- یکشنبه ۲۸بهمن – ساعت ۲ بعد از ظهر: «ترس»
تا حالا تو همچین مخمصهای گیر نیفتاده بودم. یعنی تصمیم درستی گرفتم…؟ اگه فردا برن و برنگردن چی…؟ مدام با خودم مرور میکنم. صحبتهای امروز سروش… قرار فردا… پارسا که داشت پا سوزِ شیطنتهای ارسلان میشد… همهچی یهو خیلی وحشتناک شد. اون ساشا خوب بلده آدمها رو بازی بده. حدس میزنم با کلی دانشآموز دیگه هم همین کار رو کرده. با هر کسی از یه دری وارد عمل شده. این موجود لعنتی برای هر نوجوونی یه ترفندی داره تا بیارش تو باند کثیف خودش… اوضاع پیچیده شده. دیگه فرصتی نیست. اگه الآن نجنبم، اتفاقی که نباید میفته…
هر جوری شده فردا پیداش میکنم. چهرهاش قاعدتاً مشخص نیست. باید یه ماسک ساده داشته باشه. و عینک. البته عینک آفتابی خیلی مشکوکش میکنه. پس نهایتاً یه عینک ساده میزنه. کلاه آفتابی هم منطقیه. یه کاپشن سبک. شالگردنی که تو عکس قبلی ازش دیدم، دستوپا گیر به نظر میاد و این دفعه همراهش نیست. سرعت عمل لازم داره؛ پس از کفشهای رسمیاش هم خبری نیست. حتماً کوله هم باید همراهش باشه؛ اون حجم از پول رو نمیتونه دستی حمل کنه. کامل میشناسمش؛ نمیتونه مخفی کنه خودشو. به نظرم دیگه وقتشه… خودم میرم سراغش.

- یکشنبه ۱مهر- ساعت ۷ صبح: «مراسم افتتاحیه و اولین مواجهه با فضای مدرسه»
این اولین روزیه که اینجا هستم. تقریباً ۷صبح رسیدم و مطابق انتظارم، با مدرسه منضبطی روبرو شدم. منضبط که میگم یعنی واقعاً منضبط! از سردر بلندبالای پرطمطراق مدرسه «صراط» گرفته تا در و دیوار تازه رنگخورده مدرسه که طراوتش توی همون نگاه اول به چشم میاد. فضای حیاط واقعاً بزرگ و دلباز بود. آفتاب تازه بالا اومده بود و فضا فعلاً سوت و کور به نظر میرسید. دور و بر حیاط بیشتر از ۳۰تا دانشآموز نمیدیدم. انتهای حیاط، پارکینگ خطکشیشده بزرگی بود که به نظر میاد حداقل ۱۰تا ماشین بتونند بدون دعوا داخلش پارک کنند. ماشین رو که پارک میکردم، کنار پارکینگ فضایی شبیه به حیاط خلوت با یه باغچه ۱۰متری نگاهم رو جلب کرد.
یه دانشآموز هم روی صندلی کنار باغچه نشسته بود. سلام کردم. جوابم رو نداد. تو ذوقم خورد. این اولین مواجهه من در جایگاه رسمی مشاور مدرسه با یه دانشآموز بود. نزدیکتر رفتم و فهمیدم داخل گوشش هندزفری گذاشته. بیخیال نشدم و رفتم مقابلش ایستادم و دستی تکون دادم. سرش رو بلند کرد و تازه انگار به خودش اومد و هندزفری رو درآورد و همزمان سرش رو به نشونه سلام تکون میداد.
– صبحت بخیر پهلوون! نمیری پیش بچهها؟
در جواب یه لبخند سرد تحویلم داد. هندزفری رو گذاشت تو جیبش و از جای خودش بلند شد. پرسید:
– مراسم شروع شده؟
– نه هنوز یه نیمساعت وقت داری به آهنگی که دوست داری گوش بدی. حالا با کدوم خواننده بیشتر حال میکنی؟
همون لبخند سرد تکرار شد. نگاهی به کیف دستیام در دست راستم و تخته شاسی همراه چند برگه در دست چپم انداخت و خیلی بیمقدمه پرسید:
– شما مشاور جدید مایید؟ درسته؟
– مشاور که هستم ولی… چه خوب حدس زدی!
– آخر تابستون گفته بودن که قراره یه روانشناس برای مدرسه بیارن…
به سمت حیاط چند قدمی حرکت کردیم و دوباره خواستم سر بحث رو باز کنم و به شوخی گفتم:
– همیشه اینقدر زود میای مدرسه یا چون اولشه اشتباهی نیمساعت زودتر از خواب پاشدی؟
لبخند سرد. انگار بار طنز سؤال رو متوجه نشده باشه یا اهمیتی براش نداشته باشه که بیشتر حرف بزنیم، سرعت قدمهاش رو تندتر کرد.
– صبحها سروصدا کمتره. مخصوصاً این پشت مدرسه. زودتر از خونه میزنم بیرون که بیشتر اینجا بشینم. معمولاً اینجا کسی نیستش و حداقل چند دقیقه بیشتر میتونم واسه خودم باشم. کنار آدمها همیشه یه چیزی کمه… تنهایی رو بیشتر دوست دارم…

لحن صحبتش جدی بود و با شروع صحبت ابروهاش پایین اومد و تو هم رفت. با اولین کلماتش، دستاش رو هم کرد توی جیبش که یعنی انگار چیزهایی رو میخواد از من مخفی کنه؛ مثل اینکه حرفهایی داشت که نمیخواست بزنه. همین دو سه جمله هم یهویی از دلش زده بود بیرون. بخاطر همین زود قطعش کرد و رفت. رفت به سمت یه گوشه دیگه از حیاط. فهمیدنش ساده نبود؛ حداقل برای منی که نقشه ذهنی افراد بعد از سه تا جمله میومد دستم، سروش چندان آدم کمعمقی نبود. ذهنم پر از سؤال شد درباره حرفهایی که نگفت. سر فرصت دوباره میرم سراغش… احتمالاً خیلی بهم نیاز داشته باشه.
پلههای ورودی ساختمون اصلی رو رفتم بالا. سکوی نسبتاً بزرگ جلوی ساختمون که ارتفاع ۲متری از زمین داره، محل حضور مسئولین در نظر گرفته شده بود. امروز تقریباً همه مسئولین مدرسه هستند و تونستم با همهشون یه آشنایی اولیهای پیدا کنم. مدیر و ناظم و مسئول پرورشی جلوتر از بقیه و در سمت راست سخنران نشسته بودند. افراد روی سکو به سخنران مراسم، آقای باقری، خیلی جدی گوش میدادند. البته بعید میدونم این اشتیاق به گوش دادن رو همه داشتن؛ حداقل مطمئنم برای دانشآموزهایی که با چهرههای خوابآلود ۷:۳۰ صبح توی آفتاب متمایل پاییزی به زور روی پاشون وایساده بودن، این شکل صحبتها جذاب باشه. آقای باقری، خیّر مدرسهساز معروفی بود که اینجا رو ۱۲سال پیش وقف عام کرد و هر سال دو-سه بار، از جمله همین مراسم افتتاحیه سال تحصیلی، به مدرسه سر میزد. رابطهاش با کادر مدرسه خیلی خوب بود؛ مخصوصاً با آقای بهرامی که مدیر مدرسه است. آخر سخنرانی، کاملاً صمیمانه و برخلاف برنامه، دعوت میکنه از آقای مدیر که به جایگاه بیاد و سخنرانی کنه. با کمی تعارفات مرسوم، نهایتاً آقای مدیر ترجیح میده همه چیز طبق برنامه پیش بره؛ راز موفقیتش شاید همین برنامه دقیق و دیسیپلین سفت و سختی باشه که ازش کوتاه نمیاد. از قبل درباره مدیر پرسیده بودم. ۲۰سال سابقه اجرایی داره و تقریباً هرجا بوده نتایج نسبتاً خوبی گرفته. امسال وارد پنجمین سال مدیریتش توی این مدرسه میشد؛ از این پنج سال، تونسته بود سه سال عنوان مدرسه برتر منطقه رو بگیره و این یعنی بهشدت توی کارش جدیه. همین افتخارات، برام فضا رو مبهمتر میکرد؛ مدرسهای که همیشه خوب باشه، احتمالاً مغرورتر از بقیه هم میشه.
مسئول پرورشی علاوه بر اینکه هماهنگکننده این برنامه بود، به عنوان مجری مراسم هم کار میکرد و بعد از سخنرانیها و سرود و پذیرایی و البته پخش هدایای افتتاحیه، که انصافاً جذاب هم بودن، از آقای باقری درخواست کرد تا زنگ افتتاحیه سال تحصیلی ۰۴-۱۴۰۳ رو بزنه و دانشآموزها برن سر کلاسهای جدیدشون. بار اصلی این مراسم روی دوش خودش بوده و هماهنگیهاش رو خودش انجام داده. مراسم بدی هم نشد؛ حداقل کلیشهای نبود و خلاقیت مسئول پرورشی رو میشد توش دید. بالأخره فرد باتجربهای محسوب میشه و از قدیمیهای مدرسه است. قبلاً باهاش صحبت کرده بودم. در اصل باید بگم علت استخدام من همین آقای مسعودی بود؛ مثل اینکه به مدیر پیشنهاد داده بود تا مشاور جدید برای مدرسه رو این دفعه، یه روانشناس انتخاب کنند. از سابقههای کاریش و فضای کلی کار در مدرسه بهم گفته بود. اگرچه برنامههایی که میگفت خیلی برام جالب و احتمالاً برای دانشآموزها هم مفید بوده، ولی از روی ریشهای سفید و موهای جوگندمی کوتاهش میشد فهمید که هربار چه زجری برای پیاده شدنش کشیده. آشناییمون به تابستون و بهواسطه همایش فعالان تربیتی مدارس شکل گرفت؛ من اونجا قرار بود یه مقاله پژوهشی درباره «ویژگیهای نوجوانان نسل ضد» ارائه بدم که خیلی براش وقت گذاشته بودم و بعد از همین ارائه بود که مسعودی خیلی ذوقزده اومد پیشم و چند دقیقهای درباره اینکه «نسل ضد» آیا لفظ درستی هست یا نه بحث کردیم. بعد از اون کلاً پنجبار همدیگرو دیدیم، و همین کافی بود برای اینکه پیشنهادش رو بپذیرم. توی صحبتهامون اینجوری به نظرم رسید که فضای فکریمون نزدیک بود و خب تجربه اون از من بیشتر. پس وقتی پیشنهاد مدرسه رو داد، احساس کردم فرصتی خوبیه تا… نمیدونم. میخواستم یه چیزی رو جبران کنم، ولی دقیق معلوم نبود چی.

یهجورایی میخواستم برگردم به گذشته… من هیچوقت مدرسه رو دوست نداشتم. ماهی یهبار نقشه میکشیدم که چهجوری مدرسه رو واسه چند روزی بپیچونم ولی مامان نفهمه. ولی هیچوقت هم عملیشون نکردم. شاید چون جرأتش رو نداشتم. شاید هم بخاطر دل مامانم بوده که امیدوار بود پسرش دکتر و مهندس بشه. نمیدونم دلیل اصلیش چی بود که ادامه دادم… ولی خوب یادمه که مدرسه هیچوقت من رو درست درک نکرد و از من میخواست چیزی رو بسازه که نبودم. همیشه مطالعه غیردرسیم بیشتر از مطالعه برای امتحانهای بیمعنی مدرسه بود. پس طبیعی بود که نمراتم حول و حوش ۱۵-۱۶ بگرده. مدرسهمون بد نبود، و اتفاقاً دبدبه و کبکبه زیادی هم داشت. معلمهای مدرسهمون عموماً چیزی جز تراز بالا توی آزمون درس مربوط به خودشون از ما نمیخواستند. از قضا همین نگاه تخصصی درسمحور، شده بود آفت جون من. ناظم باجذبه مدرسهمون هم کارش رو خوب بلد بود؛ فقط ابهت خط پیشونی اخمهاش کافی بود تا ما بفهمیم که مدرسه جای ملقبازی نیست که یه کلاس رو بیای و بعدی رو بپیچونی. آقاجون من نخوام فیزیک رو بالای ۸۰ درصد بزنم، به کی باید میگفتم؟ کاش حداقل بهم میگفتند چرا باید بخونمش بعد از من میخواستن فرمول حرکت موج صوت رو با سرعت فراصوت توی کنکور حل کنم! پمپاژ مطالب درسی تمومنشدنی، جایی برای سردرگمیهای من بیانگیزه نمیذاشت. اینها مشکلات واقعی من بود. پس کی قرار بود به این حرفهای حاشیهای گوش بده؟ آره… الآن که فکر میکنم مدرسه، من رو از خودم دور میکرد و میسپرد به اهدافی که کتابهای درسی برام تعیین کرده بودند. من حداقل یه گوش شنوا میخواستم تا بگم من شبیه بقیه نیستم… همین.
الآن ۱۰سال گذشته و خیلی عجیبه که من برگشتم که یه بار دیگه مدرسه برم. نمیدونم چرا این رنج دوباره رو دارم به خودم تحمیل میکنم. چی رو میخوام جبران کنم؟ من که دستاوردهای دانشگاهی کم ندارم. پس چی کمه؟ من اگر بخوام میتونم برای بهترین دانشگاههای اروپا درخواست اپلای بفرستم و خیلی زود اقامت تحصیلی بگیرم. یادش بخیر… درباره این چیزها که با مامان صحبت میشد تهش فقط میگفت «هرجای دنیا هم که بری، کاری که برات مقدر شده رو بهت میدن». مامان دوران دانشگاه من رو ندید و فقط اذیتهای ایام دانشآموزی نصیبش شد و مجبور بود هر سری بابت بینظمیهای درسیم بیاد مدرسه و بهجای من توضیح بده. اون موقعها یهجورایی هرجا حمایت میخواستم، مامان بود. فقط اون بود که به استعدادم باور داشت و اجازه میداد جهان رو بزرگتر از بقیه تجربه کنم. قبل مرگش به شوخی بهم میگفت: «از خدا میخوام در آینده، شغل انبیا رو نصیبت کنه تا بفهمی معلمات چی از دستت میکشن وقتی باهاشون بحث میکنی». شاید دعاش داره مستجاب میشه. شاید هم من دلم تنگ شده باشه برای حمایتهای مامان…
مراسم تقریباً تموم شد. بوی اسپند فضای ورودی سالن رو گرفته بود و دانشآموزها یکییکی از زیرقرآن رد میشدند. قرآن رو آبدارچی مدرسه، آقا سعید، گرفته بود و با یه لبخند از سر شوق دانشآموزها رو بدرقه میکرد؛ آدم خوشقلبی به نظر میومد و کلاً با همه بیشیلهپیله رفتار میکرد. بچهها رو داشتم برانداز میکردم. پسری که اول صبحی توی حیاط خلوت دیده بودم رو دوباره دیدمش. موقع رد شدن، رفیقاش صداش میکنن «سروش، ما رو دور ننداز!» و اسمش رو یاد میگیرم. نگاهم میکنه و لبخند در جواب لبخند.
یه نفر رو میبینم که با روپوش نیومده. یه دستبند نقرهای سنگین دست چپشه و یه انگشتر سیاه هم دست راستش. نسبت به بقیه بچهها ریش و سبیل پرپشتتری داره توی این سن. زیاد به حضور مسئولین اهمیت نمیده. انگار یه ریتمی رو داره زیر لبش تکرار میکنه و سرش هم باهاش تکون میده؛ دقیق نفهمیدم فقط انگار چیزهایی درباره «بوی ماه مهر» میگفت! چارشونه است و برای اینکه رخی نشون بده، یقه پیرهنش رو باز گذاشته. به گردنش هم یه زنجیر انداخته. با این ظاهر غیرمدرسهای، احتمالاً شمشیر رو از رو بسته تا ببینه واکنش ناظم چیه. نگاهی به ناظم میکنم که سرحال به نظر میاد و با دیدن این دانشآموز، دوبار به شونههاش میزنه و میگه: «این همه پیام دادیم که امروز پخش زنده داریم ولی آخرش هم کار خودتو کردی ارسلان». ارسلان هم خنده شیطنتآمیزی میکنه و برمیگرده و میگه: «از شنبه دیگه درست میشم». ناظم هم کارش رو بلده و بیشتر از این، همین روز اولی بهش گیر نمیده. این ارسلان هم برام جالب شد. جسارت بالایی داره. حالاحالاها باهاش کار دارم…
- همان روز – نماز ظهر و عصر: «روحانی اهل دل»

تقریباً صبح تا ظهر به تشریفات گذشت؛ اگرچه تشریفات پر و پیمونی هم بود. من هم تونستم با بچههای مدرسه یه گپوگفتی داشته باشم و با ۷-۶ تاشون صمیمیتر شدم. بچههای با استعدادی به نظر میرسیدن و خیلی مؤدبتر از اون چیزی هستند که توی فضای مجازی ازشون دیده بودم؛ معمولاً کلیپهایی که نوجوونها بیرون میدن، خیلی واقعی نیست. یهجورایی خود واقعیشون خیلی بیشتر به دل میشینه و زندهتر و پویاتر از دنیای تقلیدی عکسها و کلیپهاشون باهات حرف میزنند.
بعد اذان ظهر، سری به نمازخونه زدم. حول و حوش ۳۰ نفر گوشهگوشه نمازخونه بزرگ ۲۰۰متری مدرسه نشسته بودن. فضای دلباز و تمیزی داشت و فرشهاش هم خیلی نو به نظر میرسید. منم رفتم و یه گوشهای نشستم و دو-سه تا از بچهها هم دورم حلقه زدند. اذان رادیو تموم شد و یکی از بچهها خیلی خودجوش پاشد رفت پشت سیستم و با صوت استاد کاظمزاده شروع کرد به اذان گفتن. جمعیت داخل نمازخونه و این اذان دلنشین، خیلی نسبت به فضای معنوی بچهها خوشبینم کرد. تو حالوهوای خودمون بودیم که ۱۰نفر از بچهها با سروصدا اومدن داخل؛ داشتن یه نفر رو به داخل همراهی میکردند. یه روحانی ریشسفید دیدم که سر به زیر و موقر و متین، وارد نمازخونه شد. دلیل این همه سروصدا و همهمه برای خوشامدگویی و استقبال رو از این بچهها نمیفهمیدم تا اینکه بعداً متوجه شدم که ایشون حاجآقا عمادالدین صلواتی، از اساتید برجسته اخلاق یکی از مساجد این محله تهران هستند. این بچهها هم از اهالی همون مسجد هستند و حسابی از حضور ایشون توی مدرسهشون ذوقزده شده بودند.
داخل محراب ایستاد. نماز رو با حال خوند؛ حال واقعی. از روی سکوت سنگین بعد از نماز، احساس میکنم این حال و حضور قلب به همه بچههایی که حاضر بودند هم منتقل شد. بعد از نماز عصر، مسعودی یک برنامه سخنرانی به مناسبت اول مهر برای حاجآقا ترتیب داده بود. حاجآقای صلواتی هم بلافاصله بعد از تسبیحات حضرت زهرا (س)، ایستاده، سر همون سجاده بدون تشریفات اضافه شروع به صحبت کرد:

صلوات ملائکه و خدا، بر روح با عظمت حضرت رسول (ص) و خاندان طاهرین ایشان… سلام و رحمت به شما نوجوانان و نورچشمیهای امت رسول خاتم (ص)… حقیقتش وارد مدرسه که شدم، حال و هوای دوران مدرسه خودم به یادم افتاد. وقتى كه بچهتر بوديم، مشتاق بازى و توپ بوديم، در انتظار مىنشستيم تا ما را هم به بازى بگيرند، هر کاری میکردیم تا راهمان بدهند و قهر مىكرديم و دور مىشديم تا نزديكمان كنند… اما همين كه هدفى پيدا مىكرديم ديگر به توپها و بچهها نگاه نمىكرديم، حتى اگر دعوتمان مىكردند، مىخنديديم و اگر دستمان را مىكشيدند، بهانه میآوردیم و فرار مىكرديم… چرا؟
مگر توپ همان توپ نبود و بازى همان بازى محبوب نبود؟ چرا اينها همهاش همانها بودند، اما ما ديگر آن نبوديم، ما هدفى داشتيم و لباسى به تن كرده بوديم و مثلاً مهمانى مىخواستيم برويم. بعدتر فهمیدم كه کسی که هدفی پیدا کرده، به توپهاى بزرگتر زمين و ماه و خورشيد هم همانطور نگاه مىكند. دیگر توپ بازى نمىكند و اسير بازى نمىشود. اين افراد كارى دارند و هدفى دارند و اين است كه عمرشان را تلف نمیکنند و سرگرم نمىشوند. سرگرمىها براى بىكارههاست، بازىها براى آوارههاست، و آنها كه جايى دارند و آنها كه كارى دارند و آنها كه به مهمانى دعوت شدهاند و لباس ضيافت پوشيدهاند، ديگر با توپها و با بازيچهها، كارى ندارند. اينها نه بازيگرند و نه بازيچه و نه تماشاچى. اينها راه افتاده و از تنوعهای لحظهای گذشتهاند. اينها راه را مىبينند و وقت كم را مىبينند و اين است كه شب و روز مىكوشند و آرام ندارند.
اگر کسی اين راه طولانی را ديد و از استعدادهاى عظيم خودش خبردار شد، حتماً در فكر بيشترین سود و زيادترین بهره میگردد و سرمايه خودش را در هدفی متعالی خرج میکند. او دیگر شب و روز مشغول است و شب و روز مىكوشد، چون فرصتى ندارد. اين است كه بايد خوردن و خوابيدن و رفتن و آمدن و حتی تفریح و استراحت، همهاش تجارت باشد و كار باشد و عبادت باشد و حركت باشد و پاى رفتن باشد. وقتی هدف روشن شد، درنگ دیگر جایی ندارد و انسان نمیتواند آرام بنشيند و با پای خودش از بازىهای بیهوده فرار میکند. كسانى توقف مىكنند و به بازى گرفتار مىشوند، كه هدفى ندارند.
با صفا حرف میزد. چهرهاش هم مؤید حرفهاش بود. یک استاد اخلاق واقعی. یک نگاه به نگاه بچهها هم انداختم؛ همه غرق صحبتها شده بودند. پس انگار فقط برای من جذاب نبوده… نگاهم رو برمیگردونم و گوش میدم.
ما امروز خوشحاليم كه خودمان را دادهايم و چند میلیون پول و یک مدرک و چندتا فلانوبهمان گرفتهايم. غافل از اينكه ما را به بيش از اينها خريدارند و غافل از اينكه همه اينها قيمت يك لحظه ما نيست. درست است كه در این بازیها، علم من و ثروت من زياد شده اما خودم چى؟ انسان اگر به چیزهای کوچک قانع شود، وقتی که به هریک از آنها برسد و کمیاش را ببیند، آن چیز پیش او بیارزش میشود و میفهمد به بازی گرفته شده است. مثلاً وقتی که انسان به چند مدال افتخار و لوح تقدیر قانع شد، آن تحسینها برای او بالاترین چیز است؛ این رؤیاها از دور جذاب است اما وقتی به آن نزدیک میشود، میبیند که سرابی بیش نبوده و آن اشتها و خواسته و مقصد اصلی، این نبود؛ این آرزو برای منِ انسان کافی نبود. بعد هجوم غم و ناامیدی و بیمعنایی است که به سراغ فرد میآید… آنجا تازه از خود مىپرسد: كه چی؟ اين زندگى، با اينهمه رنجها و لذتهای محدود، چه معنايى دارد؟ اصلاً برای چیست؟ پشت این همه بالا و پایین زندگی چه چیزی پنهان است که نمیتوانم ببینمش؟
اینجا واقعاً یکه خوردم! حرف دلم بود که داشت از نفس این حاجآقای بزرگوار بیرون میومد. من این حالی که میگفت رو تجربه کردهام… بارها و بارها… چقدر آرزوهام شکستند و دوباره بهم چسبوندمشون… و چه دلکندن سختیه لحظهای که در معرض رسیدن به آرزوت هستی و یهو یکی از درونت بهت میگه این اون چیزی نبود که میخواستی… این سؤالها خیلی واقعی بودن؛ حداقل برای من.
رفقا! فرصت عمر کوتاه است و حادثهها در پیش… دیر یا زود آدمهای بلاتکلیف، به بازی گرفته میشوند. چون تکلیف خودشان را روشن نکردهاند، مجبور میشوند در طرح و نقشه دیگران بازی کنند. عزیزان دل! وقتى همّتهای شما توسعه پيدا كند و هدفها متعالی گردد، آن موقع ديگر کورکورانه اسير موجها و جريانهاى اجتماعى نخواهيد شد. کسی که طرحی از زندگی ندارد، نه از استعدادهای خود و امکانات عالم بهرهمند میشود و نه از طرح نقشهدارها و برنامهریزها، ایمن میماند؛ که آنها برای صدای تو، برای زیبایی تو، برای جسارت تو، برای هوش تو، برای مهربانی و ارتباط گرم تو، حساب باز کردهاند؛ و از تو، بدون اطّلاع تو بهره برمیدارند. و به خاطر بهرهبرداری مطمئن، تو را ذلیل و اسیر میسازند و در بند میاندازند و به گرو میگیرند. حال با وعده و وعید و تعریف و تشویق و یا شیطنت و دسیسه و یا باندها و دستهای پنهان و آشکار. و تا چشم باز کنی، فرورفتهای و گرفتار شدهای و راه بازگشت هم نداری.
پس میمنت این موسم افتتاحیه سال تحصیلی را، موسم افتتاحیه سال تکلیفی خودتان بگیرید و قدم بردارید که انشاءالله مشمول رحمت حق خواهید بود. در دنيايى كه شب و روز و بهار و پاييز و زمستان و تابستان با هم است، نمىتوان از شب رنجيد، كه روز در راه است. و نمىتوان به روز دلخوش بود، كه گرفتار شب است. نمىتوان در بهار غزلخوان شد، كه پاييز در راه است. و نمىتوان در پاييز غصّهدار ماند، كه بهار مىآيد. پس در اين دنياى بىآرام، نمىتوان نشست. نمىتوان و نباید مغرور یا مأيوس ماند. زمین، روشنی و بهار را از خورشید میگیرد و تاریکی و زمستانش، از سایه خودش است. تغییر زاویه تابش خورشید به زمین، زمستان را به بهار تبدیل میکند. وقتی زاویه نور الهی به انسان مایل شد و در معرض نور او قرار گرفت، آن موقع بهار انسان است.
حالا فقط سکوتم… بچهها توی خودشون فرو رفتند و سرهاشون پایینه. این بهترین شروع ممکن بود؛ که فکر نمیکنم به این راحتیها تموم بشه…
همه هستى به تو منتهى شده تا تو به بلوغ برسى و در راه هدفت قدم برداری، حالا تو خودت را براى چه كسى خرج میكنى؟ زير دندان چه كسى مىروى؟ در چراگاه سبز عمر تو چه كسى خيمه مىزند؟ و از اين لحظههاى عمر تو چه كسى بهرهبردارى مىكند؟











