه «آفرین! دقیقاً. مثل یه دختربچه که با گرفتن یه عروسک ساده، کلی شوق و ذوق میکنه و فکر میکنه به آخر لذت دنیا رسیده! ولی من و تو به همون عروسک هیچ حسی نداریم! چرا؟! چون نوع نگاهمون به اشیاء، اتفاقها و همه چیز، با نوع نگاه اون دختربچه فرق میکنه. اینه که برخی از روانشناسها گفتند یه آدم ممکنه با اینکه در تمامی امکانات غرق باشه و به ظاهر، هیچی کم نداشته باشه، ولی در رنج و عذاب روانی باشه. ولی ممکنه یه نفر به ظاهر فقیر باشه اما حال دلش خیلی بهتر از آدمهای دیگه باشه… بچهها اینها رو نمیدونند و کلاً یه تصور دیگه از زندگی دارند.» نفس عمیقی میکشم و میگم «البته حق دارند! آموزش و پرورش ما کی این حرفها به بچهها گفته؟! کتابهای درسی پر از مسائل بیفایده برای زندگی بچههاست.» ناصری به نشونه تأیید سری تکون میده و میگه «آره. اینم مؤثره. خانواده هم مؤثره. جامعه هم مؤثره. همه ما به اندازه خودمون تأثیر داریم.» کمکم تابلوی اداره از دور مشخص میشه. به ناصری با شوخی میگم «فکر نکنی به خاطر این حرفهای قشنگت، میذارم بری! فعلاً تا روشن شدن تکلیف بچههای گمشده، در بازداشتگاه مهمون ما هستی.» ناصری پوزخندی میزنه و میگه «من که کاری نکردم و از چیزی هم نمیترسم. این حرفها هم بیشتر درددل بود. بگرد و سریعتر بچهها رو پیدا کن. منم هر چی توی ذهنم هست رو برات مینویسم…»
…

وقتی رسیدیم اداره، ناصری همه چیز رو برام نوشت و تعریف کرد. از روز اول ماجرا تا رسیدنش به مخروبه رو برام تعریف کرد. از اشکان گفت و اتفاقاتی که افتاده بود. به ظاهر کار اشتباهی نکرده و واقعاً دلسوز بچهها بوده ولی نمیشه به همین راحتی ولش کنم تا بره. فعلاً فرستادمش بازداتشگاه. قبل از رسیدن به اداره، از امیری خواسته بودم یه گزارش مکتوب بذاره روی میزم تا ببینم چیزی دستگیرش شده یا نه. هر چند بعضی وقتها یه کم شیش میزنه، ولی پسر باهوشیه. توی این چند ساعت و علیرغم خستگی که داشت، با چند نفر از افرادی که توی مخروبه دستگیر کردیم، صحبت کرده. گزارش رو مکتوب کرده و گذاشته روی میزم. توی صحبتهاش به اسم چهارتا مکان به عنوان مکان احتمالی که ساشا اونجا پنهان شده باشه، رسیده. ذهنم درگیره و چشمام، مدام از خستگی روی هم میره. احتمالاً باید چهارتا تیم بشیم و همزمان هر چهارتا مکان رو محاصره کنیم. دارم به حرفای مرآت ناصری درباره زندگی فکر میکنم که بیهوا خوابم میبره… .











