داستان + پادکست

قسمت هفتم: «نامه‌ای عجیب!»

برای تغییر این متن بر روی دکمه ویرایش کلیک کنید. لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.

سه‌شنبه 30 بهمن. ساعت 9:45 صبح. دوباره وارد مدرسه میشم. حدود 24 ساعت از گم شدن بچه‌ها می‌گذره. از صحبت با خانوادة ارسلان و پارسا خیلی چیز خاصی گیرم نیومد. باید دوباره برمی‌گشتم مدرسه. همیشه توی صحنة اولیة وقوع جرم، سرنخ‌های خوبی پیدا میشه.  احتمال میدم بچه‌ها چیزای بیشتری بدونند. بالأخره هر چی نباشه ارسلان و پارسا و سروش، چند ماه کنار همین دانش‌آموزها بودند و زندگی کردند. حتما چیزای بیشتری می‌دونند. وارد مدرسه که میشم، همه چیز عادی به نظر می‌رسه. مدیر مدرسه از پشت شیشة اتاقش بدجوری بهم نگاه می‌کنه شاید به خاطر اینکه بدون هماهنگی اومدم مدرسه. صبح امروز جواب آزمایشگاه اومد. لباس خونی که دیروز نزدیک مدرسه پیدا شده بود، با خون سروش تطبیق داره. لباس برای سروش بوده. فعلا نمی‌دونم چرا باید لباس خونی سروش نزدیک مدرسه پیدا بشه. تا الآن فقط فهمیدم سروش دنبال پول بوده. امّا خب این وسط ارسلان و پارسا چی؟ اونها هم دنبال پول بودند؟ همون‌طور که از پله‌ها بالا میرم به امیری میگم «مرآت ناصری، اون مشاوره، چی شد؟ پیداش کردی؟» امیری میگه «نه رییس. انگار آب شده و رفته توی زمین.» یه کم مکث می‌کنم و میگم «حاج آقا صلواتی چی شد؟ چرا دیشب نیومد؟» امیری سرفه‌ای میکنه و میگه «برای خودشون کاری پیش اومده بود. ولی یه نفر از طرف ایشون اومد. من با اجازه‌تون چون شما داشتید با خانواده ارسلان و پارسا صحبت می‌کردید، دیگه مزاحم‌تون نشدم و خودم صحبت کردم باهاش.» هر چند امیری کار درستی کرده بود امّا نباید فکر کنه می‌تونه سر خود هر کاری بکنه. «همیشه بدون هماهنگی این کارا رو می‌کنی؟ از این به بعد هر کاری می‌خوای بکنی با من هماهنگ کن. خب حالا چی گفت؟ چیزی گیرت اومد؟» امیری ادامه میده «بله رییس. صحبت‌های حاشیه‌ای که زیاد شد. ولی فهمیدم سروش با حاج‌آقا درباره مشکلاتش صحبت می‌کرده. دقیقا هفتة قبل، سروش به حاج‌آقا مراجعه می‌کنه و سؤال‌هایی می‌پرسه. مثل اینکه سر حاج‌آقا شلوغ بوده و گفته بعداً جوابت رو میدم.» امیری مکث می‌کنه. منتظرم ادامه بده. «خب. بقیه‌اش رو بگو امیری.» امیری ادامه میده. «هیچی رییس. حاج‌آقا عادت داره بعضی وقت‌ها جواب افراد رو با نامه میده. برای همین، یه هفته قبل یه نامه هم به سروش داده.» آهی می‌کشم و میگم «حیف شد. پس اون نامه الآن دست سروشه و سروش هم که گم شده. نپرسیدی چی گفته بهش؟» امیری لبخندی میزنه و میگه «شکر خدا حاج‌آقا صلواتی یه عادت دیگه هم داره. اینکه از نامه‌ها یه کپی می‌گیره و کپی نامه‌ها رو نگه می‌داره.» خوش‌حال میشم. «چه عجیب و غریب. به هر حال به نفع ما شده. نامه رو گرفتی؟» امیری مشتاقانه جواب میده «بله رییس. خود حاج‌آقا وقتی فهمیدند و احتمال دادند شاید اون نامه بتونه به ما کمک کنه، دادند به اون بنده‌خدایی که اومد پیش من تا بیاره. خدمت شما رییس. ایناهاش.» به نامه نگاهی می‌ندازم. با دستخط خود حاج‌آقا نوشته شده. با یه خود‌نویس مشکی‌. به امیری میگم «تو برو با هماهنگی با مدیر، با چند تا از دوستای ارسلان و پارسا و سروش صحبت کن. منم یه گوشه می‌شینم و با دقت نامه رو می‌خونم. دست پر برگردی پیشم.» امیری از اینکه بهش اعتماد کردم و گفتم بره با بچه‌ها صحبت کنه، خوش‌حال میشه و سریع میره تا با بچه‌ها صحبت کنه. از پله‌ها برمی‌گردم پایین و توی حیاط یه نیمکتی پیدا می‌کنم. عینکم رو می‌زنم و می‌شینم و شروع به خوندن نامه می‌کنم.

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام به آقا سروش عزیز!

با من از رنج‌هایت سخن گفتی. از دردها و سختی‌هایی که تو را آزرده کرده است. با من دربارة سرگشتگی‌ها و آشفتگی‌هایت حرف زدی. همة حرف‌هایت را قبول دارم. امّا تا به حال فکر کرده‌ای که چرا زندگی ما، همواره دارای غم است؟ باید بدانیم که دنیا را با غم قاطی کردند تا ما بفهمیم نقشمان در این هستی، حرکت است نه رفاه! دنیا جای استراحت و خوش‌گذرانی نیست. آری؛ دنیا، هتل نیست. باید تلاش کنیم و رشد کنیم. ما باید خودمان را بشناسیم تا بدانیم کجا باید قرار بگیریم و چه کاری باید انجام دهیم. يك دنيا بنزين مادامى كه در زمينه خودش متراكم نشود، بر فرض، جرقه‌ها و استارت‌ها زياد باشند، شعله‌ور خواهد شد اما حركتى به دست نخواهد آمد. در حالى كه ده قطره بنزين متراكم با يك جرقه كاميون‌ها را به دوش مى‌كشد و راه مى‌برد.

پس ما نباید از رنج‌ها و غم‌ها، فرار کنیم و باید راه رشد خود را پیدا کنیم. تا به حال به استعدادها و امکاناتت فکر کرده‌ای؟  آيا ما براى خوردن و خوابيدن و خوش بودن، به فكر و عقل، به آزادى و انتخاب، نياز داریم‌؟ اين عقل كه مزاحم خوشى ما است، اين فكر كه هزار جور سؤال براى ما درست مى‌كند! آيا  بزغاله‌ها و  زنبورهاى عسل، از ما خوش‌تر نيستند؟ تا به حال فکر کرده‌ای چرا به ما عقل و فکر و آزادی داده‌اند؟ آیا ما باید مثل سایر حیوانات زندگی کنیم؟ قطعاً نه؛ انسان کسی است که از سطح غریزه، بالاتر آمده است و در حد وظیفه زندگی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌می‌‌کند‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. انسان يعنى همين، يعنى در سطح وظيفه زندگی كردن. چون اين حيوان است كه تمام مسائلش با غرائزش حل و فصل مى‌شود، حتى امنيت و رفاه و نظم و عدالت را با غريزه تأمين مى‌كند، امّا انسان نه. اگر كار ما خوردن و خوابيدن و خوش بودن باشد، اگر كار ما و هدف ما رفاه باشد، ناچار دنيا مى‌شود آخور و خوابگاه و عشرت‌كده… . ارزش انسان بیش از اینها است. وقتی سرمايه‌هاى ما بيش از رفاه و بيش از خوشى باشد، ناچار كار ما و هدف ما بيشتر از اين‌ها مى‌شود. این را بدان روح‌هايى كه گسترده شده‌اند، دنيا برايشان تنگ مى‌شود و شوق پرواز پيدا مى‌كنند. آنها وطن را جاى ديگرى مى‌بينند و دنيا را راهى مى‌دانند كه مى‌خواهند تا آن منزل اصلى حركت كنند.

یک نکتة مهم دیگر درباره زاویه دید ما نسبت به مسائل گوناگون زندگی است. دنیا رنج است اگر اسیرش باشی و سود است اگر امیرش شوی! دنياى روشن و تاريك، مهم نيست؛ مهم زاويه ديد و طرز برخورد ما است كه اگر در نور هم به نور نگاه كنیم، كور می‌شویم و اگر در راه هم به راه مشغول شویم و هدف و مقصد را فراموش کنیم، هیچ وقت به مقصدمان نمی‌رسیم. هواهای دل  و حرف‌های مردم و جلوه‌های دنیا، باتلاق‌هایی هستند که سرمایه‌ها را در خود فرو می‌کشند و می‌بلعند.

اين دنيا و اين جايگاه با تمام داستان‌هايش، آنجا كه هدف ما مى‌شود و به آن نگاه مى‌كنیم، ما را كور مى‌كند و آنجا كه وسيله مى‌شود و با آن نگاه مى‌كنیم، ما را بينا مى‌كند؛ درست مثل خورشيد كه اگر با آن و به واسطه آن نگاه كنیم، مى‌بينیم و اگر به آن نگاه كنیم، كور مى‌شویم.[1]

پس از رنج‌ها فرار نکن، استعدادهایت را بشناس و حرکت کن. حرکت کن و رشد کن. و هرگز ناامید نباش که انسان با امید زنده است… .


[1] – با الهام از آثار استاد علی صفایی حائری

به درخت کنار دستم نگاه می‌کنم. قطرات بارون سر صبحی، هنوز روی شاخه‌‌های درخت باقی مونده. حرف‌های حاج‌آقا عجیب به دلم نشسته. نمی‌دونم سروش بعد از خوندن اینها چیکار کرده و به چی فکر کرده. چند دقیقه‌ای می‌شینم و فکر می‌کنم. متوجه گذر زمان نمی‌شم که امیری صدام می‌کنه. «عه رییس اینجا هستید؟ بی‌سیم‌تون رو چرا جواب نمی‌دید؟ کلی دنبال‌تون گشتم.» همون طور که هنوز به نامة حاج آقا فکر می‌کنم، می‌پرسم «چیزی دست گیرت شد؟» امیری خوش‌حال جواب میده «بله رییس. من مفصل با دوست‌های پارسا صحبت کردم. فهمیدم پارسا یه جورایی بچه مثبت مدرسه بوده. امّا بعضی از دوست‌هاش گفتند این اواخر انگار مثلا دوست داشته از مثبت بودن در بیاد. مثلا سر کلاس سر و صدا می‌کرده و از این کارها.» خوب گوش میدم و سری تکون میدم. «خب؛ نظرت خودت چیه؟ چرا سروش و پارسا باید با هم گم بشند؟ ربطی دارند بهم؟ ارسلان چی این وسط؟» امیری سرش رو تکون میده و میگه «نه رییس فعلا ربطش رو نفهمیدم.» پوزخندی می‌زنم و میگم «تو جمع آوری اطلاعاتت خوبه ولی هنوز تحلیل رو یاد نگرفتی. یادته گفته بودم سروش دنبال پول بوده؟ طبیعتاً برای رسیدنِ یه شبه به پول زیاد، سروش باید بره سمت کارهای عجیب و غریب و غیرقانونی.» انگار چراغی در ذهن امیری روشن شده باشه، میگه «آها! یعنی شما می‌خوایید بگید پارسا چون می‌خواسته از بچه مثبت بودن در بیاد، رفته سمت سروش و با سروش یه کارهایی کردند؟» میگم «آفرین! این یه فرضه. با توجه به چیزهایی که گفتی، دور از ذهن هم نیست.» امیری چند لحظه‌ای مکث می‌کنه و میگه «خب پس ارسلان چی؟» نفس عمیقی می‌کشم و میگم «هنوز نمی‌دونیم. باید بفهمیم. هنوز خبری هم از مشاور نشده. اون رو هم باید پیدا کنیم… . دیگه چی فهمیدی؟» امیری ادامه میده «آها یه مطلب دیگه؛ ببخشید یادم رفته بود. به حاج‌ آقا صلواتی پیغام رسونده بودم که هر وقت چیزی یادش اومد به من بگه. چند دقیقة قبل زنگ زد و گفت سروش به ایشون گفته یه کسی به نام ساشا اومده سراغ سروش و گفته اگه یه کاری براش انجام بده، پولی خوبی بهش میده.» لبخندی می‌زنم و میگم «پس خب قطعه‌های این پازل داره پیدا میشه. حدس‌مون درست بوده. ردّ ساشا رو زدید؟ کجا است الآن؟» امیری میگه «الآن که نمی‌دونیم کجا است. ولی آخرین جایی که تلفن همراهش روشن بوده و تونستیم رهگیری کنیم، یه جای مخروبه است که با اینجا حدود یه ساعت و نیم فاصله داره.» از جای خودم بلند میشم. «پس منتظر چی هستی؟ همین الآن راه می‌افتیم. بگو سه تا تیم پشتیبانی هم بیان اونجا. بدو… .»

کارآگاه

در سرویس مورد علاقۀ خود گوش کنید

اپل پادکستس

اسپاتیفای

ساوند کلاود

ناملیک

گوگل پادکستس

کست باکس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *