سهشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۳- ساعت ۸ صبح: «بچهها دیگه با من صمیمی شدن»
«اتاق مشاجره»! خندهام گرفتهبود. اینم عنوان جدید اتاقم. تا حالا اینجوری بهش نگاه نکردهبودم! داخل اتاقم که میشدم، دیدم صندلیها هم همه خیس شدند. صندلی من هم که اصلاً نبود! روی میز کار شخصیام یه برگه آ-چهار با تصویر یه جوکر گذاشته بودند. و یه جمله: «آقای مشاور! یه امروز رو بیخیال ما شو… وگرنه … [عکس یک کلت کمری!]». کار هرکی بوده خیلی بامزّه به نظر میرسید. حدس میزنم کار بچههای کلاس ۲/۱۰ باشه. امروز قرار بود زنگ اول برای توضیح آزمون استعدادیابی جدیدی که طراحی کردیم، سرکلاسشون برم. ولی خب با این اوضاع، کنسله. برای نوجوانهایی که خوب بلدن باهات مخالفت کنن، راهکارهای بهتری هم هست که بشه باهاشون حرف زد. در ۹۹/۹ درصد اوقات، سخن ورزش خوشتر است! ایده بدی هم نبود. میتونستم در حد یه ربع توضیحات رو بدم و بعدش فقط فوتبال. جدیداً یخشون با من آب شده و فوتبال امروز میتونست من رو با همهشون صمیمیتر کنه. البته همهی همه، نه. احتمالاً کسی مثل ارسلان هیچوقت به این راحتیها با من صمیمی نشه و بعید نیست که اصلاً این بساط اتاقم هم کار خودش باشه. ولی شانسم رو امتحان میکنم و به بهانه ورزش یه کمی بیشتر با ارسلان صحبت میکنم.
دورادور میشناختمش و میدونستم که چالشهای زیادی برای مدرسه ایجاد کرده. جزء بچههای موسوم به «گَنگ پشت مدرسه» بود؛ اتفاقاً بهخاطر پاتوقی که توی حیاط پشتی مدرسه و دقیقاً زیر پنجره اتاق من با رفقای درسنخون داشتن، خودش همین اسم را انتخاب کرده بود. این جماعت بین خودشون خیلی صمیمی بودند ولی بچه درسخونهای مدرسه تقریباً حالشون از این گنگ بههم میخورد. البته شاید حق هم داشتند؛ چون واقعاً بعضی وقتها مرزهای دانشآموز بودن رو جابجا میکردند. سادهترین موردش این بود که یک بار که معلم ریاضی از قبل تعیین کرده بود اگر کسی تکلیف ننوشته باشه از کل کلاس نفری نیمنمره کم میکنم، ارسلان و سهتا از رفیقاش موفق شدن سرجمع ۲نمره از کل بچهها کم کنند. فقط هم همین نبود. خیلی دوست داشتم بدونم که واقعاً چی شد که این پسرک به فکرش رسید یک بسته اکلیل سرنج رو با یک روش بیسابقه، کنار خاک پای درخت کهنه مدرسه بکاره، و توی یک حرکت انتحاری به محض ورود معلم زبان از همهجا بیخبر، همه رو باهم منفجر کنه تا کل خاک باغچه روی ماشین نوی معلم بیچاره خالی بشه!

البته این کار ارسلان مربوط به چهارشنبهسوری پارسال بوده و امسال هم دقیقاً روز دانشآموز شاهکار جدیدی به کل مردم شهر ارائه داده. من فعلاً سه روز در هفته میام مدرسه و همراه بچهها هستم که خب اتفاقاً روز دانشآموز از اون روزها نبود. ولی تصاویر کانال مدرسه رو از اردوی اجتماع مقابل لانه جاسوسی رو که میدیدم، چشمم به پسرکی افتاد که از تیر چراغ برق کنار ساختمان بالا رفته و خودش رو رسونده به حفاظ آهنی امنیتی. اون بالا داشت با یک خنده شیطنتآمیز آشنایی، با کلاه یکی از بچهها سلفی میگرفت. آخرش هم کلاه رو گذاشت بالای همون حفاظ آهنی. دقت که کردم فهمیدم که بله… این بزرگوار که حس میکرد یک بار دیگه سفارت آمریکا رو فتح کردهبود آقا ارسلان هستن! بعداً فهمیدم که این کار رو از روی کلکل با یکی دیگه از بچه درسخونها، انجام دادهبود. کمکم داشتم میفهمیدم که پارسا هم حق داشت که هر هفته یکی دو بار با ارسلان بدجور بحثشون میشد. علیرغم این جنبوجوش زیاد و شیطنتهای عجیبش، ولی ارسلان هیچوقت از صحبتکردن و مشاورهگرفتن خوشش نمیومد. کار خودش رو بلد بود و موقع امتحانها هم خوب میدونست روی کی باید حساب کنه!
یکی از کسایی که بیشترین مشکل رو با ارسلان داشت، پارسا بود. اینا همیشه مثل کارد و پنیر بودن. پارسا معدلش همیشه بالا بوده. پارسال جشنواره خوارزمی هم رتبه اول رو گرفته بود و حسابی مسئولین مدرسه بهش افتخار میکنند. گاهی هم پیش من میاد و برنامه مطالعاتیش رو باهام چک میکنه. خیلی منظم و با برنامه است و حساب روز و شبش رو داره. ولی توی سه-چهار-پنج جلسهای که گفتوگو کردیم، فهمیدم که دلش جای دیگه ست. درسخون هست ولی دلش با درس نیست. مادرش معلم دوره اول متوسطه و پدرش هم یک وکیل کارکشته است. معمولاً ندیدم بیکار باشه و حسابی وقتش رو با کتاب و جزوههاش پر کرده. چند وقته حسابی افتاده دنبال المپیاد و ازم راهنمایی میخواست که بره یا نه. طبق معمول جواب روشنی بهش ندادم؛ باید به خودش رجوع میکرد. درسخوندن و المپیاد و اینها، حرف خودش نیست. به شدت به مادرش وابسته است و سعی میکنه با نمراتش، این وابستگی رو حفظ کنه. اگر نمراتش بیاد پایین، انتقادهای مادر شروع میشه. از طرف دیگه پدرش هم مدام پارسا رو تشویق کرده که بره به سمت وکالت تا موفق بشه؛ هر نمره پایینتری که پارسا بگیره، انگار از ایدهآل پدرش دور میشه. توی مدرسه هم معروف شده که پارسا بچهننه است و همهش مادرش میاد مدرسه و پیگیر کارهاش میشه. سر این موضوعات خیلی وقتها پارسا اذیت شده و یک بار هم خیلی بد با ارسلان دعواش میشه و کار به کتککاری جدی میکِشه.

اختلاف پارسا و ارسلان البته تا یک هفته پیش همیشه جدی بود؛ ولی هردوتاشون یک کم عجیب شدن. بیشتر باهم وقت میگذرونند و مدام هر زنگ تفریح، پارسا میاد پیش بچههای گنگ پشت مدرسه. نمیدونستم قضیه چیه ولی فهمیدم که طبیعی نیست. رفتم سراغ خود پارسا و ازش پرسیدم. زیاد توضیح نداد و فقط گفت «کینه و کدورتها رو گذاشتیم کنار… همین». از ارسلان پرسیدم و کلاً رفت توی فاز مسخرهبازی که «من که دل کوچیکی دارم و اصلاً با کسی دعوا نمیکنم» و این صحبتها. از بقیه بچهها پیگیر شدم و یک چیزهایی دستم اومد. مثل اینکه برای امتحانهای میانترم، ارسلان با پارسا بسته که همه درسها رو بهش تقلب برسونه. حتی جدیداً چندتا تکلیف ارسلان هم مثل اینکه پارسا انجام داده. از ارسلان که بعید نیست این کارها، ولی پارسا چرا…؟ چه نفعی داره براش؟ ارسلان چه قولی بهش داده؟
امروز یه کمی بیشتر موندم و ساعت ۳ از مدرسه وسايلم رو جمع کردم که برم. موقع رفتن، یک سر رفتم کلاس ۲/۱۰ تا خودکاری که پارسا بهم داده بود رو بهش پس بدم. از کلاس ۱/۱۰ همه رفته بودند و فقط سروش چند دقیقهای بود که منتظرم ایستاده بود و میخواست یه سؤال بپرسه که دقیق یادم نیست چی بود. سروش تا توی کلاس ۲/۱۰ اومد دنبالم. توی کلاس فقط پارسا و ارسلان بودند و یک بسته پستی سیاه دست ارسلان بود. پارسا رو صدا زدم و به شدت هول شد و با لرزش صدا سه-چهار باری گفت «بله …بله». خودکارش رو دادم و تشکر کردم و رفتیم. سروش پرسید «اون بسته چی بود دیگه…؟». من که خودم ابهامم بیشتر از سروش بود، سعی کردم طبیعی جلوه بدم و یک جواب کلیشهای دادم و احتمالاً بیخیال شد. ولی باید پیگیرش بشم.
با سروش به سمت پارکینگ حرکت کردیم. از اوضاع تدریس معلمها ازش پرسیدم. ولی سروش همچنان درگیر انتخاب بزرگ زندگیش بود؛ خودش میگفت «موندن یا رفتن» بزرگترین تصمیم زندگیشه. گفتم:
– هنوز مرددی؟ من که از مزایا و معایب مهاجرت برات گفتم… از یکی دیگه از دوستام هم میتونی بپرسی که قدیمها قصد رفتن داشت.
– من که مشتاقم برم… از همین ترکیه میرم اروپا و از اونجا هم ایالات محترمه متحده! تا ۱۰ سال آیندهام رو چیدم. همهچی تقریباً اوکیه. ولی…
– ولی چی؟
– خانوادهام. مامان و بابا اصلاً راضی نمیشن به رفتن. مطمئنم. هنوز جرأت نکردم باهاشون مطرح کنم که برای آیندهام چه تصمیماتی توی ذهنم دارم، ولی شک ندارم که با مهاجرت مخالفن.
– آها اینجوری که تو داری میگی یعنی تنها مشکل مامان و بابات هستن دیگه و تو خیلی سفت و سخت تصمیمت رو گرفتی.
– نه حالا… اینجوری هم نیست خدایی. منم ارزش مال حلال رو میفهمم و وقتی بابام رو میبینم که با دسترنج کارگریش چه زحمتی کشید تا من بزرگ شم، افتخار میکنم بهش. ولی هر روز دارم توی ذهنم رؤیاش رو میسازم. مامان و بابا تاج سر من هستن و آرزو دارم یک زندگی شیک براشون بسازم. من با این درسخوندنها نمیتونم زندگیشون رو تغییر بدم؛ باید برم دنبال درآمد بالا و…
مسیر تفکرش داشت اشتباه پیش میرفت. نذاشتم جملهاش تموم بشه و وسط حرفش پریدم:
– بهبه، خوشم باشه! که فکر میکنی دیگه درس به درد نمیخوره و باید بری دنبال پول؟
– راستش… راستش دارم کمکم از درس ناامید میشم. الآن اگه بتونم کمکخرج خانواده باشم خیلی اولویت بیشتری داره. منتظر یک اتفاق ویژهام… من میدونم که الآن خیلی راحت توی ترکیه میشه زندگی کرد و عموی بابام که خودش اونجاست به بابام گفته اگه یه سرمایه اولیه خوبی الآن بهش بدیم، میتونه اونجا برامون خونه بگیره… خب چرا که نه؟ اصلاً منم همونجا شروع میکنم درس خوندن و بیشتر پیشرفت میکنم.
یه لحظه وایسادم. زل زدم به چشمهای سروش. صحبتاش قاطع بود، ولی تردید ته نگاهش برق میزد. این رؤیای خیالی ته ذهنش بدجوری ریشه کرده ولی خودشم میدونه خیلی واقعی نیست. این رؤیای خودش نبود. باید ببینم این رؤیا از کجا اومده. من روحیات این بچه رو میشناسم؛ این حرفها جنس دیگهای داشتند:
– سروش…! اصل مطلب رو بگو. منتظر چه اتفاقی هستی؟
طفره رفت. همچنان نگاهم رو به چشمهاش دوخته بودم. سرش رو پایین انداخت. گفت:
– حالا ببینیم خدا چی میخواد…
این رو گفت و کیف کولیاش رو به دوش انداخت. شخصیت مرموزی داره. نمیتونم حدس بزنم قراره چی کار کنه. باید بیشتر حواسم بهش باشه. پارسا و ارسلان از درِ مدرسه داشتن خارج میشدن. سروش هم دوباره مثل همیشه که مضطرب میشه، همین رو بهونه کرد و زمین بازی رو عوض کرد:
– راستی! اون بسته سیاه هم من آخر نفهمیدم چی بود. مطمئنم دوباره یه کاسهای زیر نیمکاسه ارسلان هست… اصلاً خودم میرم ازشون میپرسم. خداحافظ.
چی بهش بگم. برای منم واضح بود یه کاسهای زیر نیمکاسه هست. صدای پارسا میلرزید و تا منو دید هول شد و اون جعبه نامشخصی که دستشون بود… نمیدونم… شاید اونقدرها هم مهم نبود. اصلاً چه ربطی به سروش داشت؟ بهش میگم:
– نه لازم نیست. خودم با پارسا صحبت میکنم. تو هم بیا من تا یه جایی میرسونمت. بگو بستنیفروشی خوب سراغ داری؟
– جالب شد! آره یه جا میشناسم که بستنیهاش حرف نداره. ولی یه کم دوره…
– بریم که بریم!
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. خیلی خاطره خوبی شد برای سروش و تونست حرفهای مهمی که مدتها بود مخفیشون کرده بود رو بهم بگه. راهنماییش کردم؛ اگرچه مطمئن نیستم به حرفم عمل کنه و منم اهل اجبار نیستم. تعارضهاش رو درک میکنم. پدر و مادرش خیلی آدمهای شریفی هستن. خود سروش هم خیلی احترامشون رو حفظ میکنه. ولی یه آرزویی برای خودش ساخته که چندان واقعی نیست. تصور خیلی خامی از رفتن داره و فکر میکنه اونور براش فرش قرمز پهن کردن. باید بیشتر از ریشه این تمایل بپرسم. چی شد که اینقدر به رفتن علاقمند شد؟ اونجا دنبال چیه که توی ایران نمیتونه به دستش بیاره؟ و یه سؤالی که الآن از همه مهمتره اینه که منظورش از یک «اتفاق ویژه» چی بود…؟
- چهارشنبه ۲۴ بهمن ۱۴۰۳ – ساعت ۱۰ صبح: «جلسه مشاوره با سروش»
موضوع سروش پیچیدهتر از همیشه شده. این احتمالاً نوزدهمین جلسه مشاوره من و سروش باشه؛ خیلی داره سخت پیش میره. مخصوصاً بعد از ارتباطش با ساشا، دیگه فقط جلسات مشاوره کافی نبود. دیگه کافی نبود که با حرفزدن و راهنمایی کمکش کنم تا تصمیم درست رو بگیره؛ باید عملاً حواسم هم میبود تا ساشا و تیمش آسیبی بهش نزنن.

ارسلان، پارسا و حالا هم سروش. همهشون افتادن توی دامش. الآن مسئله من فقط و فقط اون ساشا و تیم کثیفش شده! اوائل که درست نمیشناختمشون فکر میکردم صرفاً یک شرکت تبلیغاتی سادهان؛ ولی تازه فهمیدم که با یک هیولای وحشی سر و کار داریم. انگار خوب شارژ میشن و امروز از سروش شنیدم که میگفت به ازای جابجایی چندتا بسته، به هر کدوم از بچهها نفری ۱۰۰دلار دستمزد دادن. چهجوریه که برای یک کار نیمساعته، طرف حاضره اینقدر پول بده؟ از سروش که درباره محتوای داخل بستهها میپرسیدم، فقط میگفت نمیدونم. بهش اعتماد دارم و دروغ نمیگه. میگفت دیروز که چند دقیقه مونده به آخر زنگ ورزش، وقتی زودتر اومده توی کلاس، با کیف زیپباز ارسلان مواجه میشه. نزدیکتر که میشه چند دسته دلار میبینه؛ شاید بین ۱۰۰۰ تا ۲۰۰۰ دلار! مثل اینکه دیگه ارسلان کاملاً با تیم ساشا مَچ شده و چندین بار مأموریت گرفته ازشون.
پارسا هم البته همهجا همراهشه. گویا از همون آبانماه، پارسا خیلی با ارسلان صمیمی شد و اکثراً اگر جایی برن باهم میرن. طبق اطلاعاتی که از سروش تونستم بگیرم، مثل اینکه پارسا هم چند وقتیه با ساشا آشنا شده و داره براش کار میکنه. خود پارسا ولی توی جلساتی که باهم میذاشتیم تا حالا چیزی در این باره نگفته بود. جلسات مشاوره زیاد میومد ولی همیشه برای درسها و برنامه مطالعاتیش. جدیداً ولی دیگه برای این چیزها هم پیشم نمیاد. دو هفته پیش بود که مادرش برای اعتراض به نمرات ترم اول، اومده بود مدرسه و کلی به من تیکه انداخت که شما بلد نیستید از چنین دانشآموز بااستعدادی درست استفاده کنید. کلی به برنامه درسی و امتحانی موجود اشکال گرفت و از من خواست دیگه با پارسا کاری نداشته باشم. گویا قرار بود یک مشاور خصوصی براش بگیرند. اوضاع درس پارسا بد شده بود؛ تا پارسال همیشه شاگرد ممتاز مدرسه بوده، ولی این ترم معدلش یک نمره کم شد. سبک لباسهاش هم از اول سال تا الآن از این رو به اون رو شده. جلسه پیش که اومده بود پیشم، یک دستبند عجیب هم انداخته بود؛ درست شبیه ارسلان. واسم سؤال بود که اون پارسای درسخون چی شده بود؟ از درس زده شده یا چیزای پرزرقوبرقتر پیدا کرده بود؟ اصلاً ارسلان با اون همه رفیقهای خلاف، چهجوری اینقدر با پارسا مچ شد؟ چیزی که برام مشخصه اینه که پارسا به شدت تحت تأثیر حرف دیگرانه؛ تا حالا که تحت تأثیر مامان و باباش درسخون بوده، ولی توی این چندوقته انگار از ارسلان الگو میگیره. ارسلان که مغرورتر از این حرفاست که بخواد بیاد با هم حرف بزنیم، ولی شنبه اول وقت میرم سراغ پارسا و رک و روراست حرفهام رو بهش میزنم…
جلسهمون داشت به آخرهای خودش میرسید. سروش امروز زیاد از خودش نمیگفت. همهش حاشیه میرفت. درباره پارسا و ارسلان و معلمها و مامان و باباش حرف زد تا از سؤال اصلی فرار کنه: «بالأخره تصمیمت چیه سروش…؟». شروع میکنه به گفتن داستان از اول… اون روزای اول که اولین پیام رو به ساشا داده بود… اون آشفتگیها که توی تکتک تصمیمهاش خودش رو نشون میداد: «برم یا بمونم؟» همین دو کلمه ساده، هرلحظه داشت به دیوارهای قفس ذهنش ضربه میزد. نمیدونست به کی باید پناه ببره و آخرش چیکار باید بکنه. ساشا یهجورایی مثل یک ناجی توی این همه سردرگمی بود و سروش روزبهروز سعی میکرد بهش نزدیکتر بشه؛ چون بهش حس رو به جلو بودن میداد. با ساشا احساس میکرد تصوراتش رنگی شدن و توی رؤیابافیهاش، مسیر دقیقی رو برای رسیدن به آرزوهاش ساخته بود…
امروز ولی خیلی عوض شده. واقعیتر میبینه دنیا رو؛ و همین هم قضیه رو سختتر میکنه. واقعیت، خیلی از رؤیاها رو نابود میکنه. ساشا داشت برای سروش و بقیه بچهها رؤیافروشی میکرد. سروش رؤیاهای بزرگی داشت؛ میتونست توی همون رؤیاها بمونه، یا بیدار شه و بازی رو بهم بزنه. هنوز هم رؤیاپردازه. الآن هم آرزوهاش رو هنوز در دسترس میبینه، ولی ذهنش هنوز هم پر از تناقضه؛ «برم به دنیای رؤیایی یا بمونم تو زندگی واقعی؟». هر آرزو، هزینههایی داره؛ ولی اگه خودمون هزینه آرزومون بشیم، قضیه پیچیده میشه. پشت آرزوهای سروش، تعارضهای درونی سنگینی مخفی شده بود.
تا قبل از صحبت با من یک تناقض بیرونی درباره یک تصمیم سخت داشت که بعد از این چهار-پنج ماه، تبدیل شد به چندتا تعارض درونی عمیق. درگیریهای الآنش تأثیر منه؛ یا به عبارتی تقصیر منه. آخر جلسه آخرین سؤالم رو صاف و مستقیم مطرح کردم. سؤالی که خندهها و شوخیهای اول جلسهش رو تبدیل به سکوت کرد… من از هزینه رفتن پرسیدم؛ «حاضری خودتو جا بذاری؟». نگاهش میکردم. سرش پایین افتاد. رفت. من جوانب قضیه رو فقط براش روشن کردم؛ بهجای انتظار حوادث و ناجیهای بیرونی، آینهای جلوش گذاشتم تا خودش رو بهتر بشناسه. حالا که خودشناسیاش بهتر شده، باید انتخاب کنه؛ چون الآن هر چقدر مخرب یا سازنده، انتخابش واقعیه و برای خودشه…











