دوباره با کارآگاه روبهرو شدم. حوالی ساعت ۸ صبح کارآگاه گفت منو از بازداشتگاه بیارن بیرون تا باهام صحبت کنه. منم از خدام بود. رفتم توی اتاق شخصی خودش. فضای حرفهای و جذابی داشت. ماگ مشکی با یه پک قهوه؛ احتمالاً برای شبهایی که درگیر پروندههای چِغِر و بدبدن میشه. یه رواننویس مشکی-طلایی ساده ولی کاربردی برای ثبت سریع اطلاعات بازجویی. کلی برگه بازجویی و چرکنویس و یه کوه پرونده بایگانیشده هم سمت راست اتاقش جمع شده بود. پالتوش رو به جالباسی آویزون کرده بود و خودش با یه پیرهن که آستینهاش رو بالا زده بود، پشت میز شلوغش مشغول شغل همیشگیاش بود. منو دید و سری تکون داد. اشاره کرد که روی صندلی سمت چپ میز بشینم. روی دیوار کنار در ورودی، یه تابلو دیدم؛ ۸-۷ تا چهره و یه پونز روی مغز هرکدومشون! نقشه راه برای پیدا کردن افراد تیم کثیف ساشا بود. بین هرکدوم از افراد، با نخ اتصالهایی برقرار شده بود که تقریباً همهشون دقیق بود. الّا اینکه به اشتباه ساشا رو رأس هرم در نظر گرفته بود. احتمالاً این نقشه راه یه کمی باید آپدیت میشد.

«خب!؟»… کارآگاه منتظر شنیدن حرفهای جدیدم بود. اولین جملهام این بود که «من که بخشهای اصلی داستان رو گفتم. با همینا هم میشه به بچهها رسید». کارآگاه یه بشکن زد و گفت: «دقیقاً همینه. اونایی که دیشب بهم گفتی فقط داستان بود. من دنبال اطلاعاتم. دیشب فرصت مناسبی داشتی تا بفهمی تنها راهت اینه که به ما کمک کنی تا بتونیم به هدفمون برسیم. حالا بهم بگو اطلاعات جدید چی داری». آره راست میگفت. تنها راه همین بود. ولی نه بدون من. برگشتم و گفتم: «اطلاعات توی دل همون داستانی بود که گفتم. اگه بازداشت نبودم، خودم میرفتم سراغ اطلاعات مخفیشده توی دل داستان. برای اینکه از دل همین داستان، اطلاعات مورد نظرت رو بیرون بکشی، به من نیاز داری کارآگاه! تو الآن ۴ مکان مشکوک داری که احتمالاً ساشا باید توی یکی از اونا باشه. ولی ریسک اینو میپذیری که کور عمل کنی و برای احتمال ٪۲۵ صحیح، ٪۷۵ خطا کنی؟» با عدد و رقم که حرف میزنم، کارآگاه تحت تأثیر قرار میگیره. گفت: «ریسک بالاییه… ولی راهحل دیگهای هم نیست. اون ٪۲۵ حداقل یه راهی پیشروم میذاره، ولی تو بیشتر گیجم میکنی». دلش با منه و با این جملهاش هم انگار داشت میگفت «پس بهم یه راهکاری بده».
میدونست که هدفمون مشترکه. پیشنهادم رو کمکم مطرح کردم: «اون نامه سروش رو یادته کارآگاه؟» سرش رو به نشونه تأیید خیلی آروم تکون میده و میاد جلوتر میشینه. ادامه دادم: «توش گفته بود یه جایی هست که اون اطلاعات سری و محرمانه این گروهک رو توش دفن کرده. و ته نامه گفته بود که برای جای اون اطلاعات، به من مراجعه کنید». مکث میکنم. کارآگاه اشتیاقش رو با جدیت شغلیاش ترکیب کرد و رو به من گفت: «خب الآن مژدهگونی میخوای؟ خب بگو کجاست دیگه…». جواب مسئله رو با درخواست خودم بهش گفتم: «من دیشب فکر کردم که سروش کجا ممکنه اون اسرار رو برده باشه. و حالا جای اون اطلاعات رو میدونم و میتونم احتمال ٪۲۵ رو به نزدیک ٪۹۰ برسونم. اون ٪۱۰ هم بخاطر خطاهای حافظه خودم میذارم کنار. و خب از طرفی به حسن نیت شما هم شکی ندارم و آمادهام تا این اطلاعات رو در اختیارتون بذارم؛ اما خودم هم میخوام باشم». کارآگاه ریشخندی زد و آدامسش رو محکمتر جویید. داشت با خودش کلنجار میرفت و فقط گفت: «که میخوای همراه پرونده باشی…».
ساعت ۹:۳۰ حکم آزادی موقتم صادر شده بود و تونستم با کارآگاه همراه بشم. همهدف بودم و حالا همراه هم شدیم. سوار ماشین شخصی کارآگاه شدم با دو نفر از تیم جستجو رفتیم به سمت مدرسه. وارد شدیم. زنگ تفریح تموم شده بود و همه بچهها بالا بودن و خداروشکر لازم نبود توی این شرایط بُغرنج، با بچهها روبهرو بشم. سریع رفتیم به سمت پارکینگ. مسعودی، مسئول پرورشی مدرسه، اومد سمت ماشین ما. با یه حس صمیمیت آغشته با نگرانی و عصبانیت، دستشو انداخت روی شونهام و گفت: «پس توکجایی مرد مؤمن؟ چرا جواب تلفن نمیدی؟ میدونی چقدر پیگیرت شدم از اینور و اونور؟» فقط همین یه جمله رو میشد بهش بگم: «ماجراش مفصله… بعداً با هم صحبت میکنیم». کارآگاه ماشین رو قفل میکنه و میاد سمتم: «خب بگو ببینم کجا باید بریم؟» به پشت حیاط مدرسه اشاره میکنم: «هرچی هست همونجاست».
با تیم جستجو میریم همونجایی که انتظار داشتم سروش اطلاعات رو دفن کرده باشه: باغچه حیاط پشتی مدرسه. باغچه رو میکنیم. ساعت نزدیک به ۱۰ شده و بچهها ساعت ۱۰:۴۵ میان پایین. بهتره تا اون موقع از اینجا رفته باشیم.

بعد از ۲۰ دقیقه کندن، گوشه بالای باغچه یه صندوقچه ظاهر شد. خودش بود. اعتمادم جواب داد. درش آوردیم. این همون اطلاعاتی بود که نیاز داشتیم. دستیار کارآگاه صندوقچه رو باز کرد. پر از برگه بود و یه چندتا مهره و دستبند. از مهرهها چیزی سر در نیاوردم و بیشتر شبیه به ابزار رمالها و فالگیرها بود. اون دستبنده هم عدد ۶۶۶ به انگلیسی روش حک شده بود و نماد عجیب یه بُز خیلی بزرگ هم وسطش گذاشته بودن! اینا رو نمیفهمیدم. پیشنهاد دادم بریم اداره و این ۴۰-۳۰ تا برگه رو بخونیم و بررسی کنیم. کارآگاه هم موافق بود که زودتر مدرسه رو به حالت عادی برگردونیم و بریم. کارآگاه به سرایدار مدرسه، آقا سعید، گفت که باغچه رو بیل بزنه و به حالت اولش برگردونه. سوار ماشین شدیم و برگشتیم به اداره.
کارآگاه قبول کرده بود که همراهش باشم و فعلاً نمیخواست از سختگیریهای رسمی و اداریاش استفاده کنه. وارد اداره شدیم و کارآگاه منو مستقیماً فرستاد دفتر خودش. دستیارش، سروان امیری، هم بهمون اضافه شد. بقیه رو مرخص کرد و رفتیم برای رمزگشایی. صندوقچه رو باز کردیم و برگهها رو یکییکی گذاشتیم جلومون. من شروع کردم به خوندن چیزایی که روی برگهها نوشته شده بود. کارآگاه هم عکسها رو داشت نگاه میانداخت. امیری اما اون دستبند، چشمش رو گرفته بود و با یه ذرهبین داشت گوشهگوشهاش رو واکاوی میکرد. توی سکوت داشتیم اطلاعات رو بالا و پایین میکردیم، که یهویی امیری داد زد: «اوه اوه… رئیس اینجا رو ببین. این علامت فراماسونری و ایلومیناتیها هست… ریشه این دیدگاه توی عرفان کابالا بوده و الآن بیشتر توسط صهیونیزم…» کارآگاه یه نگاهی به من انداخت و حرفش رو قطع کرد: «هیسسس… بعداً درباره این موضوع صحبت میکنیم». و سروان امیری دیگه ادامه نداد. نمیدونم چرا اجازه صحبت بهش نداد، ولی من دوست داشتم بیشتر درباره این افکار و اعتقادات بدونم…

توی متنهایی که داخل برگهها نوشته بود، برامون دیگه کاملاً روشن شد که ساشا، رأس هرم نیست و خودش هم بازیچه رئیس اصلی محسوب میشه. ارتباط این گروهک بزرگ رو هم با خارج از کشور ردیابی کردیم و مشخص شد که پولشون از کجا داره تأمین میشه. عدد تراکنش مالی یکساله این تیم وحشتناک بود و طبق عکسی که سروش از سامانه مرکزی این تیم فرستاده بود، اونا امسال با حسابهای مختلف چیزی حدود ۸ میلیون دلار پول از تهران جابجا کردن! یکی از شاخههای این تیم، با یکی از بزرگترین صرافیهای تهران در ارتباط بوده و حسابی تأمین دلاری میشده. برای مواد مخدر و داروهای محرک و توهمزا، با یه تیم بزرگ قاچاقچی از لب مرز در ارتباط بودن و اینجوری به کل تهران میتونستن جنس برسونن. البته این ته ماجرا نیست و مهمتر از اون مواد و داروها، اونا یه تیم رسانهای بزرگ داشتن که به راحتی یه مسئله رو میتونستن ترند توئیتر و اینستا کنن تا بین مردم به دغدغه تبدیل بشه. هر از چند گاهی که کسی بهشون مشکوک میشد و از اطلاعاتشون بو میبرد، تیم سایبریشون خیلی سریع طرف رو هک میکردن و تمام اطلاعات لو رفته رو برمیگردوندن. روی خیلی از استارتاپهای بزرگ کشور هم نفوذ داشتن و تونسته بودن دادههای بزرگ جمعیتی رو هک کنن و برای استفادههای بعدیشون نگه دارن. به موقعش هم برای منافع خودشون با گروههای مختلف سیاسی داخلی و خارجی همدست میشدن تا با توجه به اطلاعاتی که از جامعه هدفشون داشتن، یه جنبش یا شبهجنبشی رو داخل تهران به راه کنن تا از آب گلآلود ماهی خودشونو بگیرن…
نمیدونم سروش این اطلاعات رو چجوری به دست آورده بود و چقدر پارسا و ارسلان و افراد دیگه کمکش کرده بودن؛ ولی انصافاً بهترین انتخاب رو کرده بود که این اطلاعات رو فقط روی گوشیش نگه نداشت و همه رو روی کاغذ ثبت کرد. چیزهای حقیقی، هکشدنی نیستن. معمولاً انگار اینجوریه که یافتههای دنیای حقیقی، امنتر و قابل اعتمادتر از بافتههای دنیای مجازی هستن. به اطلاعات سروش میشد اعتماد کرد. کارآگاه خوشحال بود از این حجم اطلاعاتی که به دست آورده بود؛ اگرچه قرار شد این اطلاعات رو برسونه به دست مسئولین بالاتر تا صحتسنجی نهایی هم انجام بدن. ولی بازم دلآشوب بود که هنوزم جواب اصلی رو پیدا نکرده بودیم.
همچنان چند ساعتی داشتیم برگهها رو زیر و رو کردیم، تا اینکه با یه متن روبهرو شدم:
«سلام آقای مشاور! این متن برای خودِ خودِ شماست… من مدتهاست تصمیمم رو گرفتهام. دیگه خبری از مهاجرت نیست. این گروهی که من دیدم، مثل اینکه خیلی حرفهای توی کار قاچاق آدم هستن. یا برای مهاجرت و یا برای استفادههای دیگه… حتی با آدم مرده هم تجارت میکنن. خودت داستانهای من رو میدونی، ولی میخوام اینم بدونی که من دیگه هیچ میلی به پول کثیف این نامردها ندارم. بعید میدونم اینا حتی انسان باشن. فقط دارم مدارک جمع میکنم تا یه روزی بتونم رسواشون کنم؛ شاید این رسالت من باشه و همون هدفی بود که یه عمر دنبالش بودم. همیشه تنها بودم و هیچکاری برای من نبود چون از جنس من نبود. من میخواستم رضایت پدر و مادرم رو کسب کنم که همیشه بهم میگفتن تو باید در خدمت مردم باشی و همیشه خیرت به دیگران برسه. حالا چه خیری بالاتر از این که این هیولاها رو زمین بزنم تا بعد از من، هیچ نوجوون دیگهای از این نامردها زخم نخوره. من جای خودم رو پیدا کردم… از خدا میخوام ترسم رو کم کنه و بهم جرأت بده پای حقم وایسم. تهش هم نمیدونم چی میشه. اینها یه ساختمون مرکزی دارن که افراد خائن رو اونجا گروگان میگیرن و نگه میدارن. یه ساختمون اداری بزرگ که مالکش یکی از کلهگندههای بازارهای مالیه، دقیقاً روبهروی همون بستنیفروشی همیشگی که با هم میرفتیم. شنیدم هرکی رفته داخلش، دیگه حاضر نشده اطلاعات تیم رو لو بده؛ یا با پول خیلی بیشتر میخرنش یا با هزار و یک روش تهدیدش میکنن که سکوت کنه. مثلاً اطلاعات سیاهی از فرد پیدا میکنن یا براش میسازن که مجبور به سکوتش میکنه. یا خانوادهاش رو مستقیماً تهدید به آسیب میکنن. حتی بعضیها هم دیگه نتونستن از داخل اون ساختمون بیرون بیان و شنیدم که به قتل رسیدن. میترسم کارم به اونجاها بکشه… آقای مشاور! امیدم به خداست ولی اگه یه روزی خبری ازم نشد، میخوام بدونید که من توی همون ساختمون منتظرتونم».
این اطلاعاتی که سروش واقعاً ارزشمند بود. مبهوت جسارت این پسر شده بودم… کمکم به خودم اومدم. این همون چیزی بود که دنبالش بودیم. به کارآگاه گفتم: «فکر کنم اعتمادت جواب داد…». سرش رو بلند کرد و برگهها رو گذاشت روی میز. سرش رو به انتظار شنیدن جواب اصلی تکون میداد. ادامه دادم: «آدرسشون رو پیدا کردیم. حالا شانسمون به بالای ٪۹۰ رسید!» و در حالیکه داشتم به خط آخر نوشته سروش اشاره میکردم، برگه رو دادم به دست کارآگاه. چشماش برق زد و زیرچشمی نگاهم کرد و گفت: «نه خوشم اومد… مثل اینکه این پرونده تو رو کم داشت». سروان امیری محکم دست زد و گفت: «بارکالله. کارت خوب بود ناصری. من از اول هم مطمئن بودم گره این پرونده با شما باز میشه!». لبخند سردی تحویلش میدم. کارآگاه گفت: «خب… زیاد فرصت برای تبریک و خوشحالی نداریم. بگو ببینم کجاست این بستنیفروشیه؟» و با این سؤال رفتیم به سمت ماشین.

رسیدیم. همه چیز درست بود. الآن ساعت ۷ شب شده و من دقیقاً روبهروی یکی از لوکسترین ساختمونهای تهرانم. منتظر دستور کارآگاه داخل ماشین نشستم…
تقریباً ۴۵دقیقه پیش، برای ورود اولیه تیم تجسس و نیروهای پلیس شهری وارد عمل شدن و من داخل ماشین موندم. بعد از درگیریهای جزئی، خیلی سریع رسیدن به طبقات بالای ساختمون. کارآگاه باهام تماس میگیره و میگه: «بجنب بیا طبقه هشتم…» همچنان حس اینو دارم که نکنه این دفعه هم مثل سری قبل بچهها اینجا نباشن و بازم دیرتر از ساشا عمل کرده باشیم… اومدم داخل و خودم با چشمهای خودم دیدم… ساشا بازم در رفت و دستمون بهش نرسید… ولی بالأخره بچهها پیدا شدن!
از در که وارد میشم، خیلی دلم رو میلرزه. سروش بیهوش کنار در ورودی افتاده بود! میترسم… اما علائم حیاتی رو که چک کردیم، میفهمم زنده است و فوراً آمبولانس رو خبر میکنیم. پیگیر سروش میشم که آروم ببرنش پایین… تا اینکه نگاهم به ارسلان میافته. ارسلان با دیدن من به وجد میاد. یه بغض قدیمی توی گلوش زنده میشه که خیلی قویتر از غرورش به نظر میرسه و با فریاد لرزانی میگه: «آقاااای مشاور!» صداش رو پایینتر میاره و این سؤال دردناک رو میپرسه: «چی شد که اینجوری شد…؟» این اولین سؤالی بود که توی ماشین ازش پرسیده بودم و حالا داشت باهاش مواجه میشد… میرم سمتش. نیروهای پلیس دستهاش رو باز کرده بودن، ولی هنوز اثر طناب و چسبهایی که به سر و صورتش زده بودن روی پوستش مونده. پای چشمش کبوده و دستاش حسابی زخمی شدن. نزدیکش که شدم، پا شد و خودش رو انداخت توی بغلم. هقهقهایی که مدتها بود بین هیجانهای افراطیاش گم شده بود، حالا داشت میزد بیرون. سعی نکردم با حرفام آرومش کنم، این درد باید یه جوری خارج میشد. دردی که عمیقتر از این زخمها بود. زخمهایی که هیجاناتش بهش زده بود، ریشهدارتر از این بود که با حرفهای عقلانی من آروم بشه. من درباره درد حرف میزدم، ولی اون تجربه کرده بود. برای تسکین یک تجربه سخت، باید اول باهاش مواجه شد؛ ولی این بار تو یه محیط امن. سکوت کرده بودم. این سکوت، مرور خاطرات دردناک گذشتهاش بود… پارسا رو توی اتاق بغلی پیدا کردم. میبینمش. لباسش کاملاً خونی شده و از عینکش هم خبری نیست. اون صورت معصومانهاش، حالا پر از خط و خال شرارت شده. پارسا مال این بازی نبود. هرچی نزدیکتر میشم، پارسا از من دورتر میشه. روش نمیشه تو روم نگاه کنه. حق هم داره. یکی از بهترین دانشآموزهای مدرسه با بهترین نمرات و بهترین اخلاق و صف اول نماز جماعتهای مدرسه و کلی فعالیت فرهنگی درجه یک، ولی به سادگی با پای خودش به دام شرورترین مرد شهر افتاد. دستم رو گذاشتم روی شونهاش: «سرت رو بگیر بالا پسر!» آروم سرش رو بالا میاره ولی هنوز هم نگام نمیکنه. بهش میگم: «هر موج و طوفانی بوده تموم شده… الآن توی ساحل آرامشی». سری تکون میده که یعنی «نه! اتفاقاً انگار این شروع ناامیدیهاست…». صداش میزنم: «پارسا! چته پسر؟ من میتونم حدس بزنم چیا کشیدی، ولی فقط یه سؤال ازت دارم… جوابم رو میدی؟» پلکهاش رو آروم روی هم میذاره و باز میکنه که یعنی «آره». میپرسم: «توی این طوفان بلا، خدا رو بیشتر احساس کردی یا نه؟» سرش رو بالاتر میاره و این بار نگام میکنه و آروم میگه: «آره… تا حالا اینقدر نداشتمش… اصلاً انگار تا بیپناه نشی نمیتونی اینقدر خدا رو خوب لمس کنی…» یه مکثی میکنه و برمیگرده رو به پنجره و به آسمون اشاره میکنه و میگه: «آقای مشاور! من اون بالای آسمون و توی آغوش خدا بودم، ولی نمیفهمیدم. وقتی ازش دور شدم تازه فهمیدم چقدر بهش نیاز دارم… منِ قدرنشناس بخاطر حرف این و اون، از همون بالا با پای خودم سقوط کردم توی این سیاهچالهای که واقعاً انگار ته دنیاست» و به همین اتاق کثیف اشاره میکنه. «تنها امیدم همین بود که برگردم به آسمون… ولی هرچی بیشتر گذشت، احساس کردم که دیگه اصلاً اشتباهم قابل جبران نیست…» از آسمون چشم برمیداره و با یه آه عمیق، پردههای پنجره رو میکشه.

سعی میکنم پارسا رو از این وضعیت ناامیدی خارج کنم. میرم سمتش تا بهش بگم که همین حس ناامیدی، به مراتب گناه بزرگتریه تا اشتباهات قبلی. میخواستم بگم اشتباهات قبلی، گاهی هزینههای سنگینی دارن، ولی همیشه قابل جبراناند. اما ناامیدی، راه جبران رو میبنده… قدم برمیدارم به سمت پارسا، که یهویی سروان امیری وارد اتاق میشه و میگه: «آقای ناصری، این پسربچه بهمون یه آدرس از ساشا داده» و به ارسلان اشاره میکنه. «باید هرچه زودتر بریم تا دیر نشده. مثل اینکه این موش کثیف رفته توی یه مسافرخونه حومه شهر قایم شده…». فرصت نیست و باید بریم. میرم به سمت پنجره و پردهها رو میکشم و فقط یه جمله که از حاجآقای صلواتی یادم مونده رو به پارسا میگم: «محرومیتهای ما، بخاطر محدودیتهای ماست… آقا پارسا! خودت، خودت رو از نور محروم نکن».











