تا حالا تو همچین مخمصهای گیر نیفتاده بودم. میدونستم دیگه فرصتی نیست و اگه نمیجنبیدم، اتفاقی که نباید میفتاد. پس، بچهها هم امروز مدرسه نمیرفتن. طبق قرار قبلی رأس ساعت ۹ صبح دوشنبه ۲۹بهمن باید پیش ساشا میرفتن. من میتونستم قضیه رو به مدیر یا ناظم لو بدم؛ ولی فرصت تجربه رو به بچهها دادم. خودمم قبل از همه، رسیدم بالا سر اون ساشای لعنتی! ردّش رو درست زده بودم؛ با یه کلاه آفتابی، یه عینک ساده، کاپشن سبک، کتونی زرنگی، یه کوله پشتی و اما بدون ماسک. احتمالاً فقط یه شوکر کوچیک توی جیب بغلش بود. تفنگ اینجا به کارش نمیومد؛ ولی بزدلتر از این حرفا بود و حدس میزنم حتماً تفنگ رو توی کولهاش با خودش آورده بود. از ساعت ۸:۵۰ سر قرار بود و تا الآن این سومین سیگاریه که داره هدر میده. حالا فهمیدم چرا ماسک نمیزنه؛ فکر نمیکردم اینقدر سیگاری باشه.

حوالی ۱۵ متری ساشا توی ماشین منتظر بودم. ماشین یکی از دوستام رو گرفته بودم و کاملاً ناشناس ساعت ۸:۳۰ خودم رو رسونده بودم به محل قرار. بدون اینکه شناخته بشم باید خودم از ته و توی ماجرا شخصاً باخبر میشدم. مدرسه نرفتم چون اینور مهمتر بود. نمیتونستم نسبت به این قضیه بیتفاوت باشم.
افکار پریشون رهام نمیکرد و دیشب اصلاً خواب به چشمام نیومد. دستهام سرد بود؛ ولی نمیدونم بخاطر سردی هوا بود یا اضطرابی که از شب قبل خیلی شدید شده بود. مدام زندگی بچهها رو مرور کردم تا ببینم برای هرکدومشون باید چیکار کنم… ارسلان خودسرانه اومده بود تو این تیم و فقط دنبال آتیشبازی و کارهای پرخطر میگشت. خیلی براش فرقی نداره آدم مقابلش ساشا باشه یا هر جانیِ دیگهای؛ فقط هیجان میخواست و همین و همین. پارسا واقعاً با استعداد بود، ولی عزت نفس شکنندهای داشت؛ چون همیشه مورد انتقاد بوده و والدینش انتظارهای بالایی براش ساخته بودن، میخواست از احساس ناکافی بودن و مسخره شدن فرار کنه و دنبال تأیید میگشت. این دفعه دنبال ارسلان افتاده بود چون خوب هواشو داشت. فکر میکرد اینجوری میتونه با چهارتا حرکت عجیب و غریب، دیگه بچهننه نباشه و از همه مسخره شدنها نجات پیدا کنه. سروش ولی انگیزهاش متفاوت بود؛ انگار چیز دیگهای از ساشا و تیمش میخواست. با اینکه حس میکردم خطر داره تهدیدشون میکنه ولی هیچوقت اجباری نکردم بهشون که سمت این کارها نیان. نمیدونم چقدر تصمیمم درست بود یا نه… ولی در هر صورت جلوی نوجوون کنجکاو رو نمیشه گرفت. اگرچه میشه مراقبش بود. کار من هم مراقبت بود، نه اجبار. من از همون روزی که داستان رو فهمیدم، چهارچشمی حواسم بهشون هست… ولی هنوز بیش از اندازه نگرانم.
دو نفر ترکِ یه موتور خیلی تیز از بغلم رد شدن. موتور رفت و بغل دکه روزنامهفروشی پارک کرد. هر دو نفر کلاه کاسکت داشتن و نشناختمشون. کلاه رو که برداشتن، چهره پارسا و ارسلان رو دیدم. ارسلان موتور رو قفل زد و با هم اومدن پیش ساشا.

ساشا آخرین سیگار رو پرت کرد چند متر اونطرفتر و خیلی گرم به سمت ارسلان رفت و بهش دست داد. پارسا هم جلوتر اومد و یه سلامی کرد و بعد از اینکه ساشا دستش رو دراز کرد، دستش رو از جیب کاپشنش در آورد و خیلی محتاطانه به ساشا دست داد. همون لحظه ساشا پاکت سیگار رو از جیبش درآورد و خیلی صمیمانه به ارسلان تعارف کرد. ارسلان یه لبخند ریز روی لباش اومد و دستش رو به نشانه تسلیم بالا آورد که «نه من سیگاری نیستم». ولی این تسلیم کافی نبود و ساشا خودش با خنده و شوخی، یه سیگار از ته پاکت درآورد و گذاشت گوشه لب ارسلان! لبخند رو لب ارسلان خشکید. دیگه مقاومتی نکرد. ساشا فندکش رو درآورد و یه آتیش دیگه هم کشید به زندگی ارسلان. پارسا عقبتر وایساد؛ نمیخواست مورد تعارف قرار بگیره تا جواب رد بده و بعد مسخره بشه. اون حتی نمیخواست لباسش بوی دود سیگار ارسلان رو بگیره. ساشا ولی یه تکونی به پاکت داد و دستش رو سمت پارسا دراز کرد. پارسا دستاش هنوز تو جیب کاپشنش بود و عاجزانه سری تکون داد که یعنی «نه من اصلاً هیچوقت سیگار نمیکشم». نگاه تحقیرآمیز ساشا محکم خورد به صورت پارسا و زیرلب یه چیزی گفت و سیگارش رو جمع کرد.
یه ربع گذشت. منتظر سروش بودم. احتمالاً اونا هم منتظرش بودن. چرا نیومد پس این پسر؟ ساشا یه سره گوشیاش دستش بود و داشت به سروش زنگ میزد. برنمیداشت. به پارسا گفت یه زنگ بهش بزنه. بازم برنداشت. با گوشیم رفتم روی پروفایل سروش و دیدم آخرین باری که پیامرسانش رو چک کرده ۱۰دقیقه پیش بوده؛ پس چرا جواب نمیداد؟ ساعت ۹:۲۰ شد. نگران سروش شدم که چیزیش نشده باشه… با صحبتای دیروزش حدس میزدم زودتر از همه اینجا باشه. منم یه زنگ بهش میزنم؛ بازم برنداشت. دوست داشتم زنگ بزنم به پلیس تا همین الآن بیاد بالاسرشون و کارو تموم کنه. ولی هنوز مدرک کافی نداشتم که این ساشا چقدر خلافکاره و اینکه اصلاً تیمش کجان…
ساشا تقریباً بیخیال سروش شده بود و رفت به سمت کوچه روبروی دکه. بعد از فقط سه دقیقه، خیلی با عجله با دو تا جعبه سیاه از کوچه اومد بیرون. یه نگاه به دور و برش انداخت. سرم رو دزدیدم؛ اگرچه خیلی دورتر از این حرفها بودم که با یه نگاه بخواد متوجه حضورم بشه. دو تا جعبه سیاه رو میده به بچهها. شبیه به همون جعبهای بودن که توی کلاس دست ارسلان و پارسا دیدهبودم؛ با این تفاوت که دفعه قبلی یک بسته مکعبی دو وجب در دو وجب بود، اما این دفعه بزرگتر بود و تقریباً هرکدومش به اندازه عرض شونههای پارسا و یه کمی کمتر از عرض شونههای ارسلان میشد. بعد از اینکه برای بار چندم دور و بر رو چک کرد، یه بروشور تبلیغاتی هم به بچهها داد؛ این پوشش کارش بود تا لو نره.
ساعت ۹:۲۵ بود که بچهها دوباره با ساشا دست دادن و خداحافظی کردن و رفتن. از ماشین پیاده شدم. خیلی عادی رفتم به سمت دکه. با بیسکوئیتهای جلوی دکه ور میرفتم و گوشم با ساشا بود که داشت با تلفن صحبت میکرد: «… قرار نبوده سمت انبار بیاد که! پس سر و گوشش میجنبه این پسرهی تخسِ زبوننفهم…» گوشم رو تیز کردم. انگار منظورش سروش بود. «میخواست ما رو لو بده؟! غلط کرده بچه فکستنی… رفیقاش مثل بچه آدم ازت اطاعت میکنن، ولی این فسقلی سر و گوشش میجنبه… دیگه به درد ما نمیخوره. نگهش دار و دست و پاشو ببند. خودم الآن میام اونجا حسابش رو میذارم کف دستش… کاری میکنم روزی صدبار آرزوی مرگ بکنه». تپش قلبم زیاد شد و نگرانیهام واقعی داشت میشد؛ ولی چیزی بروز نمیدادم. بیسکوئیتم رو حساب کردم و رفتم سمت ماشین. تصمیم خودم رو گرفتم؛ گوشی رو درآوردم که به پلیس زنگ بزنم. تا به خودم اومدم، دیدم پرید پشت موتورش و سریع راه افتاد و رفت. دیدم برای زنگ زدن به پلیس دیگه خیلی فرصت کمه و باید خودم بیفتم دنبالش. زود روشن کردم و با حدود ۲۰ متر فاصله و بعضی وقتها حتی نزدیکتر دنبالش بودم. رفت و رفتم. رو موتور هم سیگار رو ول نمیکرد و با فشار سنگینی داشت سیگارش رو به داخل میکشید. سروش کار عجیبی کردهبود که من نفهمیدم چی بود؛ ولی مثل اینکه حسابی ساشا رو آتیشی کرده بود. با این چشمای پر خونی که من دیدم، اگه دستش به سروش میرسید…
دستهام سردتر شده بودن. دهنم خشک شده بود و واقعاً تشنهام بود. قلبم کمکم داشت از سینهام کنده میشد. نباید ساشا از دستم در میرفت. سایه به سایه دنبالش رفتم. بعد از چندین دقیقه تعقیب و گریز، انگار متوجه شد که یکی دنبالش راه افتاده. سر یه کوچه وایساد. از موتور پیاده شد. اومد به سمت ماشین من. آماده مواجهه بودم باهاش. نزدیک و نزدیکتر اومد. رسید جلوی ماشین. نگاهش رو توی چشمام ثابت نگه داشت. منم سفت زل زده بودم بهش. فکر کنم یادش اومد که بغل دکه منو دیده بود. یه نیشخند زد. در حالیکه همچنان چپچپ بهم خیره شده بود، از کنار ماشین گذشت و رفت داخل کوچه. پیاده شدم و رفتم داخل کوچه. ندیدمش! دوییدم به سمت یکی از فرعیهای کوچه و دیدمش که ترک یک موتور نشست و با سرعت دور شد. برگشتم با ماشین بیام سمتش ولی دیگه کار از کار گذشته بود و هرچی با ماشین گشتم، پیداش نکردم. از دستم در رفت. دیگه فقط تپش قلب نداشتم؛ داشتم حرص میخوردم و سردرد هم بهم اضافه شد. نباید میذاشتم فرار کنه.

از کجا باید میفهمیدم سروش رو کجا بردن؟ ساشا تنها راه من بود… احساس میکنم زحمتهای امروزم همهاش هدر رفت. من میخواستم مکان اصلیشون رو پیدا کنم ولی حالا خود ساشا هم از دستم پریده بود. چیکار میتونستم بکنم…؟ رفتم به سمت مدرسه تا سراغ سروش و اون دو نفر دیگه رو بگیرم و اینکه شاید یکی از بچهها از داستان مطلع باشه. دیدم حسابی شلوغه و پلیس آگاهی کوچه مدرسه رو بسته. زنگ زدم به مسعودی تا ببینم چه خبره داخل مدرسه. گوشیش رو برنمیداشت. دوشنبهها طبق روال همیشگیاش مدرسه بود. پس زنگ زدم به اتاق پرورشی و گفتم شاید درگیر کار باشه. ولی بازم کسی برنداشت. دیگه کمکم فهمیدم که مدرسه حسابی شلوغ شده و همه کادر مدرسه هم مشغول پاسخگویی به پلیس آگاهی هستن. سعی کردم برم داخل ولی یکی از سربازها جلوم رو گرفت: «کجا آقا؟ کسی حق نداره وارد مدرسه بشه» و رفت به سمت مدرسه. خواستم داد بزنم که من مشاور این مدرسهام که شنیدم یه نفر کنار همین ماشین پلیس، داشت برای یکی از سربازها با آب و تاب استدلال میکرد: «هرچی هست من حدس میزنم زیر سر اون مشاور باشه… از نظر اصول کارآگاهی و بر طبق شواهد و قرائن، اون همهچیزو میدونسته و با این وجود، از قصد و عمداً بچهها رو فرستاده توی دهن شیر!». خیلی جا خوردم. آخه من؟! اون سرباز داشت به این شبهکارآگاهی که کل تقصیرها رو گردن من انداخته بود میگفت: «سرکار امیری شما مطمئنید؟». و امیری گفت: «معلومه! اصلاً روانشناسها میگن همیشه باید به آدمهای نزدیک به خودت بیشتر شک کنی، و اون مشاور نزدیکترین فرد به بچهها بوده… و تازه از اینا مهمتر اینه که امروز نیومده مدرسه. قطعاً اگه بیاد، به کارآگاه پیشنهاد میدم بهعنوان یکی از متهمها بگیریمش و ازش بازجویی مفصلی کنیم…». اوضاع خوب نبود و من متهم شده بودم! از رفتن پیش پلیس، صرف نظر کردم؛ احساس کردم خودم تنهایی باید دست به کار میشدم. با خودم گفتم احتمالاً تا آخر امروز تازه میفهمن که با چه فاجعه پیچیدهای توی مدرسه مواجه هستیم و این اتفاقات فقط مربوط به منِ مشاور نیست و خیلی دورتر از این حرفهاست؛ و بعید میدونم این داستان فقط محدود به این مدرسه بمونه…
بیخیال مدرسه شدم. فرصت داشت از دست میرفت. کسی توی مدرسه اطلاعات بیشتری از من نداشت. از طرفی، مطمئن بودم که پارسا و ارسلان فرار از مدرسهشون ثبت شده و دیگه عمراً بخوان حالاحالاها برگردن به سمت مدرسه. خودم باید قضیه رو تا آخر امروز تموم میکردم تا شرایط بدتر از این نشده. فقط یه جا رو داشتم. دوباره برگشتم به سمت همون دکه روزنامهفروشی؛ ولی دیگه کسی آشنا نبود. داخل کوچه رو گشتم و اثری از جعبههای سیاه نبود. از دکهدار بصورت غیرمستقیم پرسیدم که ساشا رو میشناسه ولی جوابش منفی بود. رفتم داخل کوچه و زنگ چندتا خونه رو زدم که جواب نمیدادن و اگر هم برمیداشتن میگفتن نمیشناسیم این آدمی که میگی رو. تنها اطلاعاتی که برام مونده بود این بود که اون جعبههای سیاه کذایی رو از اینجا برداشت و داد دست بچهها. پس شاید همینجا برگرده. یا شاید یه نفر این جعبهها رو بخواد براش ببره. پس همونجا موندم.
هیچ اثری از ساشا و تیمش نبود. حوالی ظهر شده بود. رفتم مسجد محل و نماز رو به جماعت خوندم. بعد نماز، وسط همون صفوف جماعت که نشسته بودم، یه لحظه سرم رو انداختم پایین و رفتم تو خودم. پر از ترس بودم و ابهام. دیگه نمیدونستم چیکار باید بکنم. حسابی ذهنم بهم ریخته بود. آخه خدایا، چرا باید سروش با اون دل پاکش، همچین اتفاقاتی براش بیفته؟ یعنی تاوان کنجکاویهاش رو داره میده؟ پارسا که همیشه نمازخون و درسخون بوده، چرا باید یهویی سر از این مخمصه در بیاره؟ خدای من، این ارسلان تا کی میخواد اینقدر کورکورانه و از روی هیجان زندگی کنه و به عاقبت کارهاش فکر نکنه؟ اصلاً خودش میفهمه چه بلایی سر پارسا داره میاره؟ دلم آشوب بود و نگران سرنوشت بچهها بودم؛ ولی امیدم کمرنگ نشد.
باید مراقبشون میبودم. اضطرابم از خودم بود. ترسولرز به جونم افتاده بود که نکنه مراقب خوبی نبودم که این اتفاقها براشون افتاده. ولی من همیشه حواسم بهشون بوده و این راه رو خودشون انتخاب کردن. نمیدونم شاید نیاز به اجبار داشتن و باید همون اول جلوشون رو میگرفتم تا سمت کارهای کثیف نیان؛ ولی واقعاً اجبار چقدر مؤثره؟ مگه من خودم با اجبار بزرگ شدم؟ من هیچوقت محبتهای بیدریغ مامانِ خدا بیامرز رو فراموش نمیکنم که همهجوره منو قبول داشت و تشویقم میکرد که تجربه کنم و درس عبرت بگیرم. و از اون طرف مراقبتهای همیشگی بابا هنوز توی ذهنم حکشده که شیشدنگ حواسش به من بود تا از آسیبهای تجربههام در امان بمونم و با کارهای بچهگانهام خودم رو نابود نکنم. این محبت و مراقبت، همیشه با من موندن؛ و کار من بهعنوان مشاور همین بود. اگرچه حواسم بود که من در نقش مادر نبودم که محبتم بیدریغ و حمایتم همیشگی باشه، و پدر هم نبودم که امکان امر و نهی به نوجوونا رو داشته باشم. تا جایی که امکان مراقبت بود، من اجازه تجربه رو به بچهها دادم؛ و الآن تازه بچهها با آسیبهای انتخابهاشون داشتن روبرو میشدن. آسیبها گاهی اوقات سخت میشن، اما من امیدوار بودم که ازش درس بگیرن. حس عجیبیه؛ نگرانم از آسیبها، ولی امیدوارم به تجربهها…
برگشتم توی ماشین و خیره بودم به همون کوچه کذایی. دوباره به سروش زنگ زدم؛ گوشیش بوق میخورد و برنمیداشت. پارسا گوشی نداشت ولی به ارسلان هم که زنگ میزدم برنمیداشت. از شدت خستگی چشمام سنگین شده بود و رو هم میرفت. توی خواب و بیداری بودم که یه شماره ناشناس بهم زنگ زد. مردد نشدم و جواب دادم: «آقای مشاور! میبینم که خیلی پیگیر ماجرا شدی…» سر و صدای پارسا رو میشنوم. «عمویی! برو سراغ زندگیت، وگرنه نه اثری از سروش میبینی و نه پارسا!» متوجه میشم که پارسا هم گرفتن. ولی چرا؟ پارسا که خیلی حرفگوشکن بود. «…ببین واسه بار آخره میگم بهت، موی دماغمون نشو. خیلی بخوای اذیتمون کنی، خونهت رو آتیش میزنیم…». و تلفن رو قطع کرد. صداش آشنا نبود. حرفاش برام مهم نبود، ولی باید به بابام اطلاع میدادم که امشب خونه نباشه.
حوالی شب شد. با این اوضاع، پارسا هم توی وضعیت مرگ و زندگی بود. ولی ارسلان کجا بود؟ مگه اینا با هم نبودن؟ توی همون اطراف داشتم قدم میزدم. از چند تا کوچه عقبتر تا کوچههای بعدی، هیچ اثری از ساشا و تیمش نبود. به سمت خیابون اومدم. گوشی رو درآوردم تا یه تماس با بابا بگیرم. گوشی رو که نزدیک گوشم رسوندم، یه موتوری با سرعت خودش رو بهم رسوند و اگه دیر جنبیده بودم، زیرم گرفته بود! یه کم جلوتر وایستاد و اومد به سمتم برای درگیری. با دسته چاقو، چندتا ضربه به سینهام زد و خیلی سعی میکرد منو بندازه تا اینکه موفق شد. افتادم و تا به خودم بیام، گوشیم پرت شده بود چند متر اون طرفتر. اون یکی موتورسوار گوشیم برداشت و هر دوشون فرار کردن. بلافاصله دنبال موتور دوییدم و سروصدا کردم تا یه نفر جلوش رو بگیره؛ ولی هیچ ماشینی حتی حاضر نشد یه کم جلوش بپیچه تا سرعتش کمتر شه. به خودم اومدم و دیدم یه پسرک با ماسک و چهره مخفی پشت موتور نشسته. ولی جالبتر پلاک نیمه مخفی موتور بود؛ همون موتور ارسلان! بدتر از این نمیشد.

تازه فهمیدم اون موتور برای ارسلان نبود و مال تیم ساشا بود که هر سری به یه نفر میدادنش تا یه مأموریتی رو انجام بده. پس ارسلان بدون موتور برگشته. و مدرسه هم نرفته. با پارسا هم نمونده. منم دیگه گوشی هم نداشتم که بهش زنگ بزنم. ساشا میدونست که اطلاعاتش رو از سروش گرفتم و بخاطر همین کمین کرده بود که گوشیم رو بزنه. خوب داشت خلع سلاحم میکرد. دیگه حتی به بابا هم نمیتونستم خبر بدم که فعلاً خونه نمونه؛ اصلاً این چیزها رو چجوری بهش باید میگفتم که نگران نشه؟ دیگه کمکم داشتم مطمئن میشدم که از اینجا آبی برای من گرم نمیشه و چیزی گیرم نمیاد. یه نگرانی دیگه هم بهم اضافه شده بود و باید حواسم به بابا هم میبود. پس گفتم معطل نکنم و برم. سوار ماشین شدم که راه بیفتم و برم. راه افتادم و چند متری که رفتم، از آینه بغل یه نفر آشنا دیدم. آره دقیقاً ارسلان بود که داشت میومد به سمت دکه. تنها بود. سر کوچه که رسید، با ماشین جلوش رو گرفتم: «سوار شو… کارت دارم». سراسیمه بود و با دیدن من شوکه شد. با یه ترس و تردیدی پرسید: «شما… شما از کجا قضیه رو میدونستی؟» اشاره کردم سوار بشه تا راحتتر صحبت کنیم. یه نگاه به داخل کوچه انداخت و یه نگاه به دکه؛ سوار شد و رفتیم چند کوچه بالاتر.
پرسیدم: «ارسلان… چرا اینجوری شد؟» خندید، ولی خندهاش عصبی بود. شروع کرد به تکون دادن پاهاش و دستاش هم توی هم قفل کرده بود. بهم گفت: «گفتی کارت دارم… اگه میخوای اذیت کنی بگو من برم سراغ این اشکان که حسابی از دستش آتیشیام…». سؤالم سنگین بود براش. طبیعی بود که تحمل جواب دادنش رو الآن نداشته باشه. خواستم بدونه که در جریان کارهاش هستم: «صبح دیدم با ساشا قرار داشتید و اون جعبههای سیاه رو ازش گرفتید. بعدش چی شد؟» درحالیکه داشت از پنجره بیرون رو نگاه میکرد، جواب داد: «هیچی دیگه… رفتیم جعبهها رو تحویل دادیم و موتور رو همونجا گذاشتم و … همین». یه کم گاردش پایینتر اومده بود. پرسیدم: «و دیگه پارسا رو ندیدی…؟» با اینکه حواسش کامل به کوچه بود ولی با اومدن اسم پارسا برگشت به سمت من و گفت: «برای همین اینجام… توی اون خرابشده که جعبهها رو گذاشتیم، دیگه همو ندیدیم و قرارمون نیمساعت دیگه یه جا همون نزدیکیها بود. ولی نیومد که نیومد. منم تا چندساعت اونجا وایسادم. بعدش به واسطه یکی از نوچههای ساشا دوزاریام افتاد که همونجا که جعبهها رو تحویل دادیم، پارسا رو گرفتنش. من جعبهها رو گذاشتم و زود اومدم بیرون و بعدش فهمیدم که لعنتیها دنبال منم فرستاده بودن. هرچی هست از گور این سروش بلند میشه…». از اختلافاتش با سروش گذشتم و مستقیم پرسیدم: «و چرا اومدی اینجا؟». یه مکث کرد و یه نگاه به من انداخت تا مطمئن بشه هدفم کمک کردنه؛ بعد انگار که دلش از من آروم شده باشه، جواب داد: «حدس میزنم توی همین ساختمون نگهشون داشتن.» و به یه خونه داخل کوچه اشاره کرد. تقریبا مطمئن شدیم هدفمون یکیه. ارسلان دیگه اون شور اول صبح رو نداشت و خیلی بیشتر از اون چیزی که نشون میداد، توی دلش آشوب بود. توی اون لحظه میتونستم ترکیبی از احساس گناه توی چشماش، ترس توی دستاش و انتقام توی پاهاش رو ببینم. از پارسا که حرف میزد، مدام پوست دستش رو میکَند و معلوم بود یه عذاب وجدانی افتاده به جونش که نمیذاشت مثل همیشه بیخیال بشه و بره خونه. نگاهش رو ازم میدزدید چون نمیخواست غرورش بشکنه و من چشمای خیسشدهاش رو ببینم. ارسلان رفاقت رو میفهمید و این دفعه میخواست اشتباهش رو جبران کنه؛ هرچند این جبران کردن، ترسناک بود و البته پر از انتقام.











