داستان + پادکست

قسمت شانزدهم: «بازگشت»

برای تغییر این متن بر روی دکمه ویرایش کلیک کنید. لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.

از اون هفته وحشتناک گذشتیم. امروز شنبه ۴ اسفند، گزارش حادثه توسط کارآگاه و تیمش، بطور کامل ثبت و ضبط شد و دستور مختومه اعلام شدن پرونده صادر شد. میشه گفت کارهای اداری من تقریباً تموم شد؛ اتهام من کامل برطرف شد و کارآگاه حُسن نیت منو تشخیص داد و حالا هیچ سوء پیشینه‌ای ندارم. اگرچه این پرونده جنایی به اتمام رسید، ولی شاید یه روزی صمیمانه‌تر دعوتش کنم به شام؛ واقعاً آدم تا این حد متعهد ندیده‌ بودم. البته کار کارآگاه هنوز تموم نشده و سرنوشت ساشا و شکایت‌های بی‌شماری که ازش وجود داره هنوز روی میزه؛ اگه ازم کمک بخواد من بدم نمیاد با هم سرحلقه‌های شبکه‌ اصلی این تیم رو پیدا کنیم.

چهارشنبه شب بود که من بالأخره برگشتم پیش بابا… خیلی دلم تنگ شده بود براش. ولی وقتی دیدمش، حالم حال گریه و زاری نبود؛ یه حسی از غرور و افتخار ته چشم‌های بابا می‌دیدم و طرز نگاهش به من، ضربان قلبم رو آروم می‌کرد. انگار بار سنگین این اتفاقات، با اولین نگاه بابا از دوشم برداشته شد. رفتم سمتش و دستش رو بوسیدم. مثل همیشه تیکه کلام محبوبش رو گفت: «خسته نباشی دلاور، خداقوت پهلوان!» گفتم: «بابا… فکر کنم این روزها فقط حرص و جوش خوردی؟» با دستای گرمش به شونه‌ام زد و گفت: «والا نگرانی که کار مامان و باباس…! ولی خیالت راحت، همچین زیاد هم اذیت نشدم؛ چون می‌دونستم اگه تو پسر منی، پس حتما از پسش برمیای». بعدشم دستام رو گرفت و برد و یه چای نبات تازه‌دم بهم داد و نشستیم به خاطره گفتن… حالا دیگه تجربیات سختم، تبدیل به خاطره شده بود و کنار بابا می‌تونستم ازشون عبرت بگیرم.

خلاصه امروز برگشتم مدرسه. مواجهه مجدد با کادر مدرسه، خیلی ضد و نقیض بود. یکی می‌گفت: «زندان خوش گذشت؟». اون یکی بی‌اطلاع از کل ماجرا می‌گفت: «چرا شما یه هفته غیبت داشتی؟». سرایدار مدرسه ولی خوب می‌گفت: «آقای مشاور! چهره‌ات همچین آب‌دیده شده. انگار چندسال پیرتر شدی». یا ناظم مدرسه که منو دید گفت: «به‌به سلام جناب ناصری. آقا منوّر کردی مدرسه‌مون رو! شما واقعاً اعجوبه‌ای هستی‌هااا. ما می‌خواستیم بچه‌ها رو جمع‌وجور کنیم، بعد تازه فهمیدیم شما هم که خودت با بچه‌ها هم‌دستی!». اگرچه اینو به شوخی گفت، ولی از اون شوخی‌های جدی بود. می‌خواستم که برم سمت اتاقم، تصمیم گرفتم اول برم با مدیر حرف بزنم. مسعودی هم اونجا بود. رفتم و داخل و مدیر بهم خوشامد گفت و مسعودی هم با آغوش باز اومد سمتم. مدیر گفت: «شما از همین امروز می‌تونی به کارت ادامه بدی. مثل سابق. هیچ مشکلی وجود نداره و تمامی ماجرا رو آقای مسعودی بهم توضیح دادن. شما از حمایت همه‌جانبه بنده برخوردارید و اگر در روند کارتون هم نیاز به کمک داشتید حتماً به بنده بفرمایید که مساعدت لازم رو برای شما فراهم کنم». انتظار همچین حمایتی رو نداشتم. مخصوصاً بعد از واکنش‌هایی که از بقیه مسئولین گرفته بودم. مسعودی واقعاً غافلگیرم کرده بود. باید یه روزی واسش جبران کنم.

ساعت حوالی ۱۰:۳۰ صبحه. زنگ تفریح اول بچه‌ها اومدن پیشم و کلی با هم احوال‌پرسی کردیم. اکثراً خوشحال بودن از برگشتن من و فکر می‌کردن که قرار نیست دیگه برگردم. قضیه ساشا تقریباً بین همه بچه‌ها پیچیده بود؛ اگرچه خیلی ناقص و سطحی و البته با کلی شایعات پرت و پلا! چند نفر ازم پیگیر ماجرا شدن، ولی فعلاً توضیح مفصلی بهشون ندادم. شاید یه روز خود ارسلان و سروش و پارسا رو آوردم تا همه بچه‌ها داستانشون رو بشنون… و احتمالاً عبرت بگیرن… شایدم نکنم این کارو؛ چون هرکسی جنبه شنیدن این داستان رو نداره و ممکنه براش اثرات منفی ایجاد کنه…

الآن که فکر می‌کنم، خیالم راحته که تقریباً همه چی برگشته سر جای اولش… البته… نمی‌دونم… شایدم اصلاً هیچ‌وقت چیزی به جای اولش برنگرده. ولی می‌تونم بگم الآن دوباره برگشتیم به ساحل آرامش. طبیعیه که بچه‌ها هنوز توی شوک باشن و قطعاً زمان زیادی لازمه تا غبار این اتفاقات از فکر و خیال بچه‌ها دور بشه، ولی الآن دقیقاً فرصت عبرت گرفتن از تجربه‌هاست. من مدام اتفاقات رو مرور کردم و منتظر یه فرصت مناسبم تا یه بار دیگه باهم این اتفاقات رو بازنویسی کنیم و ازشون بپرسم که «چی شد که اینجوری شد؟». مرور تاریخچه گذشته، می‌تونه عبرتی برای آینده باشه و این مرور کار منه. بعد از این چالش سنگین، الآن احساس می‌کنم که پخته‌تر از قبل می‌تونم با نوجوون‌ها روبه‌رو بشم و بفهممشون. تا قبل از این فقط از توی کتاب‌ها و مقاله‌ها سعی می‌کردم نوجوون‌های نسل به اصطلاح «ضد» رو بشناسم و احساس می‌کردم که خیلی خیلی متفاوت با ما باشن؛ ولی الآن می‌دونم که این تفاوت نسلی اونقدرها هم که میگن زیاد نیست. کافیه بیای توی دنیاشون تا ببینی که چقدر زبون مشترک داریم.

با خانواده بچه‌ها صحبت کردم. بهم اعتماد دارن. پدر پارسا امروز صبح به شماره شخصی‌ام زنگ زد و متوجه شدم علاوه بر تخصص وکالت، یکی از مسئولین عالی‌رتبه هم هست. بهم می‌گفت: «بچه‌مون خیلی از ما دور شده. دیگه مثل قبل حرف‌گوش‌کن نیست. بارها من و مادرش بهش گفتیم که فقط به درسش فکر کنه تا برای شغل آينده‌اش من بتونم کنار خودم بذارمش و آینده‌اش رو بسازم. ولی جدیداً دیگه انگار نمی‌خواد به میل ما زندگی کنه… لطفاً باهاش صحبت کنید که به ارزش‌های خانواده و جایگاه شغلی من بیشتر احترام بذاره. تا همین الآن هم این ماجرا خیلی تبعات سنگینی برای موقعیت شغلی من داشته… متوجه هستید که چی عرض می‌کنم…؟». اینا رو که از بابای پارسا می‌شنوم، تازه می‌فهمم چرا پارسا داره از خانواده‌اش دور و دورتر میشه. اونا مدام تلاش کردن زندگی خودشون رو به پارسا تحمیل کنن، و پارسا جدیداً این زندگی تحمیلی رو نمی‌پذیره؛ این حس طبیعی استقلال‌طلبی یه نوجوونه که در مقابل تحمیل، مقاومت کنه.

نشون به اون نشون که خودش همین امروز صبح اومد پیشم و گفت: «من فکرامو کردم… این اتفاق‌ها منو از هرچی زندگی تقلیدی و تحمیلی که توش فقط و فقط دنبال تأیید گرفتن از دیگرانم، بیزارم کرد. من دیگه نمی‌خوام فقط تقلیدگر باشم. من زندگی خودمو می‌خوام بسازم. قبلاً خیلی دنبال نمره خوب بودم و به قول شما با وسواس درس می‌خوندم که تهش، شغلی مثل بابام گیرم بیاد… ولی الآن دیگه می‌خوام برای خودم درس بخونم. برای استعدادی که دارم… حالا هرچی که می‌خواد باشه، ولی من استعدادم رو پیدا می‌کنم. ارسلان اینو بهم یاد داد که یه جاهایی میشه برای خودت باشی، و لازم نیست همیشه در بند تأیید دیگران زندگی کنی. منم می‌خوام برای ارسلان جبران کنم. قرار شد هفتگی با هم کتابخونه بریم و من تشویقش کنم که به جای اینکه هر روز چند ساعت بره گیم‌نت، بیاد و باهم درس کار کنیم».

همون اوایل صبح، مادر ارسلان هم تماس گرفت و سفارش کرد که به ارسلان بگم حتماً بره پیش روانپزشک و قرص بگیره تا از این همه بیش‌فعالی و ژانگولر بازی دست برداره؛ اگرچه من فکر نمی‌کنم مشکل ارسلان اصلاً چنین چیزی باشه… بعد از این اتفاقات، من مطمئن شدم که ارسلان خیلی خیلی تنهاست. خانواده‌اش که چندان مراقبش نبودن و حتی مهر و محبت کافی بهش ندادن و یه‌جورایی ازش غافل بودن. ارسلان بیشتر زمان نوجوونی‌اش رو با دوستاش می‌گذرونه و واقعاً توی رفاقت هم همیشه سنگ تموم گذاشته. ولی نکته جالب اینه که رفیق‌های نابابش همه‌شون دست آخر بهش نارو می‌زنن و جایی که لازم داره پشتش رو خالی می‌کنن. پنج‌شنبه هفته پیش، یعنی یه روز بعد از اینکه بچه‌ها آزاد شدن، من با ارسلان یه جا قرار گذاشتم. کلی حرف زدیم و من یه ارسلان خیلی متفاوتی دیدم. می‌گفت: «من بمیرم هم دیگه پیش این رفیق‌های الدنگ نمی‌رم! اصلاً از اول هم اشتباه کردم بهشون بها دادم… این اتفاق خیلی چیزها رو واسم روشن کرد». از کارهای قبلی‌اش هم احساس گناه می‌کرد و دیگه نمی‌خواست برگرده به هیجانات گذشته‌اش. بهم اینجوری توضیح داد: «همه‌اش تقصیر خودم بود. رفیقام هی واسه کارهای خفنی که انجام می‌دادم تشویقم می‌کردن ولی تهش اینجوری پشتمو خالی گذاشتن. من آخر و عاقبت این کارا رو دیدم… دیگه پامو قلم می‌کنم اگه برم سمت این کارهای عجیب‌غریب. من انرژی‌ام زیاده، ژانگولربازی رو دوست دارم و خودمم می‌دونم خیلی وقت‌ها کارهای پرریسکی هم می‌کنم، ولی دیگه نمی‌ارزه اینجوری خودمو به خطر بندازم».

اینا رو که ارسلان می‌گفت، برام مشخص‌تر شد که مشکل ارسلان از بیش‌فعالی و هیجان‌طلبی و پرانرژی بودن نیست؛ بلکه مشکل توی جهت‌دهی به همین‌ها بود. بهش گفتم: «تو شایستگی بدنی بالایی داری و به شدت هم آدم پرانرژی و کاری‌ای هستی و اگه کارهای درست و حسابی بدن دستت، همیشه به بهترین شکل ممکن اونا رو به انتها می‌رسونی. این تو بودی که تونستی تا ته خط با اون تیم کثیف بجنگی و اگه این غیرت مردونه رو نداشتی، اصلاً حاضر نمی‌شدی سختی مبارزه با اون شیاطین رو به جون بخری. اینایی که گفتی هم از طرفی استعدادهای تو هستن اگر قدرشون رو بدونی، و هم نقاط آسیب‌پذیری تو هستن اگر جای غلط خرجشون کنی». تا حدی با حرفام همراه شده بود و تصمیم گرفته بود بیشتر درس بخونه و با پارسا بیشتر رفاقت کنه. مطمئنم رفیق‌های خوبی میشن، ولی نهایتاً به نظر من ارسلان برای درس‌خوندن ساخته نشده بود… اگرچه درس‌خوندن یه قدم رو‌به‌جلو و مهم برای ارسلان بود؛ چون درگیری با کتاب و مطالعه منظم، سطح فوران هیجانی و کارهای پرریسک رو برای نوجوون‌ها کمتر می‌کنه. پس تصمیم درستی بود و منم تشویقش کردم. اما بعداً بیشتر با ارسلان باید صحبت کنم تا مسیرش رو متناسب با استعدادش انتخاب کنه.

پدر سروش هم صبح زود پسرش رو خودش آورده بود مدرسه. سروش رو راهی اتاق خودم کردم. پیگیر حالش بودم و همون چهارشنبه شب بود که به هوش اومده بود و خداروشکر علايم حیاتی‌اش مشکلی نداشت. اما سیستم ایمنی بدنش به شدت ضعیف شده بود. چند دقیقه‌ای همون شب پیشش بودم و با اومدن خانواده‌اش من برگشتم و قرار شد امروز توی مدرسه بیشتر باهم صحبت کنیم. قبل از سروش، چند دقیقه با پدرش مشغول صحبت شدم تا یه دلگرمی بهش بدم بعد از این اتفاقات شوکه‌کننده. این‌طوری توضیح دادم: «پدرجان. خدا حفظتون کنه برای سروش. شما اسطوره زندگی سروش هستید. می‌دونم این یه هفته‌ایه کلی اذیت شدید و استرس کشیدید، ولی می‌خوام بدونید که پسرتون توی مسیر درستیه و داره خودش رو پیدا می‌کنه… و ان‌شاءالله با دعای شما عاقبت بخیر میشه. اگرچه برای خودش سخت تموم شد و خیلی جاها بی‌احتیاطی کرد، اما سروش با این شجاعت و حق‌طلبی‌ای که داشت، کاری کرد که خیلی از نوجوون‌های مثل خودش از شر اون گروهک شیطانی نجات پیدا کردن… به پسرتون افتخار کنید». پدر سروش با دست‌های پینه‌بسته کارگری خودش شروع به دعا کرد: «خدایا… من از پسرم راضیم، تو هم ازش راضی باش». و بعد از این دعا، رو به من گفت: «بعد از خدا، ما امیدمون به شماهاست… ما رو ناامید نکنید. اگر با دسترنج کارگری، پسرم رو توی همچین مدرسه‌ای ثبت نام کردم، انتظار دارم که شما هم حق امانت رو خوب رعایت کنید». اینو گفت و رفت… من موندم و تلنگری که بهم زده بود. تازه دارم می‌فهمم که «آموزش و پرورش» عجب کار خطرناکیه. دعا یا نفرین خانواده‌های زیادی پشت هر فعل و حرف ماست…

بعد از رفتن پدر سروش، رفتم پیش خودش. پرسیدم: «داری میری سرکلاس یا هنوزم دوست داری به بهونه صحبت با مشاور کلاس رو بپیچونی!؟» سروش خنده‌اش می‌گیره و درخواستم رو رد نمی‌کنه. از همون اول صبح تا الآن که حوالی ساعت ۱۱ شده، سروش داستان کامل عملیات سری خودش رو داشت برام تعریف می‌کرد و منم مشتاقانه گوش می‌دادم. بهم گفت: «دیگه حرص پولدار شدن ندارم؛ چون این حرص بد زمینم زد… مهاجرت به ترکیه هم دیگه پشیزی برام ارزش نداره. از موقعی که شنیدم این گروهک با قاچاقچی‌های داخل ترکیه در ارتباطن و دست‌هاشون به خون آلوده است، اصلاً دیگه فکرشم نمی‌کنم. من برای رفتن، باید پا روی همه ارزش‌هام بذارم. فکر کنم جای اصلی خودم رو پیدا کردم. هیچ‌جا خونه خود آدم نمی‌شه». حرفش به دلم نشست و بهش گفتم: «آره، همینه… رؤیاهای لذت‌بخش «رفتن»، تو رو از «اصل» خودت دور می‌کنن». تأییدم کرد و ادامه داد: «من تازه اصل خودم رو پیدا کردم: اعضای خانواده‌ام، خاک کشورم، نوجوون‌های هموطنم، زبان مادری‌ام، فرهنگ اجدادی‌ام، میراث تاریخی‌ام… من نمی‌خوام از ریشه‌های خودم بکَنم؛ هر چقدر هم که کهنه و تکراری، ولی من دیگه حاضر نیستم خودم رو به جذابیت‌های لذت‌بخش غریبه‌ بسپرم…». اینا رو گفت و بعد شروع کرد به هدف‌گذاری برای عمیق‌تر کردن ریشه‌های خودش. سروش حس جستجوگری فوق‌العاده‌ای داشت، و حالا هم این حس رو داره با تعهد به ریشه‌های خودش تکمیل می‌کنه. اینجوری از همه تعارض‌هایی که همیشه داشت، می‌تونه رها بشه و خود واقعی‌اش رو کشف کنه.

وسایلم رو جمع می‌کنم تا کم‌کم برم برای نماز آماده شم. مسعودی دوباره برای نماز ظهر، حاج‌آقای صلواتی رو دعوت کرده. شوق دیدنش رو دارم. مسعودی پیشنهاد داده برای بعد از نماز و سخنرانی مختصر، حاج‌آقا یه جلسه خصوصی هم برای ارسلان و پارسا و سروش داشته باشن. چی از این بهتر. از قدیم گفتن دل به دل راه داره. کلمات این مرد قبل از اینکه به گوش‌هامون برسه، به دل‌هامون می‌شینه؛ چون صحبت‌هاش قبل از اینکه از زبانش خارج بشن، از دلش ریشه می‌گیرن. بچه‌ها توی این صدرنگی اتفاقات و حالی‌به‌حالی‌شدن‌ها، نیاز دارن الگویی رو ببینن که با دلش در راه حق ثابت قدم ایستاده؛ این الگو، یه الگوی واقعیه و بقیه حقیقتاً پوچ و بی‌معنا یا حداقل ناقصن.

حاج‌آقا میاد و نماز برپا میشه. حال نمازم شبیه اول مهر، تازه است و انگار تا حالا همچین نمازی نخوندم. بچه‌ها هم همه غرق سکوتن. بعد نماز هم همه منتظر همون صحبت‌ها هستن. صحبت‌هایی که دوباره تکونمون بده. انتظار صحبت مفصل داشتیم که دوباره چرت غفلتمون رو پاره کنه و ما رو از روزمرگی‌ها در بیاره. یه چیزی تو مایه‌های همون کلماتی که روز اول مدرسه بهمون گفت تا آویزه گوشمون بشه و غافل نشیم. انتظار دارم این دفعه حرف جدیدی تا تکون بخورم. اما با شروع اولین کلماتش، رشته خیالم پاره میشه:

«عزیزان! نماز‌ها و طاعاتتون قبول باشه… به ما فرمودن برای شما نکته‌ای عرض کنیم… اما نکته‌ای نیست که ندانیم. شما خود بهتر از من آگاهید. عمر ما می گذرد و دیر یا زود به صف گذشتگان می پیوندیم و این، زندگی بزرگ ماست. من چیزی مهمتر از این مطلب نداشتم که به شما بگویم. حیات این نیست که امروز داریم و اینها مشکلاتی نیست که با آن دست به گریبان هستیم. رنج این نیست که امروز می کشیم و تلخی این نیست که امروز می چشیم. دشواری این نیست که ما می بینیم و عمر هم این نیست که ما می گذرانیم. اگر تلخی است، تلخی پس از مرگ است و اگر رنجی هست، رنج آنجاست و اگر لذتی هم انسان بچشد، لذت این جهانی، لذت نیست، بلکه لذت آنجاست.چرا هنگامی که چاره از دست رفت، انسان متوجه مسئله شود؟ مسئله ای به این مهمی را چرا هنگامی بفهمیم که نتوانیم حل کنیم؟»

همین کلمات کافی بود… به خودم اومدم. نگاهی به بچه‌ها می‌اندازم. اونا هم حسابی توی خودشونن. بعد از این صحبت‌ها، اون سه نفر میان پیش حاج‌آقا و یه گوشه از نمازخونه حلقه تشکیل میدن. این ذهن شلوغ بچه‌ها و اون فجایعی که دیده ‌بودن، فقط با نفس همچین مردی می‌تونست سروسامون بگیره. بچه‌ها میشینن و با حاج‌آقا سلام و علیک می‌کنن. مسعودی حاج‌آقا رو از قبل در جریان این قصه قرار داده. من هم عرض ادبی به حاج‌آقا می‌کنم، اما ترجیح میدم کمی عقب‌تر بشینم تا بچه‌ها مخاطب اصلی این صحبت‌های خاص قرار بگیرن. گوش می‌کنم:

«عزیزان دل من… حرف یک چیز است ولی به گوش ما نرفته… ما رویمان را از نور خدا گرفته‌ایم و در بند ظلمات دنیا شده‌ایم. اگر برگردیم به خودمان، نور ایمان را در قلبمان حس می‌کنیم. اما افسوس که ما یک عمر پشت به نور ایستاده‌ایم و درگیر بازی سایه‌ها شده‌ایم…».

مدرسه تعطیل شده و با سروش قرار شد یه بار دیگه بریم اون بستنی‌فروشی کذایی! منتهی ارسلان و پارسا هم این دفعه باهامون میان. شاید دیدن دوباره اون ساختمون هم بد نباشه؛ البته این دفعه برای عبرت گرفتن. بچه‌ها حسابی با صحبت‌های حاج‌آقا حال کردن و دوست دارن بازم پای صحبت‌هاش بشینن. مسجد ایشون زیاد دور نیست و هر هفته هم جلسات اخلاق برقراره. پیشنهاد می‌کنم جلسات رو باهم بریم. ماشین رو روشن می‌کنم و بچه‌ها هم سوار می‌شن. می‌رسیم دم در. جلوی در یه چیز عجیب چشمم رو به خودش خیره می‌کنه: یه جعبه سیاه! بچه‌ها هم با تعجب بهش خیره شدن. همونجا نگه می‌دارم. ارسلان می‌گه: «اینو دیگه کی آورده اینجا دوباره؟!». برمی‌گردم از پارسا می‌پرسم: «این جعبه سیاهه از همونایی نیست که شما جابجا می‌کردید؟». جواب می‌ده: «آره خب… ولی این یکی رو خدایی نمی‌دونم از کجا اومده!». سروش هم بهت‌زده داره دور و بر رو نگاه می‌کنه و یهو می‌گه: «عجب! آقا سعید داره میاد و یه جعبه سیاه دیگه هم دستشه!». سرایدار مدرسه میاد جلوی در و این یکی جعبه سیاه رو هم برمی‌داره. همین‌طوری که داره میره به سمت بیرون، یه لحظه برمی‌گرده به سمت من و دستش رو بالا میاره که خسته نباشید بگه، که یهویی جعبه سیاه‌ها از دستش میفتن و کلی کاغذ از توش بیرون می‌ریزه! خودش می‌گه: «ای خدااااا… امون از این کاغذهای باطله!» ما که این صحنه رو می‌بینیم، یه نگاه به هم می‌اندازیم و از ته دل می‌زنیم زیر خنده!

آقای مشاور

مشاور مدرسه صراط، علاقمند به حیطه روانشناسی نوجوانان

در سرویس مورد علاقۀ خود گوش کنید

اپل پادکستس

اسپاتیفای

ساوند کلاود

ناملیک

گوگل پادکستس

کست باکس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *