الآن اینجام؛ ساعت ۴ صبح چهارشنبه توی بازداشتگاه! دیوارهای خاکستری بازداشتگاه و خطوخالهایی که روش کشیدن به چشمم میاد. کنارم هم خلافکارهایی راحت گرفتن خوابیدن که من تا حالا اینقدر از نزدیک ندیده بودمشون! این چند روزه اتفاقات عجیبی رو تجربه کردم، ولی ابهام اتفاقات بعدی هنوز برام نگرانکنندهترن…

همه داستان رو داشتم برای کارآگاه موبهمو تعریف میکردم. نمیدونم چقدر به دردش بخوره… ولی برای من تکتک لحظات این داستان مهم بود. از لحظهای که سروش رو دیدم و فهمیدم یه جنبوجوشی توی وجودش افتاده تا به راهی که براش ساخته شده، برسه؛ از گریههاش و سردرگمیهاش و تنهاییهاش و دلسوزیهاش برای خانواده و آینده خودش. تا لحظاتی که ارسلان رو شناختم و هیجان بیاندازهاش رو توی شیطنتهاش میدیدم که گاهی خود منم به دردسر مینداخت؛ ارسلان با همه شیطنتهاش ولی همیشه جسارت عمل داشت و پای رفاقت که میرسید، حسابی با مرام میشد. یا پارسا که من به استعدادش ایمان داشتم و هنوزم دارم و میدونم این پسر اگر دست از تلاش برنداره، موفقیت توی مُشتِشه؛ اگرچه نسبت به استعدادش غافل بود و فقط اصرار داشت تأیید دیگران رو بگیره…
اولش که دستیار سرگرد حقی بهم دستبند زد، حسابی گیج شده بودم. آخه چرا من؟ احتمالاً تاوان فرار ساشا رو داشتم میدادم. اگرچه وقتی بیشتر دقت کردم، چهرهاش رو شناختم؛ همون مأموری بود که جلوی مدرسه داشت به یه سرباز صفر میگفت که مجرم اصلی رو پیدا کرده و با اطمینان داشت همه تقصیرها رو گردن من مینداخت. حق داشت. نمیدونم اگر مشاور دیگهای بود، این خطرها رو میکرد یا نه. ولی من نمیتونستم بیتفاوت باشم. اصلاً چرا من اینقدر درگیر این قضیه شدم؟ میتونستم گوشه مدرسه منتظر اومدن یا نیومدن بچهها بمونم. یا این مسائل بچهها رو میسپردم به خودشون و من فقط درباره درسهاشون بهشون مشورت میدادم. نه. من همچین آدمی نبودم. حتی منابع علمیای که خونده بودم هم اینو تأیید نمیکرد. مسئله من این بود: مشاور، باید درد زندگی بچهها رو خودش لمس کنه. بعدش با همدلی و مراقبت سعی کنه «گمشده» هرکس رو پیدا کنه و بهش نشون بده. از اونجا به بعدش دیگه خود نوجوون باید انتخاب کنه که میخواد گمشدهاش رو پیدا کنه یا چشمهاشو ببنده و به لذتهای زودگذر دلخوش باشه. نه فقط مشاور، که به نظرم مدرسه هم نمیتونه نسبت به دردهای نوجوون بیتفاوت باشه. مدرسهای که نسبت به زندگی بیرونمدرسه بچهها بیتفاوت باشه، عقبافتاده است و نمیتونه با نوجوون همراه بشه.
من خودم این مسیر پرچالش رو انتخاب کردم. همگام شدن با زندگی آدمها، آسون نیست؛ اونم اگه زندگی نوجوونها باشه… تا جایی که من نوجوونها رو شناختم، همهشون یه «گمشده» دارن. ولی مشکل اینجاست که جای اشتباه دنبالش میگردن! مشکل اینه که به هر کس و ناکسی، دل میدن و از خودشون غافل میشن. پمپاژ دادههای مجازی هم که اصلاً فرصت فکر کردن بهش نمیده. پس دیگه به کلی خودش رو فراموش میکنه و حتی شاید قبلتر، خدای خودش رو…!
نوجوونها توی زندگیشون یه جنگ سخت دارن با خودشون که توی داستان زندگیشون میخوان «خفاش» باشن یا «سیمرغ»؛ اسیر زرقوبرقهای تاریک دنیا یا عاشق بلندیهای نور داخل قلبشون. باید از این نور محافظت کرد وگرنه بار حوادث، ممکنه کمکم خاموشش کنه.

این تکلیف من بود. پس منم رفتم به دنیای نوجوونها تا با سایه-روشنهای زندگیشون بیشتر آشنا بشم و در برابر نفوذ بیامان سیاهی به قلبشون، آگاهشون کنم. من دنبال نجات بچهها بودم و کارآگاه هم همینطور. پس من و کارآگاه همهدف بودیم. ما از دو مسیر متفاوت به یک نقطه رسیدیم. کارآگاه آسونتر و من با دردسرها و هزینههای بیشتر. البته ما یه تفاوت مهم داشتیم؛ کارآگاه میخواست مسئله بیرونی نوجوونها رو حل کنه، ولی من دنبال شناخت مسئله درونی اونها بودم. اگه بخوام منصفانه نظر بدم، واقعاً کارآگاه فرد مناسبتری بود برای آزادکردن بچهها و گرفتن اون تیم کثیف. ولی این فقط ظاهر ماجرا بود. من این اصل بزرگ روانشناسی رو خوب یادم مونده که همیشه فراتر از اتفاقات بیرونی، باید دنبال یک میل درونی باشیم. اینکه بچهها پیدا شن مهم بود، ولی اینکه خودشون رو پیدا کنن مهمتر بود. تمام تلاش من، همین بود.
حالا اما بازداشت شدم. باید منتظر خبر باشم. کارآگاه بهم گفت با بازجویی از همین چندنفری که از تیم ساشا دستگیر کردن، تونستن به ۴ مکان اصلی برسن. ولی همچنان روی هیچکدوم مطمئن نیستن. همون دیشب به کارآگاه گفتم که به سمت هرکدوم بخوان برن، ممکنه قضیه لو بره و تیمشون کامل فرار کنه و دستمون دیگه بهشون نرسه. و حتی بدتر از این. اگر بفهمن که پلیس بو برده که کجا قایم شدن، احتمال داره که خدای نکرده خدای نکرده بلای جبرانناپذیری سر بچهها بیارن! نمیخوام حتی دربارهاش فکر کنم…
تا صبح باید یه راهی پیدا کنم. کارآگاه مثل اینکه حسابی روی کارش مسلطه و هر کمکی که بهش بکنم، هر دومون رو به هدفمون نزدیکتر میکنه. البته اول باید کاری کنم که منو از این قفس زجرآور آزاد کنه و بذاره منم همراهش بشم. به من بددل نشده، ولی هنوزم چندان خوشبین نیست که بخواد ولم کنه تا برم. باید یه سرنخی بهش بدم که حسابی دستش رو پر کنه. اطلاعات قبلیام براش مفید بود و وقتی داشتم داستان رو تعریف میکردم، میدیدم که خوب داره گوش میده و براش مهم بودن. ولی خب شاید هنوز این اطلاعات گره داستان رو باز نکنن. نیاز به اطلاعات دست اول داریم تا به هدفمون برسیم.
از اینجا به بعد معلوم نیست چه اتفاقی بیفته. تا همینجا هم بهخاطر بچهها، من خیلی از زندگی عادیام فاصله گرفتم و افتادم توی دل ماجرایی که ته نداره. رفیق عزیزتر از جانم، دیشب بعد از تماس پلیس اومده بود توی اون خرابه و خداروشکر ماشینش رو سالم تحویل گرفت. دیگه بخش خوبی از داستان رو فهمیده بود و کلی شاکی بود که چرا ازش کمک نخواستم. احتمالاً الآن بیرون بازداشتگاه بیشتر از خود من برای من استرس داره. بابام هم حتما نگران شده و باید فردا صبح بهش یه زنگ بزنم؛ اگرچه به رفیقم سپردم که هوای بابا رو داشته باشه، ولی خب هنوزم تا خودم بابا رو نبینم دلم آروم نمیشه. اما بچهها… اینکه نمیدونم چی قراره سر بچهها بیاد، قلبم رو مثل گلوله آتیش به سینهام میکوبونه و نفرت از اون ساشای لعنتی، بدجوری سیمپیچی مغزم رو بهم ریخته. و درد بدتر اینکه من الآن دیگه دستهام بستهست و بازداشت شدم؛ بازداشت از پیگیری ادامه روند این پرونده.
وقتی آدم تنها میشه، تصویر همه دلبستگیهاش از جلوی چشمهاش رد میشه… دلم بیشتر از همیشه برای مامان تنگ شده. حتماً اونم دلتنگم شده که اینجوری به یادش افتادم. عمراً اگه حدس میزد که پسرش قراره یه شب بازداشتگاه بخوابه! گاهی که پیشش مینشستم و چای نبات برام میآورد و یه دل سیر پای صحبتهام مینشست، تهش فقط یه لبخندش کافی بود تا من همه دغدغهها و دلمشغولیهام یادم بره. اون روزهای نوجوونیام که دوست داشتم زودتر مستقل بشم و فقط به فکر دغدغههای خودم بودم، اصلاً فکر نمیکردم یه روزی اینقدر دلتنگ حرفهای مامان بشم. یادمه یه روز از همون روزهای نوجوونیام که از دغدغهها و تشویشهای ذهنیام بهش میگفتم، دستم رو گرفت و با همون لحن مادرانهاش بهم گفت: «مرآتِ مامان؛ یه روز میاد که اینقدر بزرگ میشی، که به دردهای امروزت میخندی. تحمل پسر من بیشتر از ایناست. تو باید اینقدر بزرگ بشی که از دردهای خودت بگذری… و اینقدر قلبت آروم بشه که برای دردهای دیگران هم مرهم باشی». زود گذشت. ولی حرفش هنوز همراهمه. و امشب بیشتر از همیشه اون حرفاش داره توی ذهنم پخش میشه…
ساعت ۴ صبح شده. بعد از یه دور مرور همهچی، ذهنم دوباره برگشت به بچهها و اینکه تهش قراره چی بشه. نمیدونم من اگه جاشون بودم، چیکار میکردم ولی چیزی که معلومه و انتظار هم میرفت اینه که کنجکاوی سروش و هیجانطلبی ارسلان و البته تمرّد پارسا، هزینه زیادی داشت. بازم خداروشکر تا ته بازی ادامه ندادن و به خودشون اومدن و بالأخره فهمیدن که چه بازی بدی از این باند خلافکار خوردن؛ وگرنه خیلی بدتر از این هم میتونست بشه. شاید چیزی شبیه به سرنوشت اشکان که به اون وضع بد توی اون آپارتمان کشتنش! اما مردن بدترین اتفاق نبود. رفتوآمد و مجاورت با آدمهای شرور و تاریک، قلب رو کدر میکنه و از یه جایی به بعد آدم خودش هم از دست میده. این اتفاق بدتر از مرگه.
یاد نامه سروش میافتم. لحنش خیلی مصمم بود. خیلی برام جالب بود که از شیطان واقعی صحبت میکرد. مگه شیطان چه شکلیه؟ چه تصوری از شیطان داشت؟ اصلاً خود من شیطان رو چجوری شناختم؟ الآن که فکر میکنم میبینم چندان هم برام واضح نیست. نمیدونم این شیطانی که اینقدر ازش صحبت میشه، واقعاً چیکار میکنه. سروش خیلی با قطعیت داشت درباره شیطان صحبت میکرد و انگار مطمئن شده بود که خودِ خودِ شیطان رو توی این باند دیده. مگه این باند چه ويژگیای داشتن؟

از همون اول که پیگیر این ماجرا شدم، فقط و فقط یک چیز توی این گروهک برام پررنگ بود. من توی این گروهک فقط و فقط «آشوب» و «شیطنت» میدیدم. اونا با هم تیم شده بودن تا زندگی آدمها رو بهم بریزن. همین و فقط همین. و این آیا چیزی جز یک حقه شیطانی بود؟ خود شیطان اینجا بود…
شیطان که شاخ و دم نداره. شیطان هرجایی که آشوب هست، میپلکه. و عامل هر آشوبی هم خودِ خودشه. سروش اینو فهمیده بود. ارسلان هم اون شب، حسابی از گذشتهاش و همکاری با این باند کثیف پشیمون بود. پارسا هم از اول جاش اینجا نبود و اشتباهی به این داستان راه پیدا کرد؛ و قاعدتاً بیشتر از همه هم ضربه دید. مهمترین بخش این ماجرا، همین بود که بچهها مشکل رو فهمیده بودن و ارزش خودشون هم تازه براشون داشت مشخص میشد.
ولی بخش عجیب ماجرا آخر نامه بود. جملات آخرش بدجوری ذهنم رو درگیر کرده. چرا من…؟ سروش میتونست از افراد دیگه نام ببره. اون نامه کارآگاه رو به من مشکوکتر میکنه؛ در حالیکه من اصلاً نمیدونم سروش درباره چی داره حرف میزنه. میگفت من میدونم اطلاعات سری و اسرار مخفیانهاش رو کجا میذاره… ولی من هیچی به ذهنم نمیرسه. سروش اگه چیزی اذیتش میکرد یا توی انتخابهاش به شک میافتاد، میومد پیش من و حرفش رو مستقیم میزد. البته همیشه هم این نبود. وقتهایی هم بود که اصلاً دلش نمیخواست با کسی حرف بزنه و میرفت توی تنهایی خودش و هیچکی هم راه نمیداد. من زیاد از اون خلوتهاش خبر ندارم. ولی اون میگفت که من میدونم. نمیفهمم. چطوری نکته به این مهمی رو مامان و باباش نمیدونن؟ اونم در وضعیتی که جونش در خطره؟ شاید… شاید نمیخواسته اصلاً پای اونا رو به این بازی باز کنه. ولی مگه نمیتونسته به رفیقاش بگه؟ اگرچه رفیقاش هم از این وضعیت عجیب و غریب چیزی نمیدونستن و اگه بهشون میگفت هم کار خاصی نمیتونستن براش بکنن. فقط ارسلان و پارسا با این گروه ارتباط مستقیم داشتن که خب اونا هم الآن پیش سروش بودن. پس احتمالاً فقط من میمونم که تا این حد میتونسته بهش اعتماد داشته باشه. سروش منو رازدار خودش قرار داده، ولی من خودم هم نمیتونم حدس بزنم اون راز چیه!
بیشتر فکر میکنم. سروش اسرارش رو کجا قایم میکرده…؟ درباره خونه خودشون هیچ حرفی بهم نزده بود؛ جز اینکه خونه کوچیکی داشتن و اتاق مجزایی هم برای خودش نداشته. پس احتمالاً خیلی بعیده که اونجا اسرارش رو مخفی کرده باشه ولی قبل از خانواده، به من گفته باشه. بیرون از مدرسه هم جز دو سه باری که رفتیم بستنی خوردیم یا من با ماشین رسوندمش خونه، جای دیگهای نرفتیم. هرچی هست حس میکنم توی همون مدرسه است…
نگاهم به دیوار بازداشتگاه میخوره. کنار خطخطیهای بیمعنا، چندتا گل میبینم. انگار یه کی قدیما اینجا توی تنهاییهاش برای خودش یه باغچه کوچیک درست کرده بوده… باغچه…؟! آره خودشه… سرنخ رو پیدا کردم! سروش هر چند وقت یه بار با خودش خلوت داشت؛ و من یه بارش رو دیده بودم… همون روز اول مدرسه. رفتم ماشین رو توی پارکینگ بذارم که سروش رو پشت مدرسه دیدم. همون روزی که آفتاب پاییزی نرمی داشت به باغچه پشت مدرسه میتابید و سروش زودتر از همه اون پشت، توی حال خودش نشسته بود. اتفاقاً اون اولین دیدارمون بود و خودش بهم گفت که اینجا زیاد میاد. آره… خودشه. اصلاً سروش خودش بهم گفته بود که اینجا پاتوق منه. و اتفاقاً چندین بار هم ارسلان سر اینکه اونجا پاتوق «گنگ مدرسه» بود، با سروش دعواش شده بود تا پاشه بره اونورتر بشینه. فردا صبح زود به کارآگاه میگم. قانعش میکنم بجای اینکه از بین ۴تا گزینه بخواد کور عمل کنه، به نامه سروش و حرف من اعتماد کنه و بریم پشت مدرسه. احتمالاً اونجا اطلاعات دست اولی برای ما داره که دیگه بعیده از جای دیگه بتونیم به دستش بیاریم. کارآگاه رو قانع میکنم و خودم هم همراهش میشم…











