داستان + پادکست

قسمت پانزدهم: «ختم ماجرا و شروعی تازه!»

برای تغییر این متن بر روی دکمه ویرایش کلیک کنید. لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.

هوا، مه گرفته و به زور، جلوی خودمون رو می‌بینیم. بارون بدجوری می‌باره. با چندتا تیم ویژه عملیاتی به سمت مکانی که مرآت ناصری به ما گفته میریم. ناصری خوب تونست بچه‌ها رو آروم کنه و از زیر زبون‌شون بکشه بیرون که ساشا کجاست. مقصد مربوط به یه مسافرخونه در حومه شهره. به سرعت به سمت مسافرخونه میریم. وقتی از روی نقشه به چهارصد متری مسافرخونه میرسیم، به ماشین‌ها و تیم‌ها اعلام می‌کنم چراغ گردون‌شون رو خاموش کنند و بی‌سر و صدا حرکت کنند. نمی‌خوام ساشا بفهمه و این دفعه هم فرار کنه.

بعد از حدود نیم ساعت، به مسافرخونه میرسیم. یه ساختمون شش طبقه. آمار ساختمون رو از قبل امیری در آورده. توی هر طبقه پنج تا اتاق هست و طبق صحبتی که امیری با مسئول پذیرش مسافرخونه داشته، فهمیده ساشا توی طبقه چهارم و اتاق شماره نوزده مستقره. از بیرون، نگاهی به پنجره‌‌های اتاق‌ها می‌کنم. پرده همه اتاق‌ها کشیده شده. صبح زوده. احتمالاً ساشا خواب باشه و این، به نفع ما است. امیری رو با چند نفر می‌فرستم داخل که با مسئول مسافرخونه صحبت کنند و خوب، توجیهش کنند که با ما همکاری کنه و هیچ کار اضافه‌ای نکنه. بعد از چند دقیقه امیری از دور علامت میده و می‌فهمم همه چیز آماده شروع عملیات دستگیریه. جلیقه ضدگلوله رو تنم می‌کنم و اسلحه خودم رو آماده می‌کنم. با هشت تا از نیروهای عملیات، وارد مسافرخونه میشیم.

آروم از پله‌ها بالا میریم. نور داخل مسافرخونه خیلی کمه. طبقه‌ها رو دونه دونه بالا میریم تا می‌رسیم به طبقه چهارم. بوی زباله توی راهرو پیچیده و چندتا مگس هم، وِز‌وِزکنان، توی راهروی طبقه چهارم چرخ می‌زنند. همه چیز عادی به نظر میرسه. آروم به سمت اتاق شماره نوزده حرکت می‌کنم. میرسم پشت در و گوشم رو به در می‌چسبونم. صدایی نمیاد. احتمالاً هنوز خوابه. باید غافلیگرش کنیم. یکی از اعضای تیم، قفل اتاق رو بررسی می‌کنه و چند دقیقه‌ بعد بهم میگه «رییس آماده کردم. در اتاق رو یه هُل بدید، باز میشه.» بهش میگم با علامت من، خودش در رو باز کنه. همه آماده میشیم تا ساشا رو غافلگیر کنیم. آروم می‌شمارم؛ «سه، دو،… یک. در رو باز کن!»

در باز میشه و به سرعت وارد اتاق میشیم. ساشا با صدای باز شدن در، از خواب بیدار میشه و حسابی می‌ترسه. بهش میگم «بازی دیگه تمومه! اینجا آخر قصه است. حرکتی نکن و آروم باش!» مات و مبهوت من رو نگاه میکنه. نباید بی‌گدار به آب بزنم. ممکنه اتاق رو تله‌گذاری کرده باشه یا اسلحه داشته باشه. بعد از چند لحظه میگه «آره. این آخر قصه است!» و بعدش سریع سمت پنجره اتاق میره. می‌فهمم که میخواد خودش رو پرت کنه پایین و خودکشی کنه. اما من ساشا رو زنده می‌خوام تا بتونم به سرشبکه‌های اصلی برسم. به تیم عملیات میگم هیچ کاری نکنند تا بتونم باهاش صحبت کنم. بهش میگم «احمقانه‌ترین کاری که می‌تونی بکنی، اینه که خودت رو پرت کنی پایین!» ساشا درست روی لبه پنجره میشینه جوری که با یه هُل ساده، میوفته پایین. نگاهی به من می‌کنه و میگه «اگه خودم رو نندازم پایین، خیلی کار عاقلانه‌ای می‌کنم؟ آره؟ بذار من بهت بگم چی میشه؛ میوفتم زندان. به خاطر کارایی که کردم، مطمئنم باید برم پای چوبه دار. پس بذار لاقل خودم نحوه مرگم رو تعیین کنم.» اسلحه‌ام رو جلوی چشم ساشا می‌ندازم زمین و میگم «آره. درست گفتی داستان رو. ولی یادت رفت بگی این داستان ممکنه جور دیگه‌ای تموم بشه.» با تعجب می‌پرسه «جور دیگه‌ای؟ چه جوری مثلاً؟» لبخندی می‌زنم و میگم «من می‌دونم تو توی یه تشکیلات بزرگ داری کار میکنی! اگه بتونی من رو به بالاتر از خودت برسونی، به چوبه اعدام نمیرسی!» ساشا مأیوسانه میگه «مثل همه فیلم‌ها و داستان‌ها! میخوای با حیله تخفیف مجازات، گولم بزنی! فکر کردی من بچه هستم؟!» نفس عمیقی می‌کشم و میگم «خودت رو می‌خوای بندازی پایین؟ که چی مثلاً؟ جرئتش رو نداری بمونی زندگی خودت رو دوباره درست کنی؟ اینقدر ترسو هستی؟ دلت برای یه زندگی درست و حسابی تنگ نشده؟ خسته نشدی از بس فرار کردی و کار خلاف انجام دادی؟ نمی‌خوای بالأخره یه روزی کاری که دوست داشتی رو انجام بدی؟» ساشا کمی بغض میکنه و میگه «چه کاری؟ از چی حرف میزنی؟» میگم «با من رو راست باش ساشا! من زیر و روی تو رو درآوردم! میدونم از بچگی دوست داشتی فیلم‌ساز بشی و کارگردانی کنی. اما افتادی توی این کثافت‌کاری‌‌ها! و هیچ وقت نتونستی مسیر درست رو بری… میخوای خودت رو بندازی پایین؟ به همین راحتی خداحافظی کنی با همه چیز؟ اینهمه زندگی کردی که آخر سر به همین راحتی خودت رو بندازی پایین؟ همین؟! خودت می‌دونی. اگر به ما کمک کنی، من می‌تونم کمکت کنم زندگی خودت رو دوباره بسازی.» به تیم عملیات و هر کسی توی اتاق هستم میگم برن بیرون. امیری تعجب میکنه ولی به اونم میگم بره بیرون تا من و ساشا تنها باشیم. وقتی همه میرن بیرون، رو به ساشا میگم «من می‌دونم که تو آدم با استعدادی هستی. به هر حال تو یه روزی می‌میری. حیفه استعدادهات حروم بشه. اینهمه استعداد برای چی بود؟ برای اینکه خودت رو پرت کنی پایین؟ همین واقعاً؟؟ خودت میدونی… به هر حال من پای حرفم هستم. حاضرم کمکت کنم… . چند دقیقه بهت فرصت میدم فکر کنی و بیای و خودت رو تسلیم کنی.» از اتاق میرم بیرون و در رو می‌بندم. امیری به سرعت میاد سمت من و میگه «رییس اگه خودش رو پرت کنه پایین چی؟ کاش اجازه می‌دادید به پاش شلیک کنیم و بعدش می‌گرفتیمش.» یه آدامس موزی از توی جیبم در میارم و می‌جَوم و میگم «اونطوری حتی اگر زنده هم می‌گرفتیمش، فایده‌ای نداشت و چیزی بهمون نمی‌گفت و باهامون همکاری نمی‌کرد. اما الآن به ما اعتماد کرده و حاضره کمک کنه بهمون.» امیری می‌پرسه «از کجا معلوم اعتماد کنه و خودش را پرت نکنه پایین؟» لبخندی به امیری می‌زنم و میگم «مثل اینکه هنوز من رو نشناختی! تا پونزده ثانیه دیگه، در اتاق باز میشه و ساشا تسلیم میشه. من میرم توی ماشین. ساشا رو بیارید اداره.» از راهرو به سمت راه‌پله بر می‌گردم. پله اول، پله دوم، به پله سوم که می‌رسیم صدای باز شدن در اتاق شماره نوزده رو می‌شنوم… .

ساشا هنوز یه کمی تردید داره. یه کاغذ و یه خودکار میدم بهش و سعی می‌کنم متقاعدش کنم تمام ماجرا رو تعریف کنه و افراد بالادستی خودش رو معرفی کنه. تنهاش می‌ذارم تا خوب فکر کنه و بتونه با تمرکز، بنویسه. بهش یادآوری می‌کنم که زندگی مثل یه جوی آبه! گاهی برای اینکه یه آب تازه و زلال بیاد توی این جوی آب، باید اول لجن‌ها رو پاک کنی و لای‌روبی کنی و بعدش، آب تازه می‌تونه بیاد توی جوی آب. بهش گفتم خدا حواسش به همه هست و بارون نعمتش رو بر سر هر کسی می‌بارونه. ولی بعضی‌ها کاسه وجودشون رو برعکس می‌‌کنند و زیر بارون خدا، کاسه‌شون هیچ وقت پر نمیشه! بهش گفتم شاید وقتش باشه کاسه وجودت رو، به سمت بارون برگردونی! اینا رو بهش گفتم و فرصت دادم فکر کنه. هر کسی اهل فکر نیست؛ گاهی پنج دقیقه فکر در خلوت و سکوت، آدم رو به اندازه ده سال جلو می‌ندازه… .

پرده اتاقم رو میزنم کنار و به بیرون خیره میشم و به افق نامعلومی نگاه می‌کنم. هوا صاف شده. ساشا اعتراف کرد و پرونده به یه سرانجامی رسید. مشخص شد حتی ساشا هم خیلی نمی‌دونسته توی بسته‌هایی که به بچه‌ها میده چی هست و صرفاً از دستورهای بالادستی‌هاش، اطاعت می‌کرده. بهش قول دادم از قاضی پرونده به خاطر کمک‌هاش، تخفیف مجازات بگیرم. ولی به هر حال حداقل ده سال باید بره زندان! ساشا سرحلقه‌های بالادستی خودش رو معرفی کرد. نمی‌دونم جناب سرهنگ می‌ذاره خودم روی پرونده کار کنم یا ارجاع میده به یک نفر دیگه… . مرآت ناصری گفت با بچه‌ها صحبت کرده و متقاعدشون کرده که کار خیلی اشتباه و خطرناکی انجام دادند. اونها هم که خیلی حسابی ترسیده بودند، پذیرفتند و تعهد کتبی دادند که بچسبند به زندگی‌شون. مرآت ناصری هم که حسابی کمک‌مون کرد، از اتهاماتی که داشت تبرئه شد و برگشت به مدرسه… . خدا رو شکر می‌کنم که یه پرونده دیگه هم بسته شد. پرونده ارزشمندی بود. ذهنم هنوز درگیر حرف‌ها و صحبت‌ها و جملات حاج آقا صلواتی و مرآت ناصریه…

دنیا را با غم قاطی کردند تا ما بفهمیم نقشمان در این هستی، حرکت است نه رفاه!

دنیا رنج است اگر اسیرش باشی و سود است اگر امیرش شوی!

دنياى روشن و تاريك، مهم نيست؛ مهم زاويۀ ديد و طرز برخورد ما است…

کارآگاه

در سرویس مورد علاقۀ خود گوش کنید

اپل پادکستس

اسپاتیفای

ساوند کلاود

ناملیک

گوگل پادکستس

کست باکس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *