داستان + پادکست

قسمت دهم: «در به دری»

برای تغییر این متن بر روی دکمه ویرایش کلیک کنید. لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.

اون شب نمی‌دونم چجوری صبح شد. گیج و سردرگم چشمام رو باز کردم. ساعت ۹ صبح بود. یادم اومد بعد از نماز صبح حرم شاه عبدالعظیم (ع)، همون گوشه حرم یه کم سرم رو گذاشتم و خوابم برد. خستگی دیشب بد توی تنم مونده بود و چشمام رو که باز کردم، دوباره همه آشوب‌های ذهنی‌ام برگشت. باید می‌رفتم به اون متروکه…

دیشب ارسلان رو هم بردن. وقتی من بالا بودم و داشتم با اشکان کلنجار می‌رفتم تا راضی بشه یه قدم از سمت اون ساشای لعنتی عقب بکشه، ارسلان داشته توی کوچه پرسه می‌زده. نیروهای تیم ساشا همون موقع سر می‌رسن و میان بالا سرش و بعد از درگیری و کتک‌کاری، آخر سر می‌برنش. اونم با ماشین رفیق من. یکی بهشون راپورت داده که ارسلان با ماشین اومده اینجا. سویچ رو ازش می‌گیرن و با ماشین می‌برنش به همون متروکه کذایی. اینا رو صاحب دکه‌ بهم گفت؛ همون کسی که جای ارسلان رو لو داده بود! به شدت از شخصیت این مرد بدم میومد؛ یه آدم مارموز پلید که برای چندرغاز پول، حاضر بود همه رو لو بده. با تیم ساشا کار می‌کرده و از همون دکه، اطلاعات محل رو به دست ساشا می‌رسونده. من که فهمیدم ارسلان رو بردن و بعد از تقریباً ۱ساعت گشتن به دنبال ماشین، برگشتم سمت دکه و صاحب دکه با یه لبخند اذیت‌کننده اومد سمتم گفت: «دنبال ماشینت می‌گردی؟ جاش امنه نگران نباش، فقط احتمالاً دیگه نمی‌بینیش. پلاکش رو هم خودم عوض کردم براشون تا هیچ‌جوره نتونی پیداش کنی». اونجا تازه فهمیدم وظیفه این دکه‌ایه چی بوده تا الآن. بعد بهم پیشنهاد داد: «البته من می‌دونستم با تو هم باهاشی… ولی لو ندادمت. در حالیکه می‌تونستم. پس جونت رو مدیون منی. لطف من رو فراموش نکن. حالا اگه می‌خوای شماره پلاک رو بشنوی، شماره کارت بهت بدم…؟» دنبال باج‌خواهی بود مردک نادون. پلکش داشت می‌پرید و نگاهش رو هم به سمت چشمام نمی‌آورد؛ فهمیدم که داشت دروغ می‌گفت و دروغش رو باور نکردم. ادامه داد: «اگه پول بهم ندی…» ولی وسط حرف‌های چرند و پرند و تهدیدهاش ولش کردم.

برگشتم به همون ساختمون. اشکان مُرده بود! اول که رفتم بالا، در خونه باز بود و هرچی صدا زدم کسی نیومد بیرون. وارد شدم و دیدم دیوار آشپزخونه خونیه. یه چاقوی پر از خون هم روی زمین افتاده بود. همه وسائل خونه هم بهم ریخته بود. تحلیلش فکر نمی‌خواست و مطمئن شدم که توی این فاصله که من دنبال ماشینم بودم، یه بلایی سر اشکان آوردن؛ و این یعنی یکی راپورت داده که من اومدم اینجا و گفته که صحبتم با اشکان طول کشیده و فهمیدن که اشکان اطلاعات رو لو داده. پس اینجوری منم تحت تعقیب بودم قطعاً و همه این راپورت‌ها کار خود اون دکه‌ای بی‌انصاف بود. غصه خوردم برای اشکان؛ اون یه قدم برداشته بود که برگرده… ولی گم شده بود. اینو زیاد شنیده بودم ولی تازه اونجا بود که با عمق وجودم فهمیدم که فرصت عمر رو یه بار به دستمون میدن و خیلی زودتر از اون چیزی که فکر می‌کنیم هم ازمون می‌گیرن. با چشم خودم دیدم که توی این زندگی، فرصتی برای گم‌شدن نداریم. اشکان بدبخت تازه یاد خودش افتاده بود و می‌خواست جبران کنه؛ ولی بعضی گم‌شدن‌ها دیگه فرصت جبران به آدم نمی‌ده. حیف از زندگی و فرصت‌های اشکان، که این تیم لعنتی به آتیش کشیدشون. اما برای اون مرد دکه‌ای بیشتر از اینکه غصه بخورم، متأسف شدم؛ خیلی آدم‌فروش حقیری بود.

آخرهای شب از یه رهگذر یه گوشی گرفتم و به بابا زنگ زدم. گفتم که نمیام. احوالم رو که می‌پرسید، حالم آشوب بود و دلم نمیومد قلبش رو اذیت کنم. نذاشتم نگران بشه. آخر صحبتش دعام که می‌کرد، درباره پشتم گرم شد و حس کردم هر اتفاقی بیفته خیره، چون بابا ازم راضیه. توی همون تماس، بابا بهم گفت که چند دقیقه پیش، رفیق من اومده دم خونمون تا ماشین من رو تحویل بده بهم و ماشین خودشو که بهم قرض داده بود ازم بگیره. مثل اینکه چندباری بهم زنگ زده و وقتی دیده جواب نمی‌دم، حضوری اومده خونه‌مون. رفیقم پرسیده که مرآت بیرون تهران چی‌کار می‌کرده…؟ و این توضیحات رو که از بابا شنیدم، متوجه شدم که ماشینش یه قطعه جی‌پی‌اس مخفی داشته؛ در نتیجه می‌تونستم بفهمم که الآن کجا بردنش. از بابا خداحافظی کردم و به رفیقم زنگ زدم و خیلی غیرمستقیم ازش آدرس ماشین رو پرسیدم. متوجه شدم، همون آدرسی نیست که اشکان بهم داده بود!

آدرس جنوب شهر بود. حوالی صبح رسیدم نزدیکای حرم. بعد از اون خوابم، راه افتادم به سمت آدرسی که اشکان داده بود. نمی‌دونم چرا، ولی از حرف اشکان مطمئن شده بودم و به آدرسش اعتماد کردم. خودم داشتم می‌رفتم تو دل ماجرا و معلوم نبود چه اتفاقی انتظارم رو می‌کشه. ولی من باید تمام تلاشم رو بکنم تا بتونم یه مدرک محکم برای جرائم این تیم پیدا کنم و بفهمم که بچه‌ها رو کجا بردن؛ اون موقع دیگه راه فراری ندارن. راه دور بود. حوالی آدرس که رسیدم، کلی پرسه زدم و دور و بر رو گشتم تا مکان دقیق رو پیدا کنم. ساعت ۱۳ بود که رسیدم به اون متروکه. سوت و کور. واردش شدم. هیچ اثری از هیچ انسانی اونجا نبود. انگار سال‌هاست کسی پاشو اونجا نذاشته بود. همه جا رو گشتم. هیچی به هیچی. احساس کردم رکب خوردم. مثل اینکه اینا فهمیده بودن که مکانشون لو رفته و زود همه تجهیزات رو بردن و رفتن. رسیدم به انتهای متروکه. یه چند تا طناب اونجا افتاده بود. یه کم اون‌طرف‌تر یه دونه کتونی ورزشی افتاده بود که خیلی آشنا به نظرم رسید. رفتم نزدیک‌تر. آره، خودش بود. کتونی ارسلان بود. همونی که دیشب باهاش اومده بود پیشم. پس اشکان راست گفته بود. بچه‌ها اینجا بودن. ولی من دیر رسیدم…

پشت اون دیواری که طناب‌ها افتاده بودن، یه ساختمون نیمه‌کاره بود. واردش شدم. یه آشپزخونه داشت که یخچال و گاز و این چیزا هم داخلش بود. یخچال رو باز کردم. هنوز به برق بود و چندان هم خالی هم نبود. فهمیدم که چند نفری اینجا موندگار بودن و احتمالاً همین امروز صبح در رفتن. توی اون ساختمون هم چیزی گیرم نیومد. برگشتم به سمت دیوار. احتمالا بچه‌ها رو همین سمت داخلی دیوار نگه داشته بودن. و اون طناب‌ها رو هم به دست و پاشون بسته بودن تا فرار نکنن. همون اطراف قدم می‌زدم. یه چاله دیدم. رفتم نزدیک‌‌تر. یه پارچه کرِمی رنگ داخلش بود. پارچه رو برداشتم و از چاله که درش آوردم متوجه شدم که یه شال‌گردن نازک بلنده. دیدم یه خودکار کم‌زور یه چیزی روش نوشته شده:

«ما راز این تیم رو فهمیدیم و ما رو زندانی کردن تا نریم به بقیه مردم شهر بگیم. ولی کور خوندن. ما تا موقعی که اینجا نیومده بودیم باور نمی‌کردیم، ولی اینجا فهمیدیم که اینا کثیف‌ترین موجودات این شهرن و خودِ خودِ شیطان رو ما اینجا دیدیم. من ازشون اطلاعات ویژه‌ای دارم و هرچقدر سعی کردن از زیر زبونم بکشن که اطلاعات رو کجا ذخیره کردم، بهشون نگفتم. ممکنه ما رو بکشن! ولی برای اینکه اون اطلاعات سری و فوق‌العاده محرمانه این گروهک شیطانی از دست نره، پیش مشاور مدرسه‌مون برید؛ اون می‌دونه اسرار رو معمولاً کجا قایم می‌کنم…».

دیگه از این حجم از سردرگمی داشتم دیوانه می‌شدم. اولاً کی این متن رو نوشته بود؟ ارسلان که معمولاً متن نمی‌نویسه. اگه هم بخواد چیزی بنویسه این مدلی حرف نمی‌زنه. تازه دست‌خطشم این نبود. پارسا و سروش ممکن بودن. ولی نمی‌دونم دقیقاً کدومشون بود… بعدشم یعنی چی که من می‌دونم؟ اینا رو اصلاً به من نگفته بودن. پارسا که معمولاً چیزی درباره اسرار درونی‌اش خیلی بهم نمی‌گفت. ولی احتمال خیلی زیاد می‌دم که سروش بوده باشه؛ چون زیاد درباره این چیزا با هم صحبت می‌کردیم. ولی هیچ‌وقت نگفته بود بهم که اسرارش رو کجا قایم می‌کنه…! از کجا باید می‌فهمیدم منظورش چی بود؟

دیگه فقط یه انتخاب داشتم. باید دوباره زنگ می‌زدم به رفیقم و مکان ماشین رو ازش می‌پرسیدم. ولی اونجا که من بودم تا کیلومترها آدم پیدا نمی‌شد. اگه هم به زور یه نفر رو گیر می‌آوردم، اعتماد نمی‌کرد که به من گوشی بده زنگ بزنم. تا جاده اصلی ۵ کیلومتر راه بود. فرصت رو تلف نکردم. راه افتادم. هر کاری می‌کردم همه‌اش یه قدم عقب‌تر بودم. این دفعه با اون جی‌پی‌اس، دیگه می‌تونستم لحظه‌به‌لحظه بفهمم کجا دارن میرن. البته لحظه‌به‌لحظه هم نه. چون فقط یه بار دیگه می‌تونستم زنگ بزنم به رفیقم. اگه می‌فهمید توی دردسر میفتاد و من نمی‌خواستم پای یه نفر دیگه به این مخمصه تموم‌نشدنی باز بشه.

بعد از کلی پیاده‌روی، بالأخره رسیدم سر جاده اصلی. ولی اونجا هیچ ماشینی جرأت نمی‌کرد بایسته. اون منطقه بیرون از شهر، معروف به خلاف و خفت‌گیری بود و طبیعی بود که کسی به من با اون ظاهر آشفته‌ام، اعتماد نکنه. بازم چند کیلومتر رفتم جلوتر. هرجوری بود بالأخره بعد از کلی انتظار، یه مرد روستایی ساده‌دل کنار پام ترمز زد و دربست سوارم کرد. ازش گوشی گرفتم و زنگ زدم به رفیقم. تونستم از پس سؤال‌های تموم‌نشدنی‌اش که از سر رفاقت بود و واقعاً نگرانم شده بود، بربیام و هر جوری بود با این بهونه که یادم رفته کجا ماشین رو پارک کردم، خواستم مکان دقیق ماشین رو برای همین شماره بفرسته. هنوز اون جمله آخر اون نامه شال‌گردنی، خیلی ذهنم رو مشغول به خودش کرده… یعنی منظورش چی بود؟ کجا باید دنبال اطلاعات بگردم…؟ ته دلم می‌گفتم که حتماً سروش میاد و از خودش می‌پرسم کجا رو می‌گفت. امید و ناامیدی با هم به سمتم میومدن و هر لحظه جاشون رو به همدیگه می‌دادن. از مرور چندین و چند باره داستان، دیگه سرم داشت گیج می‌رفت. اضطراب و سردرد دیروز و دیشب که همراهم مونده بود و سرگیجه و گشنگی امروز هم بهشون اضافه شد.

سر شب بود که رسیدم به یه متروکه دیگه. خیالم راحت بود که اینجا دیگه می‌تونم بچه‌ها رو پیدا کنم. و ماشین هم طبق اون چیزی که جی‌پی‌اس می‌گفت، همینجا بود. به یه عابربانک رسیدم و هزینه دربست رو با راننده خوش‌دل روستایی حساب کردم. اومدم به سمت همونجایی که جی‌پی‌اس گفته بود. به نزدیکی‌های متروکه که رسیدم، دیدم سروصدا زیاده و صدای آژیر میاد. جلوتر که رفتم با تجمع پلیس و نیروهای عملیات ویژه روبرو شدم… مثل اینکه پلیس اینجا رو قبل از من پیدا کرده بود. حس عجیبی بهم دست داد؛ هم شوکه شدم از سرعت‌ عمل پلیس و هم اینکه حسرت خوردم از اینکه ای‌کاش از اول کار رو به پلیس می‌سپردم. از طرفی یه حس شوق عمیقی به قلبم وارد شد از اینکه خب خدا رو شکر قضیه خاتمه پیدا کرد و بچه‌ها به سلامت امشب می‌تونن برگردن پیش خانواده‌هاشون. این بهترین خبر برای همه بود؛ مدرسه دوباره به روزهای عادی خودش برمی‌گشت. خانواده‌هاشون از نگرانی بی‌امان نجات پیدا می‌کردن. و منی که کلی حرف داشتم با این سه نفر… هر سه تاشون بخشی از وجودم شده بودن و منم دقیقاً مثل بچه‌ها، تیم ساشا رو خودِ خودِ شیطان داشتم تصور می‌کردم. با این احساساتم درگیر بودم که یه نفر از پشت سرم گفت: «به چی نگاه می‌کنی آقا! لطفاً تشریف ببرید…» مأمور پلیس بود. می‌خواستم بگم من مشاور مدرسه‌ام و می‌خوام دانش‌آموزهایی که پیدا شدن رو ببینم، که یاد دیروز افتادم که راهم ندادن و… به نظرم رسید که باید از راه منطقی‌تری استفاده کنم. داشتم جمله‌بندی‌ام رو تنظیم می‌کردم که یه نفر دستم رو گرفت و محکم فشار داد و با لحن اقتدارآمیزی گفت: «سلام آقای مرآت ناصری!»

آقای مشاور

مشاور مدرسه صراط، علاقمند به حیطه روانشناسی نوجوانان

در سرویس مورد علاقۀ خود گوش کنید

اپل پادکستس

اسپاتیفای

ساوند کلاود

ناملیک

گوگل پادکستس

کست باکس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *