ساعت حوالی ۸ شب شد. سرما بیشتر و بیشتر میشد. گرمایشِ ماشین این رفیقمون هم به اندازه کافی خوب کار نمیکرد. سروصدای ماشینهای کناری هم بیش از حد انتظار بود، اونم توی یه شب وسط هفته، و این سردردم رو شدیدتر میکرد. دور و بر دکّه شلوغ به نظر میرسید و بساط چایی به راه بود. داخل اون کوچه هم فقط تیر چراغ برق کمسویی مونده بود که نورش کفاف روشنایی کل کوچه رو نمیداد. از بارون دیگه خبری نبود ولی خیسی زمین هنوز مونده بود. ارسلان خودش رو مشغول گوشی کرده بود تا اضطرابش رو کم کنه. همین که فهمیدم گوشی رو با خودش آورده، ازش خواستم که یه تماس بگیرم. زنگ زدم به بابا و گفتم که امشب خونه نمونه و با ماشین من بره پیش عمه. زیاد هم نگرانش نکردم ولی گفتم منم معلوم نیست ساعت چند بیام؛ اگرچه بعید میدونم شک نکرده باشه که یه اتفاق عجیبی افتاده که من قرار نیست مثل همیشه شب برم پیشش و این دفعه برخلاف همیشه قرار بود تنهاش بذارم.

ارسلان برگشت سمت من: «خب…؟». نگاهم به لکههای روی شیشه ماشین بود و به شدت ذهنم درگیر. ارسلان آماده بود که بره داخل ساختمون و با اشکان درگیر بشه و بعدش دیگه معلوم نبود کدومشون زنده میومدن بیرون… ارسلان بازی خورده بود از ساشا و اینو تازه وقتی پارسا رو گرفتن و دنبال خودش هم فرستاده بودن، فهمیده بود. وقتی خودسرانه با یه باند تبهکار حرفهای دست میدی، باید بدونی که دیگه به این راحتی نمیتونی دستت رو پس بگیری ازش. برای آدم کثیفی مثل ساشا طبیعی بود که فقط منفعت شخصی خودشو تو کاراش در نظر بگیره و هرکسی رو ابزار خودش کنه تا به اهداف شرورانهاش توی شهر برسه. تهش هم اگه اون ابزار دیگه به کار نمیومد و یا داشت کارو خراب میکرد، مثل آب خوردن نابودش میکرد. خب ارسلان هم غرورش اجازه نمیداد اینجوری بندازنش بیرون و اونجوری به رفیقش آسیب بزنن. اگرچه این کارا برای ارسلان اولش جذابیت داشت، ولی الآن که با حقیقتش داره روبرو میشه، هر لحظه بیشتر از خودش متنفر میشه. و اگر بیشتر و بیشتر از خودش متنفر بشه، ممکنه کاری بکنه که غیرقابل جبران باشه. احساس گناه مربوط به کارهای خطایی هست که انجام میدیم، و با یه انتخاب درست قابل جبران میشه. اما کسی که از خودش متنفر بشه، دیگه هیچ کار مفیدی ازش برنمیاد و فقط دوست داره خودش رو نابود کنه. این لحظه، لحظه خطرناکیه…
نگاهم رو برگردوندم به سمتش. بیقراری شدیدی داشت. انگار فقط انتقام این تنش هیجانیاش رو آروم میکرد؛ ولی هنوز همون ارسلان بود و میخواست مثل همیشه با هیجانات کور عمل کنه. البته هیجان بالا، آدم رو جسور میکنه و من لازم نبود هیجانش رو سرکوب میکردم و جسارت عمل رو ازش میگرفتم؛ این دفعه فقط باید یه کم هیجانات پر حرارتش رو جهت میدادم و نمیذاشتم که احساسات پاکش هدر برن.
دستم گذاشتم روی شونههاش. اخمهاش یه کمی بازتر شد. گفتم: «ارسلان! تو بچه با مرامی هستی. همیشه پای رفاقت خودتو خوب خرج کردی. از تمام وجودت برای رفیقات مایه میذاشتی. و هنوزم پاکار رفاقتهات هستی. حتی اگه رفیقت پارسایی باشه که تازه چند ماهه با هم صمیمی شدید». سرش رو به نشونه تأیید تکون میداد و داشت پایین رو نگاه میکرد. «تا اونجا که میدونم با سروش رفاقتی نداشتی و حتی چند باری هم سر اینکه اون پشت مدرسه جای اکیپ شما نشسته بود، باهاش بگومگو داشتی…». یه نوچ کرد و درحالیکه چشماشو داشت میبست، سرش رو به سمت من کرد و گفت: «اون سروش اصلاً با خودش درگیره. من کاری ندارم باهاش… الآنم اگه نرفته بود کنجکاوی کنه توی انبار ساشا، ما به این حال و روز نمیافتادیم». داستان رو ناقص میگفت. بهش یادآوری کردم: «تو که میدونی سروش برای نجات شماها رفت توی اون خرابشده. بعدشم اگه الآن سروش نبود که تو بازم تو چنگال اون ساشای فلانفلانشده گیر بودی…». یه دستش رو آورد بالا و جواب داد: «خب که چی؟ حالا میخوای منت سروش رو سرم بذاری؟! من خودم هم میدونستم این ساشا آدم درستی نیست، ولی… ولی حالا مگه چقدر مهمه؟ من خودمم حالم بهم میخورد ازش ولی کاری که بهم گفته بود رو براش انجام میدادم و پولم رو میگرفتم. تازه امکانات خوبی هم بهم میداد… سروش اصلاً نمیدونم دنبال چی بود. فقط هر چند وقت یه بار میومد و با ساشا صحبت میکرد و میرفت تا چند وقت دیگه. اونم خیلی به پول نیاز داشت ولی سر هر یه جعبهای که میخواست بگیره و ببره، هزارتا سؤال میپرسید از مسئول انبار و تیم ساشا. خب پسر خوب، کارتو بکن برو پی زندگیت دیگه… آخه چرا اینقدر خودتو و ما رو به دردسر میندازی؟…» شکایتهاش از سروش همینجوری ادامه داشت و گذاشتم تمام عقدههای دلش رو پیش من باز کنه…
از روحیه حقطلبی سروش خوشم میومد و اینکه حاضر بود برای زندگیش، رنج جستجو کردن برای رسیدن به یه راهکار خوب رو به جون بخره، خیلی تحسینبرانگیز بود. با اینکه هرکی رسیده بود یه نسخه برای خوشبختی به سروش تجویز کرده بود، ولی سروش کسی نبود که صرفاً بر طبق محیطش زندگی کنه. سروش میخواست بجنگه تا خودش به معنای زندگیش دست پیدا کنه و برای رسیدن به این اصالت، خب قاعدتاً خطرهای زیادی تهدیدش میکرد. سروش شبیه من بود؛ سردرگمی بین رفتن یا موندن برای سروش، تداعیکننده همون لحظات انتخابی بود که من سه سال پیش درگیرش بودم و آخرش با همه مزایا و معایب، موندن رو ترجیح دادم چون بیشتر از هر چیز توی این دنیا، اصالت رو میخواستم. ولی این همذاتپنداری با سروش، باعث نشد از فهم زندگی ارسلان هم غافل بشم یا بخوام حق رو کاملاً به سروش بدم. ارسلان برعکس سروش، خیلی دوست و رفیق داشت ولی مطمئنم تنهاترین دانشآموزی بود که من دیده بودم. ارسلان اگه این همه شر و شور زیادی داشت و همیشه بهعنوان یه آدم منحرف باهاش برخورد میشد، شاید بخاطر این بود که کسی بخاطر خود خودش باهاش همدلی نکرده بود. ناظم و معلم و مدیر فقط رفتارهاش رو میدیدن، و خانوادهاش هم تقریباً بیشتر از محبت و مراقبت، ارسلان رو به حال خودش رها کرده بودن. کسی نبود خودِ خود ارسلان رو ببینه؛ چه برسه که بخواد دوستش داشته باشه. انگار صحبت با من فرصتی بود برای ارسلان تا پس از مدتها، احساس کنه که خودِ خودِ واقعیش دوباره میتونه نفس بکشه. ساعت ۹:۵۰ شد. چند دقیقهای بود که بعد از دردِدلهامون، ارسلان رو به سکوت خودش سپرده بودم. انگار یه بخشی از ارسلان زیر گرد و غبار شیطنتهاش مخفی شده بود که یهویی یه روزنهای به اون بخش مخفی باز شد و ارسلان درد تنهاییش رو یهجا ریخت بیرون. شاید احساس کرد بالأخره یکی هست که قضاوتش نمیکنه و اومده تا دستش رو بگیره.
یه دستمال کاغذی از روی داشبورد ماشین برداشت. نگاهش نکردم تا راحت باشه ولی مشخص بود که داره آخرین قطرات اشکش رو پاک میکنه. یه نگاه به ساعتش انداخت. صداش رو صاف کرد: «آقای مشاور… احتمالاً تا ۱۰دقیقه دیگه این اشکان دوباره برگرده به ساختمون. اگه آمادهای بریم سراغش». پرسیدم: «چجوری باید وارد ساختمون بشم؟». با تعجب پرسید: «یعنی من نیام؟» گفتم: «احساس میکنی به حضورت نیازه؟ یا فکر میکنی من از پسش برنمیام؟» ارسلان جدیتر شد و گفت: «من تا اینجا اومدم که فقط بگیرم اشکان رو بزنم، بعد شما میگی…». حرفش رو قطع میکنم: «پسر خوب! گفتم که قرار نیست بزنبزن راه بندازیم؛ اون کار ساشا بود. ما فقط دنبال نجات بچههاییم و برای این کار باید با بیشترین دقت وارد عمل بشیم و مفیدترین کار رو انجام بدیم. میدونم که حس انتقام شدیدی داری، ولی الآن نیاز به انتقام نیست. من باید با این اشکان صحبت کنم تا یه چیزایی برام روشن شه. اگه قضیه خوب پیش بره، میتونیم بدون خشونت اطلاعات باند تبهکارشون رو به دست بیاریم. گفتی این اشکان اهل معامله است، نه؟». تأیید کرد: «آره هست ولی من خودم باید…» نمیذارم صحبتش رو تموم کنه: «پس میدونم از چه دری وارد عمل شم. تو هر اطلاعاتی ازش داری بهم بگو». یه مکث کردم و ارسلان هم انگار یه حرفی نوک زبونش مونده منتظر فرصت بود تا بگه. گفتم: «من میرم داخل ساختمون. پیشنهادم رو به اشکان میگم. بعید میدونم قبول نکنه. البته تو باید کمکم کنی و تا جای ممکن هر چی میدونی رو بهم بگی». ارسلان یه سری تکون داد ولی همچنان دلش میخواست که خودش هم بیاد. پرسیدم: «مگه نمیخوای جای پارسا و سروش رو پیدا کنیم؟» تأیید کرد. گفتم: «پس بسپارش به من. آدرس بچهها رو میگیرم و بعد با هم میریم سراغشون. تو نیاز به استراحت داری. فقط همینجا بمون تا برگردم. بهم اعتماد کن». با خودش داشت کلنجار میرفت ولی نهایتاً گفت: «باشه… بالا نمیام. فقط میتونم تو ماشین بمونم دیگه…؟». خوشحال شدم که تونستم ارسلان رو کنترل کنم. گفتم: «آره مشکلی نیست… بمون تا من بیام. بیا اینم سویچ ماشین، دستت باشه تا برگردم و برسونمت خونهتون». سویچ رو دادم. هرچی اطلاعات از اشکان داشت بهم داد. آخرش دوباره پرسیدم: «خب حالا چجوری باید وارد ساختمون بشم؟». یه کاغذ درآورد و گفت: «برای ورود به این ساختمون ساشا یه اسم رمز بهمون داده بود. ایناهاش. اینو داشته باش که اگه اون نگهبانه ازت پرسید از طرف کی هستی، به جای چند خط توضیح، همینو بهش بگی و دیگه بهت گیر نده». برگه رو گرفتم نگاهی بهش انداختم: «م.و.ص.ا.د-تهران-۶۶۶».

رفتم جلوی در نگهبانی پلاک ۱۱. نگهبان سمج همونی بود که ارسلان گفته بود. خیلی طبیعی رفتم جلو. تا اومد بپرسه از کجا اومدی و با کی کار داری و اینا، سریع بهش گفتم که من آشنای ساشا هستم. همون موقع برگه اسم رمز رو هم که با دستخط خود ساشا بود، درآوردم. زیر لب گفت: «باز دوباره شروع شد…». بعد منو راهنمایی کرد تا برم طبقه سوم پیش اشکان. فهمیده بودم که این اشکان بدبخت فقط یه پادوی ساده بوده برای ساشا و معمولاً چون حرفشنوی خوبی ازش داشته، ساشا بهش اعتماد داشته و آمار انبار و افراد رو بهش میداده تا نظارت کنه. پس احتمالاً میدونست بچهها رو کجا بردن. رسیدم طبقه سوم. در زدم. یه پسر تقریباً ۲۵ساله با شلوارک و دمپایی لاانگشتی و موهایِ فرفریِ بلندِ درهم و یه چیزی شبیه به سیگار هم کنج لبش، اومد و درو باز کرد: «امشب دیگه بار نداریم… برو فردا صبح زود بیا». گفتم: «برای بار نیومدم». جواب داد: «پس برو خدا روزیتو جای دیگه بده!». نقطه ضعفش مشخص بود برام: «شنیدم قبل اینکه با ساشا کار کنی، با نامزدت میخواستی بری خارج و کلی برنامه توپ برای خودت ریخته بودی؛ ولی یهو همه چی بهم ریخت». سیگارش رو از روی لبش برداشت و اخمهاش رفت تو هم. ادامه دادم «تا اونجایی که میدونم کار و کاسبیت هم بد نبوده و یه دهنه مغازه وسط بازار داشتی؛ ولی یهو همه چی بهم ریخت». دهنشو کج کرد و گفت: «اینا رو کدوم کلاغی آورده بهت رسونده؟! اصلاً ببینم این داستانا به تو چه ربطی داره…؟» بازم ازش اطلاعات داشتم: «آها الآن یادم اومد که مثل اینکه مغازهت آتیش گرفت و بعدش با ساشا آشنا شدی. نامزدت هم مثل اینکه وقتی فهمید با ساشا کار میکنی ولت کرد و الآن دو ساله که از روزای خوشت گذشته و مجبوری اینجا از تنهاییت لذت ببری. این خرابشده رو هم ساشا بهت داده. عجب آدم شریفی هست این مرد!». از کوره در رفت و یقهام رو گرفت و منو برد داخل خونه. با یه حالت عصبی ولی در عین حال محتاطانه که کسی از همسایهها نشنوه گفت: «تو این چیزا رو از کجا میدونی؟ هااا؟» یه لبخند ملیح زدم. گفتم: «من و تو بیشتر از اون چیزی که فکر میکنیم از همدیگه اطلاعات داریم…». نگاهش رو خیره روی صورتم نگه داشت و گفت: «من اصلاً نمیدونم از کدوم قبرستونی میای و تا حالا هم ندیدمت. بجنب بگو ببینم، اینا رو کی بهت گفته؟». جواب دادم: «همونی که خودش این آتیش رو به زندگیت کشید و مغازه و نامزدت رو ازت گرفت و حالا هم معتادت کرده تا وابستهش بمونی و همیشه براش کار کنی. ولی فکر کردی تا کِی قراره هواتو داشته باشه؟» چیزایی که ارسلان خودش از زبون ساشا شنیده بود رو براش تعریف کردم: «تو برای ساشا تموم شدهای و یکی دیگه رو جای تو انتخاب کرده؛ منتظر باش از اینجا پرتت کنه بیرون». دستش رو از روی گلوم برداشت و عقبتر رفت.
اطلاعات ارسلان خیلی دقیق بود و کارساز شد. بهم گفته بود که ساشا میخواست ارسلان رو بهجای این اشکان بدبخت بذاره؛ چون اینقدر درگیر مواد شده که تمرکز و خواب و کارهای روزمرهاش هم نمیتونه درست انجام بده. ولی بخش دردناک ماجرا این بود که همه اینا رو خود ساشا سرش آورده بود. بعد از اطلاعاتی که به اشکان دادم، گاردش خیلی پایین اومد و تازه فهمید چه بلایی داره سرش میاد. دفاعی نداشت. اولش از من عصبی بود، ولی بعد از حرفام فهمید که مشکل من نیستم و این تیم بیرحمتر از این حرفاست. راه فراری نداشت؛ فقط عادت کرده بود برای فرار از واقعیت، به دود متوسل بشه. این فرارها، بزرگترین آفت اعتیاد هستن که به مراتب از ضربه جسمی سختتر فرد رو از پا در میارن. اشکان دیگه ارادهای نداشت. دیگه فقط تابع ساشا شده بود و با اینکه دل خوشی ازش نداشت، ولی بخاطر پول و مواد حاضر بود تا هر تحقیری رو از ساشا و تیمش بپذیره. اولش فقط پول میخواست و دنبال سرپناه بود، ولی هرچی جلوتر رفت این پولهای کثیف، زندگیش رو هم به کثافت کشوند. آیندهای هم نداشت و ذلیلانه با همه پولی که داشت مجبور بود توی این خونه بزرگ و کثیف، تنها زندگی کنه و در حسرت روزهایی باشه که اسیر نبود. این شکل از انسانیت، خیلی وحشتناک بود…

با این وجود، سعی کردم باهاش همدلی کنم. زندگی سختی بود و تقریباً جز پول برای مواد، زندگیش هیچ معنایی نداشت. نجاتش خیلی سخت بود. احتمالاً من فقط میتونستم از گذشتهاش آگاهش کنم و با بخشهای تاریک زندگیش که ازشون غافل بود، مواجهش کنم. این کافی نبود، ولی میتونست دوباره ببینه که چرا اینجوری شد. رو مبل نشسته بود و مشغول سیگار. رفتم بالا سرش و گفتم: «دشمن من و تو مشترکه. من حاضرم کمکت کنم تا از زیر دستش بیرون بیای. منم از تو کمک میخوام. نذار یکی دیگه مثل تو سرنوشتش به آتیش کشیده بشه…». جوابی نداد. سعی کردم بهش نشون بدم که چقدر نقشش توی اون لحظه میتونست مهم باشه: «تو گذشتههاتو باختی. راه جبرانش رو الآن نمیدونم، ولی مطمئنم اینجا موندنت، مرگ تدریجیه. یا باید یه بار برای همیشه جلوی ساشا وایسی و نذاری بیشتر از این آدما رو بازی بده، یا منتظر باش که بیاد بالاسرت و …».
یهو از جاش بلند شد و داد زد: «خب حالا… شلوغش نکن الکی. بگو ببینم چیکار میخوای بکنی؟» معلومه بهش برخورده بود. و این خوبه. دیگه رفتم سراغ اصل مطلب: «بهم بگو ساشا بچهها رو کجا نگه داشته؟». اومد به سمتم. سرتاپام رو برانداز کرد. از پنجره بیرون رو دید زد. چند قدم به سمت اتاقش رفت. دم در اتاق وایساد و گفت: «وایسا همینجا تا بیام…».
دیروقت شده بود. منتظر بودم بیاد و آدرس رو بده. خودشم بدش نمیومد بیاد ساشا رو بشونه سر جاش. ولی جرأتش رو نداشت. ساعت حوالی ۱۱ شب شد. میخواستم برم به ارسلان سر بزنم؛ ولی نمیتونستم اشکان رو ول کنم چون ممکن بود هر لحظه نظرش عوض شه. شباهتهایی بین این اشکان و ارسلان میبینم؛ هر دو برپایه هیجان زندگی کردن. یهجورایی اشکان آینده خسارتبار ارسلان بود. اگرچه صحبتهای ارسلان، نشون میداد میخواد داستان زندگیش رو عوض کنه… به ارسلان گفته بودم با خانواده تماس بگیره تا نگران نشن. اگرچه بعید میدونم چندان براشون مهم باشه که پسرشون ساعت چند بیاد خونه؛ ولی هرچی باشه بازم وظیفه ارسلان بود که بهشون اطلاع بده. ارسلان تو ماشین منتظر بود و این باعث میشد هر ثانیه برام خیلی عذابآور سپری بشه. فقط میخواستم زودتر برم. ارسلان باید میرفت خونه. بابام شب منتظرم بود که برم پیشش. گوشی هم نداشتم. ماشین رفیقم رو هم باید تحویل میدادم. و از همه مهمتر، سروش و پارسا. نمیدونم زمان برای اونا سختتر میگذاشت یا برای من که از اضطراب داشتم خفه میشدم…
اشکان اومد. تو دست راستش یه برگه کاغذ بود. با اشاره بهم گفت: «بیا». رفتم که برگه رو بگیرم. دستم رو که جلو بردم، برگه رو عقب کشید. با پشت دست چپش زد تخت سینهام و گفت: «ببین… جسارتت رو دوست دارم. منتها، حواست باشه… اینا رو هنوز خوب نشناختی. تیم اینا اینقدر گندهست که ساشا فقط یه بازیکنشونه. حواستو جمع کن… این جعبههایی که اینجا میبینی فقط یه قلم از کاراشونه. این تیم خیلی گندهتر از این حرفاست. مواظب خودت باش که اگه گیرشون بیفتی، جنازهات هم برنمیگرده دست خانوادهات. این جعبه سیاهها که اینجا انبار شده، کلی خون پاش رفته. زنده بودن این تیم، به کشتهسازی توی شهره. تا موقعی که شهر آشوب باشه، نون اینا تو روغنه. البته همیشه هم اینقدر سختش نمیکنن. راههای آسونتری هم دارن که آدما رو اسیر خودشون کنن. کافیه فقط از تیم هکر حرفهایشون بخوان اطلاعات یه نفر رو ازش بگیره؛ اون وقته که طرف برای اینکه اطلاعاتش پخش نشه، خیلی خوب حرفگوشکن میشه. اینا بستهبسته دلار از اونور میگیرن و بین همین بچهها پخش میکنن تا بریزن و شهر رو به آتیش بکشن. تهشم معمولاً هیچ اثری ازشون نمیمونه و خوب بلدن برن تو سوراخ موش… خلاصه تو دهن شیر داری میری، حواستو جمع کن…». و برگه رو بهم داد. شوکه شده بودم. تیر خلاص رو هم بهم زد: «راستی… فاتحهت هم از همینجا میخونم».
اومدم پایین. امشب خیلی کار دارم. ولی این اتفاقات، دیگه توانی برام نذاشته بود و داشتم از پا میفتادم. رفتم تا سر کوچه. دکهایه داشت میبست. یه نگاه بهم انداخت و خندید. برگشتم سمت ماشین. ولی ماشین نبود…!











