اداره بر خلاف بیرون، گرمه. اورکتم رو در میارم. بعضی از پدر و مادر بچهها زودتر از ما رسیدند اداره. امیری درِ گوشم میگه «رییس از جلوی در پرسیدم؛ اونا پدر و مادر سروش هستند.» نگاهی به سر و وضعشون میندازم. مضطرب بنظر میرسند. طبیعیه. حدود هشت ساعته که از بچهشون هیچ خبری نشده. سمت اتاقم میرم. ذهنم درگیر مطالب پوشههای مشاور مدرسه است که داشتم توی راه میخوندم. از امیری میپرسم «خانواده بقیه بچهها چی؟ بقیه خانوادهها هم اومدند؟» امیری سری تکون میده و میگه «بله رییس. اونها هم اومدند.» یه کم خسته هستم. ولی چارهای نیست. میگم «من میرم توی اتاقم. چند دقیقه دیگه بفرستشون داخل.» امیری طبق معمول «چشم» میگه و میره سر میز خودش و من میرم توی اتاق خودم. دست میکنم توی جیبم. ته جیبم هنوز یه دونه آدامس باقی مونده. میجوَم. به بیرون نگاه میکنم. بارون بد جوری داره میباره. پدر و مادر سروش بعد چند دقیقه وارد اتاق میشند.

…
- میدونم حالتون خوب نیست. کاملاً درکتون میکنم. اما لازمه با هم یک صحبتی داشته باشیم تا به ما کمک کنید که سریعتر بتونم فرزندتون رو پیدا کنیم.
- بله حتماً.
- خب از شما شروع میکنیم. شما پدر سروش هستید. احتمالاً رابطة نزدیکی با سروش داشتید. آخرین بار کی دیدید سروش رو؟ اتفاقی قبل از گم شدن سروش افتاده بود؟
- من آخرین بار، همین امروز صبح دیدمش. قبل از اینکه از خونه بخوام برم به سمت محل کارم، با سروش خداحافظی کردم و رفتم. سروش داشت صبحانه میخورد و بعدش هم طبق معمول باید حاضر میشد که بره مدرسه.
- تنها میره مدرسه؟
- بله دیگه. از وقتی وارد دبیرستان شده، تنها میره. فاصله مدرسه تا منزل ما خیلی نیست.
- و آیا دیروز یا روزهای قبل، اتفاق خاصی افتاده بود؟
- نه. چیز خاصی یادم نمیاد.
- بسیار خوب. شما چطور؟ شما هم اتفاق خاصی یا رفتار خاصی از سروش ندیدید؟ بالأخره مادر سروش هستید و حتماً اگر اتفاقی برای سروش افتاده باشه، به شما میگفته.
- جناب سرهنگ من از صبح دارم گریه میکنم. بهم قول بدید سروش رو پیدا کنید.
- بله بله. ما همین جا هستیم تا سروش رو پیدا کنیم. لطفاً به من بگید اتفاق و رفتار خاصی از سروش ندیده بودید؟
- خب راستش این روزها یه کمی توی خودش بود. کمتر حرف میزد.
- درسته؛ دوستای سروش به من گفتند سروش به فکر مهاجرت بوده. تأیید میکنید؟
- چی؟ مهاجرت؟ نه این بیشتر شبیه یه شوخیه. ما حتی پول نداریم تا کیش بریم.
- خیلی خب؛ بفرمایید. اگر خبری بشه حتماً شما رو در جریان میگذاریم.
…

حرفهای پدر و مادر سروش یه جوری بود. دوست سروش گفت سروش به فکر مهاجرت بوده ولی خانوادهاش اظهار بیاطلاعی کردند. یا پدر و مادرش دارند یه چیزی رو پنهون میکنند، یا واقعا اصلاً خبر نداشتند سروش به فکر مهاجرت بود. امیری صوت ضبط شدة صحبتهای من با پدر و مادر سروش رو گوش میکنه و میگه «رییس یعنی چی؟ چرا مامان و باباش خبر نداشتند سروش به فکر مهاجرت بوده؟» نگاه مبهمی به امیری میکنم و میگم «این رو نمیدونم؛ ولی نکته مهم اینه که مادرش گفت ما حتی تا کیش هم نمیتونیم بریم. اون وقت چه طوری سروش به فکر رفتن از ایران بوده؟» امیری عینکش رو جا به جا میکنه و میگه «عجیبه رییس. نمیدونم.» آه عمیقی میکشم و میگم «این یعنی وضع اقتصادی خانوادة سروش خیلی خوب نیست.» امیری گیج و گنگ بهم نگاه میکنه و میگه «خب یعنی چی رییس؟» سری به نشونه تأسف تکون میدم و ادامه میدم «نفهمیدی یعنی چی؟ یعنی دوست سروش گفت سروش به فکر مهاجرت بوده، از طرف دیگه، وضع اقتصادی خانوادهشون خوب نیست. پس سروش دنبال پول بوده تا بتونه یا خودش یا با مامان و باباش بره. شاید گم شدنش هم مربوط به همین موضوع باشه.» امیری که تازه متوجه موضوع شده، میگه «آها رییس. آره. ولی خب از کجا معلوم دوست سروش به ما راست گفته باشه؟ بچهها بین خودشون شوخی زیاد دارند. شاید خواسته مثلا یه داستان تخیلی به ما بگه.» یه کم فکر میکنم. «بعیده؛ دلیل خاصی وجود نداره که دوست سروش دروغ بگه به ما.» امیری دست بردار نیست و هنوز فکر میکنه داستان مهاجرت سروش، یه فرضیه الکیه. «ولی رییس اصلا چرا باید سروش به فکر رفتن باشه؟ چه دلیلی وجود داره آخه؟» از این سؤالش خوشم اومد. «آفرین. سؤال خوبیه. تو فرض کن سروش واقعاً به فکر رفتن بوده. به نظر تو چرا؟» امیری خندهاش میگیره و با تمسخر میگه «خب اگر میدونستم که از شما نمیپرسیدم!» نگاه تند و تیزی به امیری میکنم. خودش رو جمع میکنه و ادامه میده «ببخشید رییس. منظور بدی نداشتم. نمیدونم واقعاً.» نگاهی به ساعت میکنم. داره دیر میشه. میگم «خب معلومه. من پرونده پدر و مادر سروش رو خوندم. اوضاع اقتصادیشون خوب نیست. چند سال پیش، باباش یه تصادف بدی میکنه و حدود شش ماه خونهنشین میشه. محل کارش هم حقوقش رو نمیده و از اونجا برکنارش میکنند. همه اینها میتونه برای سروش انگیزه باشه. حالا فهمیدی؟» امیری سری تکون میده و میگه «بله رییس. فهمیدم. ولی خب مگه هر کی از این اتفاقها براش بیفته باید به فکر رفتن باشه؟ مثلا خود شما؛ علیرغم بیماری همسرتون ولی هم دارید کار میکنید و هم با انگیزه ادامه میدید.» پوزخندی به امیری میزنم. «من رو داری با دانشآموزها مقایسه میکنی؟ معلومه که من به فکر این چیزا نیستم. مهاجرت برای فرار از مشکلات و خودکشی و اینا، برای آدم ترسوهاست. برای آدمهایی که فکر میکنند دیگه هیچ کاری نمیتونند توی این دنیا کنند؛ حاضر نیستند بمونند و مبارزه کنند. آدمی که فکر میکنه هیچ کاری نمیتونه بکنه، به این چیزا فکر میکنه. موندن و مبارزه کردن و جنگیدن خیلی بیشتر جربزه و شهامت میخواد. مبارزه کردن کار هر کسی نیست. جیگر میخواد امیری. میفهمی؟» امیری حرفهام رو تأیید میکنه. «بله رییس. واقعا موندن و مبارزه کردن، شجاعت بیشتری میخواد نسبت به انجام اون کارها.» به بیرون نگاه میکنم. هوا تاریک شده. به امیری میگم «خیلی خب، بسه؛ پاشو بگو خانوادة ارسلان و پارسا هم بیان داخل اتاق تا یه صحبتی هم با اونها بکنم…»











