من طبق معمولِ شنبهها اومدم مدرسه و وارد اتاقم شدم. ساعت ۸ صبح، پویا رو دیدم که با مادرش اومده بود جلوی دفتر ناظم. رفتم نزدیکتر که ببینم چه خبره… پویا با تردید و خجالت جلوی در دفتر ایستاده بود. کاغذی که معاون مدرسه دستش داده بود توی مشتش مچاله کرده بود. باهاش سلام و احوالپرسی کردم و کاغذ رو نشونم داد: «ارجاع به مشاور؛ به دلیل استفاده بیش از حد از اینترنت». ناظم منو دید و گفت: «آقا مرآت! ایشون تحویل شما». مادر پویا با دیدن من شروع کرد به شکایت کردن از روزهایی که پویا با موبایل هدر میده و شبهایی که تا صبح نمیخوابه. یه نگاه به پویا انداختم؛ یه پوزخندی زد که انگار میخواست بگه دیگران الکی دارن بهش گیر میدن و مشکلی نیست.

رفتیم به اتاق مشاوره: «خب، پویا. داستان چیه؟» پویا شانه بالا انداخت: «نمیدونم، مامانم گیر داده زیاد آنلاینم و به درسهام نمیرسم. ولی من که کار خاصی نمیکنم… فقط گیم میزنم، یه کم یوتیوب، یه ذره اینستا و توئیتر هم یه کوچولو و اینا دیگه». یکی از ابروهام رو بالا انداختم پرسیدم «یه کم…؟». پویا نگاهش را دزدید. «خب، شاید یه کم بیشتر از یه کم!». خندهام گرفت و پرسیدم: «مثلاً روزی چند ساعت؟». پویا هم خندید و گفت: «بستگی داره… ولی حالا شما حساب کن روزی مثلاً ۵ ساعت!». من که میدونستم احتمالاً بیشتر از این حرفا با موبایل کار میکنه، گفتم: «میدونی که اگه فردی بیش از ۳ ساعت کار غیرضروری با موبایل انجام بده، دچار اعتیاد شده؟» پویا با تعجب گفت: بیخیال! من الآن یعنی معتادم!؟» بعد خودش فوراً اضافه کرد: «ولی درسهام بد نیست ها! نمرههام زیاد افت نکرده». به صندلیام تکیه دادم و گفتم «با نمرههات الآن کاری ندارم. مشکل جای دیگهاست…»
پویا سکوت کرد. خودش نمیفهمید مشکل چیه. البته شایدم میفهمید و نمیخواست باهاش مواجه بشه؛ چون مواجهه با ضعفهای عمیق خودمون خیلی سخته. نکته مهم این بود که نمرههاش بد نبود، اگرچه خوبم نبود، با کسی هم دعوا نداشت، اما… ته دلش خالی بود. شبها تا دیروقت آنلاین میموند و صبحها با چشمای قرمز سر کلاس حاضر میشد. درسهاش رو خیلی سریع میخوند و زیاد هم براش وقت نمیذاشت، اما هیچ احساسی نسبت به مدرسه و آدمهاش نداشت. انگار زندگی واقعی یک صفحه خالی شده بود که فقط پشت نمایشگر موبایل، رنگ پیدا میکرد.

بالأخره گفت: «نمیدونم… انگار بدون اینترنت هیچی نیستم. هر وقت میخوام یه کار دیگه کنم، مثلاً کتاب بخونم یا حتی برم بیرون، یه حسی میگه که چی؟ بدون اینترنت، بدون گیم، انگار هیچی نیست. اصلاً هیچی حال نمیده. من حتی درسهام هم توی همین موبایل میخونم یا کلیپهاش رو میبینم چون اینجوری یه کم جذابتر میشه».
یه لحظه نگاهش کردم و دیدم دستش روی جیبشه. موبایل رو با خودش به مدرسه آورده بود. خیلی وابسته شده به موبایلش. مستقیم گفتم: «الآن چند دقیقه است که به موبایلت دست نزدی؟» یه کم شوکه شد و گفت: «از قبل اینکه وارد مدرسه شم». بهش گفتم: «خب پس الآن میشه نیم ساعت که موبایلت رو چک نکردی. میخوای الآن چک کنی؟» دوباره جا خورد ولی چون بهم اعتماد داشت گفت: «آره اتفاقاً صبحها اول میرم اینستا و بعد میام سر کلاس… البته سرکلاس هم بازم توی اینستام!» و خندید. گوشیاش رو درآورد. گفتم: «خب قبل اینکه بری وارد دنیای مجازیات بشی، یه لحظه موبایل رو بده به من». احساس کرد که رکب خورده ولی چارهای نداشت و موبایل رو بهم داد. گفتم: «میخوام یه آزمایش انجام بدم. بیا امتحان کنیم». به ساعتم نگاه کردم: «۲ ساعت بدون اینترنت. میتونی الآن بری سر کلاس و ساعت ۱۰ بیا گوشیت رو ازم بگیر». سریع گفت: «ولی آخه من کار واجبی داشتم باهاش…». زیر بار نرفتم. اصرارش هم جواب نداد. آخرش خندید و گفت: «اینکه کاری نداره. فکر کردید من اینقدر به موبایل وابستهام؟ میرم و همون ساعت ۱۰ میام».
ساعت ۱۰ شد و اومد دم در اتاق. ساکت بود، ولی حسابی داشت این پا و اون پا میکرد. تپش قلبش بیشتر شده بود و اینو میشد از نفسهای تندتری که میکشید فهمید. گفتم: «بیا داخل». میخواست زودتر موبایل رو بگیره و بره، ولی گفتم چند دقیقه بشینه. پرسیدم: «چه حسی داری؟» گفت: «هیچی. فقط میخوام پیامهام رو چک کنم». داشت طفره میرفت و نمیخواست از اضطرابی توی بدنش معلوم بود بگه. این دفعه گفتم بیاد توی اتاق بشینه و بعد پرسیدم: «به چی فکر میکنی؟» جواب داد: «به پیامهایی که الآن داره میاد و من نمیتونم چک بکنم. شاید توی گروه، بچهها یه بحثی راه انداخته باشن. شاید نوتیفیکیشنی اومده باشه که حتماً باید زود جواب بدم. شاید کسی پست گذاشته. شاید…»
اصلاً راستش رو بخواید احساس میکنم … نمیدونم ولی انگار سیمکشی مغزم عوض شده. دست خودم نیست… یه چیزی مدام توی سرم داد میزنه «آنلاین شو!»

حالا داشت وضعیت بدون موبایل خودش رو تجربه میکرد: «دقیقاً. این حس که داری، همون چیزیه که تو رو گیر انداخته. این احساس بیاهمیتی کارها، اضطراب دوری از موبایل، نیاز افراطی به چک کردن اینترنت… این همون چیزیه که باید باهاش روبهرو بشی». داشتم نگاهش میکردم. «میدونی الان چی داره اتفاق میافته؟». پویا نفس عمیقی کشید و برگشت به خودش. داشت کمکم میفهمید که انگار چیزی درونش در حال جوش و خروشه و آرامش رو ازش گرفته. انگار هزاران سیم نامرئی دور ذهنش پیچیده بودن و حالا که از اینترنت دور شده بود، این سیمها یکییکی مغزش رو به بند میکشیدن. شونه بالا انداخت و گفت: «نمیدونم… حس میکنم یه چیزی کمه. ته دلم یه جور بیقراری دارم».
تأییدش کردم و شروع کردم به توضیح دادن علائم این اعتیاد: «دقیقاً. یکی از نشونههای وابستگی به اینترنت همینه؛ بیقراری روانی و جسمی وقتی که از اینترنت جدامیشی». دیدم که با انگشت روی میز ضرب گرفته. ادامه دادم: «اما علائم دیگهای هم هست. مثلاً… الآن که آنلاین نبودی، گفتی یه چیزی بهت میگه آنلاین شو… درسته؟» سرش رو تکون داد و تأییدم کرد: «آره… یعنی همیشه یه حسی هست که میگه برگردم ببینم چه خبره… درحالیکه… اکثر وقتها هم خبر خاصی نیست». ادامه دادم: «خب، این یکی از مهمترین علائمه: وسواس فکری نسبت به استفاده افراطی از اینترنت.انگار ذهنت خودش رو به اینترنت سپرده و دائماً فقط میخواد اونجا باشه». سرش رو تکون داد. بازم از علائم پرسیدم: «تا حالا شده بخوای کمتر آنلاین باشی، ولی نتونی؟» یه لحظه چشماش رو بست و لبهایش را روی هم فشار داد؛ انگار به یاد چندین باری افتاد که سعی کرده بود گوشی رو کنار بذاره ولی نشده بود. آهی کشید و گفت: «آره، خیلی وقتا. حتی یه بار برنامهای نصب کردم زمان استفادهام رو محدود میکرد، ولی پایبندش نبودم. همیشه یه بهونهای پیدا میشد: یه پیام ضروری، یه ویدیوی کوتاه، یه راند دیگه از بازی… و الکیالکی، چند ساعت میگذشت». لبخند زدم و گفتم: «پس اینم یکی دیگه از علائم اعتیاد: تلاش ناموفق برای کنترل کردن میزان استفاده».
پویا نگاهش رو دزدید. حس میکرد هر لحظه که میگذره، چیزهای بیشتری درباره خودش میفهمه؛ و این فهمیدن، یه جورایی خیلی براش سنگین بود و نمیخواست قبول کنه که مشکل داره. بیشتر صبر کردم. آهسته گفتم: «حالا یه سؤال دیگه: شده به خاطر اینترنت، کارهای مهم دیگهات رو به تعویق بندازی؟ مثلاً خواب، درس، ورزش، یا حتی وقت گذروندن با خانواده؟» پویا یه تکونی به خودش داد ولی نگاهم نکرد. گفت: «همیشه. یه وقتایی از شدت بازی کردن یادم میره غذا بخورم. مامانم عصبانی میشه، اما من میگم گرسنه نیستم… در صورتی که واقعاً هستم. حتی یه بار به خاطر یه تورنومنت آنلاین، صبح دیرتر اومدم و امتحان میانترمم رو از دست دادم». بدون اینکه اشاره کنم که همین وضعیت روی درسش هم اثر گذاشته، گفتم: «خب، این هم یکی از نشونههای مهمه که استفاده افراطی باعث بیتوجهی به وظایف و نیازهای اساسی زندگیات میشه. هنوزم تموم نشده و علائم دیگهای هم داره که احتمالاً حسشون کردی. وقتی که مدت طولانی آنلاین نیستی، احساس خستگی، کسالت، یا حتی افسردگی هم گاهی میاد سراغت… نه؟» پویا سکوت کرد. برای کسی که غرق دنیای مجازی شده، هیچ چیزی آن هیجان و سرعت دنیای مجازی را نداره؛ پس احتمالاً انگیزههای آدم هم با خودش میبره و بیحوصلگی یا خلق پایین در زمان قطع ارتباط با اینترنت معمولاً اتفاق میفته. پویا جواب نداد ولی جوابم رو گرفتم.
پویا با نگرانی و یه کمی عصبانیت ابروهاش رو برد توی هم و پرسید: «تهش که چی؟ میخواید بگید من واقعاً معتادم؟» یه لبخند ریز زدم و با مکث گفتم: «تو نشونههای زیادی از وابستگی شدید رو داری. ولی اینکه بگیم اعتیاد یا نه بستگی به این داره که این موضوع چقدر زندگیات رو از کنترلت خارج کرده. یکی از چیزای مهم زندگی هر فرد، روابط با دیگرانه. بهم بگو اینترنت باعث شده توی رابطههات با آدمای واقعی مشکل پیدا کنی؟» یاد صحبتهای مادرش افتادم که میگفت: «ما هر مهمونی که میریم باید التماس کنیم تا پویا با ما بیاد… شام هم که اصلاً نمیاد با ما بخوره و من خیلی از این قضیه ناراحت میشم… من نگرانشم آقای مشاور». پویا در جواب سؤالم فقط آهسته زمزمه کرد: «آره… بعضی وقتا».
معلوم بود که خیلی بهم ریخته و از وضعیت خودش بدش میومد. این احساس بد از وضعیت خودش، شرط تغییره. نسبت به خودش آگاهتر شده بود و انگار میخواست روی خودش کنترل داشته باشه و شاید همین نقطه شروعی بود که نیاز داشت. اما هنوز چیزی در ذهنش حل نشده بود. آروم پرسید: «چرا اینقدر برام سخته؟ یعنی چرا اینقدر دلم میخواد آنلاین شم؟ چرا وقتی توی اینترنت نیستم، انگار هیچی معنا نداره؟» سؤال خوبی پرسیده بود. داشتم فکر میکردم و دنبال دقیقترین جواب میگشتم. با لحنی شمرده شروع کردم به توضیح دادن: «چون دنیای مجازی، یه دنیای خیالیه. دنیای خیالی رو تو خودت میسازی…» قبل اینکه توضیحاتم کامل شه پویا پرید وسط حرفم: «یعنی چی؟ کجاش خیالیه؟ واقعیه! اون آدمایی که باهاشون چت میکنم واقعیان، اون بازیایی که میکنم واقعیان، حتی اطلاعاتی که میگیرم…» دستم رو بلند کردم که یه لحظه مکث کنه. بعد دوباره شروع کردم به حرف زدن: «نه، منظورم این نیست که اینترنت فیکه. اطلاعاتش میتونه درست باشه، آدماش میتونن واقعی باشن؛ ولی نحوه نمایش واقعیت در اینترنت، با واقعیت دنیای ما خیلی فرق داره. تو توی اینترنت یه نسخه فیلترشده از دنیا رو میبینی، نه خود واقعیت رو… یه مثال ساده میزنم. توی اینستاگرام، مردم فقط لحظات خوبشون رو میذارن، درسته؟ تو بهترین عکسهاشون رو میبینی، سفرهای لاکچری، غذاهای خوشگل، خوشحالیهاشون… ولی زندگی واقعی اینجوری نیست. اگه فقط اینستاگرام رو ببینی، فکر میکنی همه خوشبختن، جز تو و این آخرش باعث حالبدیِ تو میشه». با تکون سر تأییدم کرد. ادامه دادم: «این اتفاق همهجای دنیای مجازی میافته. توی بازیها، توی یوتیوب یا تیکتاک، توی گروههای چت، آدمها دقیقاً همون حرفایی رو میزنن که تو دوست داری بشنوی. اونجا همیشه هیجانانگیزه، همه چیز سریع و رنگیه؛ ولی دنیای واقعی این شکلی نیست. دنیای واقعی کندتره، بینظمتره، و پر از چیزاییه که نمیتونیم کنترل کنیم». پویا فقط داشت گوش میداد. انگار این حرفا رو اصلاً نشنیده بود. بیشتر براش قضیه رو باز کردم: «این همون دامیه که خیلیا توش گیر میکنن. مغز ما با اینترنت شرطی میشه، یاد میگیره که پاداش سریع بگیره؛ با یه کلیک، یه ویدیو، یه نوتیفیکیشن. ولی توی دنیای واقعی، چیزای ارزشمند به مرور زمان ساخته میشن. دوستی واقعی، موفقیت، تجربههای عمیق… دنیا مثل گیم نیست که نقشه بازی دستت باشه… دوستی هم با چهارتا لایک و کامنت به دست نمیاد…» بازم چیزی نگفت. رفتم سراغ اصل مطلب: «…اینجوری بهت بگم که تهش، دیگه فقط یه مصرفکننده میشی و اصلاً نمیتونی فکر کنی. دیگه هرکی هرچی بگه، اگه آدم مهمی باشه یا بلد باشه حرفش رو مثل رسانهها پر آب و تاب بگه، تو ازش قبول میکنی.»

پویا یه دستی به سر خودش کشید و با موهاش ور رفت و با خجالت گفت: «آره راست میگید… من به کانالها و پیجهایی که میبینم خیلی اعتماد دارم و اصلاً به حرفهای مخالفشون فکر نمیکنم. ولی خب… آخه اونا این همه فالوئر دارن و همه قبولشون دارن. مگه میشه حرفش غلط باشه و این همه آدم هم تأییدش کنن؟» بهش میگم: «مشکل همینجاست دیگه… همه اون آدمها مصرفکننده هستن و فکر نمیکنن. آدمهای مصرفکننده دنبال تولید یه فکر یا یه مطلب جدید براساس یه منطق درست نمیرن؛ نهایتاً همون حرفهایی که شنیدن و پستهایی که خوندن رو میان همهجا میگن. چرا؟ چون فکر کردن صبر میخواد. دنیای اینترنت صبرت رو میگیره و مخلوطی از واقعیت و خیالرو سریع و حاضر و آماده بهت میده.اینجوری تو دیگه سختی فکر کردن رو به خودت نمیدی و لقمههایی که دیگران برات میگیرن رو میخوری. مهم هم نیست که واقعی باشه یا دروغ؛ چون تو که فکر نمیکنی. اینجوری فقط توی خیالات خودت زندگی میکنی. خیالاتی که با حرفهای مجازی شکل گرفته…» پویا اذیت شد از جملات آخرم: «خب یهو بگید که ذهن من خراب شده و رفته دیگه… اگه اینجوریه، برم بمیرم اصلاً!» یه لبخند ریز زدم و رفتم نزدیکتر و شروع کردم به آرومش کردنش و بهش اطمینان دادم که میتونه از این اعتیاد نجات پیدا کنه: «نه حالا اینجوریام نیست که تو جو میدی! نگران نباش ذهنت هنوز خراب نشده؛ ولی شرطی شده. و خبر خوب اینه که ذهن تو میتونه دوباره یاد بگیره و از این حالت خارج بشه.میتونی دوباره بهش یاد بدی که دنیای واقعی چقدر ارزشمنده».
با صدای آرومی پرسید: «چجوری آخه؟» گفتم: «کمکم. تو باید دوباره واقعیت رو تجربه کنی؛ چیزایی که توی اینترنت نیستن. باید به خودت فرصت بدی که دوباره به زندگی واقعی برگردی». پویا نفس عمیقی کشید. حالا یه کم به وضعیت خودش پی برده بود و بیشتر از قبل میخواست تغییر کنه. بالأخره داشت فکر میکرد. برای اولین بار، اینترنت براش فقط یه «سرگرمی» نبود؛ حالا احساس میکرد که قضیه مهمتر از این حرفاست. پرسید:«آره خب من از زندگی واقعی یه کم دور افتادم. دارم فکر میکنم که اینترنت فقط وقت آدمو نمیگیره، بلکه طرز فکرش هم عوض میکنه…». خوشم اومد که حرفم براش مفید بوده و باعث شده به خودش بیاد: «آره پویا. دقیقاً همینه. حالا مهمه که بفهمی چجوری این اتفاق میفته. اگه بفهمی اعتیاد به اینترنت چجوری مغزت رو بهم میریزه، احتمالاً راه نجاتت رو خودت میتونی پیدا کنی». دست به سینه شد و گفت: «من احساس میکنم ذهن آدم توی اینترنت تیکهتیکه میشه. یعنی از هر جایی یه نکتهای گرفته و اینا به هم ربطی هم ندارن.» سری تکون دادم به نشونه تأیید: «آفرین. ذهن تو با استفاده افراطی از اینترنت و موبایل و گیم و اینا، منسجم بودنش رو از دست میده. یه روز یه طرز فکر رو قبول میکنی، فردا یه چیز دیگه رو. امروز از یه چیزی متنفر میشی، ولی فردا همون رو دوستش داری. کمکم باور کردن هرچیزی برات ممکن میشه، چون دیگه یه اعتقاد ثابت نداری».
ابروهاش افتاد پایین و حس ناکامی بهش دست داد. همینجا بهش گفتم: «ترسناکه… مگه نه؟ تو وقتی نتونی درست فکر کنی، راحتتر کنترل میشی.باید بدونی ذهنی که توی دنیای مجازی زندگی کرده، راحتتر دروغها رو میپذیره و دیگران راحتتر میتونن اطلاعات خودشون رو به خوردش بدن و نهایتاً اینکه راحتتر ازت یه آدم بیهویت و بیتفکر میسازن».
پویا یه جوری نگاهم میکرد که فهمیدم مغزش یه عالمه اطلاعات جدید رو توی خودش داره هضم میکنه. فهمیدم بیشتر نمیشه ادامه داد. باید یه کم از این وضعیت خارجش میکردم. از خودش پرسیدم: «به نظرت میتونی از این وضعیت بیای بیرون؟» پویا سرش رو بلند کرد و گفت: «خب، خیلی سخته، من سالهاست اینجوری زندگی کردم… ولی میخوام این دفعه کنترلش کنم.» بلافاصله گفتم: «معلومه که میشه. ذهن تو خیلی شگفتانگیزه. همونطور که به اینترنت اعتیاد پیدا کرده، میتونه دوباره به دنیای واقعی عادت کنه.فقط باید قدمبهقدم بری جلو.» و برکهای که صبح براش نوشته بودم رو بهش دادم:
راهکارهای نجات از اعتیاد به اینترنت!
۱. ذهنت رو آروم کن
مغز تو عادت کرده مدام بین صفحات و محتواهای رَندوم (اتفاقی) بپره. این یعنی تمرکزت ضعیف شده. پس اولین قدم اینه که آرومش کنی. چجوری؟ تعداد صفحات و محتواهایی که هرروز میبینی رو کم کن. سعی کن چیزایی که میبینی در راستای یک موضوع مفید باشه؛ نه اینکه هر چیز رندومی که برات اومد رو ببینی. اینجوری چیزایی که میبینی بعداً یه جایی به دردت میخوره. راستی نوشتن رو هم فراموش نکن. یه دفتر بردار و هر شب هرچی که دیدی و خوندی رو بنویس. این کار هم باعث میشه که بفهمی چقدر ذهنت با این محتواهای رندوم داره آشفته میشه، و هم همین کار به ذهنت نظم رو برمیگردونه.
۲. سمزدایی دیجیتال
تو باید تصمیم بگیری که رئیس کیه! تو یا اینترنت؟
گامبهگام کم کن: یهدفعه قطعش نکن. اول از حذف کردن یه اپ شروع کن؛ مثلاً یه هفته بدون اینستاگرام.
ساعتهای بدون گوشی: هر روز، یه زمان مشخصی رو کاملاً بدون اینترنت باش: مثلاً دو ساعت قبل خواب.
جایگزین پیدا کن: به جای اسکرول (بالا و پایین رفتن) بیهدف، یه چیز دیگه پیدا کن که سرگرمت کنه؛ مثلاً ورزش، کتاب، صحبت با یه دوست، هرچی.
سمزدایی کامل: یه وقتایی هم اگر جرأتشو داری، باید برای چندین ساعت یا چند روز، موبایلت رو کاملاً کنار بذاری. مثلاً سه روز کامل.
۳. بازگشت به واقعیت
لمس دنیای واقعی: کارهایی بکن که حسهای فیزیکی تو رو درگیر کنه؛ مثلا لذت آب دادن به گیاه، خلاقیت کشیدن یه نقاشی دلبخواه، چالش پختن یه غذای جدید، حس نوشتن با خودکار زیر انگشتات، شوت کردن توپ فوتبال با روی پات، شنا کردن توی استخر و…
وقتگذرونی با آدمهای واقعی: بهجای چت کردن، با آدها توی دنیای واقعی ارتباطت رو قویتر کن. پیادهروی و درددل با یه دوست، لمس دستهای مهربون پدرت، همنشینی و صحبت با مادرت، بوی شام کنار خانواده، و…
پویا برگه رو گرفت. انگیزه تغییر هم داشت. دیگه فقط میمونه اراده خودش. داشت میرفت بیرون، یه لحظه یادش رفت موبایل رو ببره. با خنده بهش گفتم: «آها پس موبایلت برای من میشه دیگه!؟» که اب این جمله سریع دوباره برگشت و در حالیکه خودشم خندهاش گرفته بود، گفت: «اِه… چرا اصل کاری رو یادم رفت؟» اومد که ازم بگیره و بره به کلاسش برسه. موبایل رو ندادم. پرسید: «مشکلی پیش اومده؟» گفتم: «مثل اینکه تمرینا رو خوب نگاه نکردی.» گفت: «خب شروع میکنم از امشب دیگه…» گفتم: «نه دیگه… از همین الآن شروع میشه. به نظرت واقعاً سر کلاس موبایل نیازت میشه؟» یه کم سرشو تکون داد و با اینکه سختش بود ولی با یه لبخند ریز گفت: «چی بگم خب… چارهای نیست. باشه دست خودتون بمونه. رفتنی میام میگیرم ازتون.» و یه دست مردونه بهم میده که یعنی تا آخر پای قولش میمونه.











